تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

روزگار سخت
نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

ده ساله بود و مادرش بعد هشت سال که
از تولد برادر کوچکترش می گذشت باردار شده
و ماه های آخر بارداری را می گذراند . مادر
سالهای پیش بارها برای زنهای همسایه و فامیل
تعریف کرده بود ، که طالع بینی به او گفته که دیگر بچه دار نشود . چرا که اگر باردار شود یا خودش می میرد یا بچه و این برایش به یک باور تبدیل شده بود . هر چه به ماه های آخر بارداری نزدیک می شد  این حرف رمال بیشتر آزرده می ساخت و چون خوره به جانش افتاده بود و هر لحظه او را می سائید و می خائید . به خانمها یا فامیل که برای دیدنش می آمدند بارها گفته بود و باز تکرار می کرد . به همسرش احمد نیز گفته بود ولی او توجه نمی کرد و می گفت ؛ هر چه خدا بخواهد
همان می شود . بچه ها نیز این را شنیده بودند
و حبیب ده ساله در ناخودآگاه ضمیر خویش لرزشی عجیب و ترسناک را حس می کرد .
سر به سوی آسمان می برد و دعا می کرد . از خدای زمین و آسمان ، از دادار بزرگ می خواست که مادر را به سلامت بدارد . برادر کوچکتر به این چیزها بی توجه بود و در پی شیطنت ها و بازی های خویش . هر چقدر به ماه آخر بارداری نزدیک می شد نگرانی اش جانکاه تر
و عمیق تر می گشت . بی اختیار در خواب و بیداری خود را در حال نزع و احتضار حس می کرد . در خواب اشک و شیون بچه ها را می دید
و به سوی آنها دست دراز می کرد ولی هرگز دستی او را لمس نمی کرد . عاقبت روز موعود
رسید و درد زایمان تمام وجودش را فرا گرفت .
چهار پنج زن از فامیل و همسایه بر بالین هاجر
حاضر بودند . او که بر اثر بیماری ذهنی که طالع بین برایش رقم زد بسیار رنجور بود ، هرچه درد بیشتر می شد ‌، فریادش به هوا می رفت و می گفت من می میرم . بچه هام چه می شوند ؟ آب ولرم و لگن و پارچه تمیز دم دست قرار داشت و زنها همه کمک می کردند . سر زائو
در بغل یکی که شقیقه اش را ماساژ می داد و عرقش را پاک می کرد و با هر بار فریاد کشیدن او گویی همه زنها می زائیدند ، چون بیمار روحی بود وزن زیادی از دست داده بود و بسیار دیر و سخت زائید و توانایی نداشت . موذن را خبر کرده بودند ، او بر بام مسجد اذان می گفت .
اذان بی موقع خبری را انتشار می داد . خبر خوشحالی یا ،،،، کسی نمی دانست . اکنون همه روستا فهمیده بودند که جان مادر و کودکی در راه است . چون بچه نمی آمد ،ماماها مضطرب شدن و با زور بچه را از بطن بیرون کشیدند و بند ناف را جدا کردند . بر پشت بچه زدند و وقتی صدای زندگی سرداد اورا به جوانترین ماما سپردند و به سراغ هاجر رفتند
که آهسته لبهایش تکان می خورد و ملتمسانه
از آنها تمنایی داشت . دو نفری گوشهایشان را به
لبهای مادر نزدیک کردند و متوجه شدند که می گفت من رفتم مواظب بچه هایم باشید . کلماتی
را زیر لب می گفت که کسی متوجه نمی شد .
لحظه لحظه نبض و نفس هاجر ضعیفتر میشد و زنها هر کاری کردند به زندگی باز نگشت .
در لحظات آخر با جیغ و فریاد زنان برای چند ثانیه چشم گشود در حالی که هیچ جایی را
نمی دید فرزند دخترش را جلو چشمش گرفتند ولی هاجر هرگز او را ندید . در یک آن شادمان
شدند ولی دیری نپائید و بر سر زنان و شیون
کنان به بیرون خانه ریختند ، حبیب بر خاک نشسته بود و زار می زد و بر سر خاک می پاشید . او را برای تسلی به داخل خانه بردند .
بر بالین مادر گریست ، خواهرش را در آغوش او 
جای دادند ، یادگار مادر را نگریست و مهرش
در دل وقلبش نشست . موذن از شیون زنها اذان را قطع کرد . در چند دقیقه
تمام روستا با خبر شد . کودک را زنی که شیرخواره داشت با خود برد و با مهر پستان بر دهان دختر گذاشت در حالی که اشکهایش جاری بود .کودک دختر با ولع شیر نوشید ، وقتی سیر شد به خوابی عمیق رفت با سرنوشتی نامعلوم . مردم روستا جمع شدند ‌ همه گریه می کردند ، جسد مادر را به حمام خزینه ای ده بردند و پس از شستشو و پوشاندن خلعت یا همان کفن کربلا به مسجد بردند و در آنجا نهادند تا فردا صبح به قبرستان
ببرند . آن شب بدترین لحظات عمر احمد و پسرانش بود . صبح فردا مردم همه جمع شده بودند ، از روستاهای اطراف نیز افراد زیادی برای
خاک سپاری و تسلای خانواده در این مرگ غم انگیز آمده بودند . با ذکر صلوات و خواندن نماز
لااله گویان جسد را به قبرستان بردند و خاک سپاری انجام شد . ناهاری که آماده شده بود در
مسجد و حسینه سرو شد و احمد و پسرها به خانه آمدند . حبیب ده ساله می خوابید و در خواب مادر و خواهرش را می دید و هر چه تقلا میکرد نمی توانست دست مادر را بگیرد و با وحشت از خواب می پرید و به گریه می افتاد .
نام دختر را به یاد مادرشان هاجر گذاشتند .
حبیب و برادرش همراه با پدر به کشاورزی می پرداختند و هنگامی که باز می گشتند حبیب به
سراغ خواهر می رفت . او را در آغوش می کشید
و به سراغ زن شیرده دیگر می رفت تا خوب سیر
شود ، سپس به خانه می آمد و تر و خشکش می کرد . بیشتر روزها هاجر را در خانه عمو عباس
می گذاشت و به زن عمو سفارش می کرد .

هنوز دوماهه نشده بود ولی حبیب را می شناخت
و به او لبخند می زد ، شاید در حبیب آغوش پر مهر مادر را جستجو می کرد . غروب که از صحرا آمدند حبیب رفت و هاجر را به خانه آورد ، پس از
ساعتی بنای ناسازگاری گذاشت . احمد و حبیب و
حمزه برادرش هر کار کردند ساکت نشد ، گویا گوش درد داشت و کسی متوجه نمی شد . به ناچار او را به خانه عمو بردند تا زن عمو دوا درمون کند . بوی تریاک در خانه پیچیده بود ،
زن عمو هاجر را در آغوش کشید و پیش عمو
رفت تا در گوشش پف کند . خیال حبیب را
راحت کرد و به خانه فرستاد ، گوش درد هاجر
ادامه یافت و از اندازه بیرون شد ، بیقراری
و ضجه کودک دل هر بیننده ای را به درد می آورد . عمو قدری تریاک حل کرد و به همسرش داد که به کودک بدهد تا قدری بیاساید . پس از
لحظاتی کودک آرام شد ، ساعتی گذشت و زن عمو به سراغ کودک رفت ، نور ماه بر صورت
هاجر می تابید و چون قرص ماه رنگ و بوی معصومیت می داد . چراغ گردسوز شعله سوزانش را به در و دیوار نشان می داد . دستش را گرفت ، احساس سردی دستان کودک بر تمام وجودش نشست . کودک را در آغوش کشید و صورت
چون فرشته اش را به لبهایش نزدیک کرد و به یک باره دلش فرو ریخت . جیغ بلندی کشید و گفت بدبخت شدیم ، امانت مردم از دست رفت .
عمو هاجر را از بغل زن گرفت و متوجه مرگ کودک شد . در دل هزاران بار بر خود نفرین کرد .
به ساعتی نگذشت خبر به خانه احمد و حبیب
رسید . حبیب پا برهنه و دوان دوان و بر سر زنان به خانه عمو آمد . هر چه مانع شدند همه را پس
زد و خواهر را در آغوش کشید ، صورتش را می نگریست و زار می زد و التماس می کرد که
چشمهایت را باز کن تو یادگار مادری . کسانی
که جمع شده بودند و این صحنه را می دیدند
چون ابر بهاری می گریستند . تا خود سپیده صبح
نتوانستند کودک مرده را از آغوش حبیب بگیرند .
هوا که روشن شد همه مردم روستا جمع شدند و با وساطت میرزا و ملا و احمد پدرش ، هاجر را از حبیب جدا کردند و مراسم را بجا آوردند . قبر کوچکی در کنار مادر کندند و هاجر
را در کنار هاجر مادر به خاک سپردند . کودک
در این دنیا آغوش مادر را ندید ، باشد که در دنیای مردگان آن را بیازماید . حبیب غم انگیزترین پائیز زندگیش را تجربه کرد و بارها و بارها از این واقعه تلخ یاد کرد و اشک در چشمانش حلقه بست .

هوشنگ مرادی چهارم آذر ‌‌۱۳۹۹

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما