تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

این منی نیست که می شناسم
نویسنده: پانیذ زاده گل

باید همه‌ی این کاغذهای سیاه کاری شده با مداد کنته را همین امشب بسوزانم. فایده‌ی نقاشی کشیدن چیست وقتی کسی راه و چاه را نشانت نمی‌دهد و بدتر از آن، خودت هم نمی‌دانی چه می‌کشی؟ امروزم هم مثل دیروز و دیروزتر، با یک سطل پر از کاغذ مچاله شده توی بغل و چندتا مداد نصفه، تمام شد و تنها چیزی که تا چند ساعت دیگر می‌ماند، یک مشت خاکستر است.

برای سوزاندن نقاشی ها باید بروم جایی که صدایم نکنند، مادر اگر ببیند دود و شعله راه انداخته‌ام، رنگش مثل گچ سفید می‌شود، انگار یاد چهارشنبه سوری چند سال پیش می‌افتد که آتش فشفشه به شالش گرفت و کم مانده بود موهایش را بسوزاند.  پدر هم مدام می‌آید و می‌پرسد چه سوزاندم و چرا و تا نفهمد دست بردار نیست و اگر بفهمد … نمی‌خواهم به این فکر کنم که چه می‌شود اگر بفهمد دارم به خاطر او پزشکی می‌خوانم تا کمتر به خاطر خالی بودن جیبش و کم آوردن خرج مدرسه‌ی دوقلوها و اجاره خانه‌ای که مدام عقب می‌‌افتد، خودخوری کند.  

بهترین جا همین پشت حیاط است، تنها پنجره ای که رو به من باز می‌شود مال اتاق خودم است که جز من، سایه‌ی کسی هم از چند قدمی‌اش رد نمی‌شود، انگار همه می‌ترسند کروناهایی که از بیمارستان‌ با خودم می‌آورم، دامنشان را بگیرد و حق هم دارند؛ انترنی که هرچه می‌گویند توی اتاق بیماری که اکسیژن هم جوابش کرده نرود و او کار خودش را می‌کند، باید هم ترس داشته باشد؛ اما مگر می‌شود جان کندن کسی را ببینی و از کنارش رد شوی؟

همیشه‌ با خودم گفته ام این شغل را دوست نداشتم و هرگز هم نخواهم داشت اما وجدانم را که بالای قبولی ام نداده ام برود ناکجاآباد. چندین بار کسانی را دیده ام که روی تخت مثل مار به خودشان می‌پیچند و سرفه امانشان را بریده، همیشه هم توی اتاقشان رفته ام و زیر نگاه‌هایی که از لای در نیمه باز دنبالم می‌آمدند، سینه‌هاشان را مالیده ام، آنقدر که نفسشان برگردد و آرام شوند اما حالا، هم دوره‌ای هایم هم دومتر فاصله شان را با من حفظ می‌کنند. بارها گفته اند دیوانه‌ام و من هم هیچ وقت انکارش نکرده‌ام؛ اگر دیوانه نبودم، الان کنج حیاط مثل گربه‌ای که باران خیسش کرده باشد، کز نکرده و هرچه نقاشی داشتم، با خودم نیاورده بودم که آتش بزنم.

نفت می‌ریزم ته سطل فلزی و اولین نقاشی‌ام را رویش می‌اندازم، همانی که زیرش نوشته: سارا، پنج ساله از تهران.

این را یادم می‌آید، برای برنامه‌ی کودک کشیدم و هیچ وقت پستش نکردم. مادر آن وقت‌ها سرش گرم سابه ی یک ساله بود که تازه داشت به راه رفتن می‌افتاد و هرچه دستش می‌آمد، دندان می‌زد. پدر هم که هیچ وقت خانه نبود و اگر هم بود، می‌خواست بعد از یک روز خسته کننده توی رستورانی که برایش کار می‌کرد، روی صندلی لم بدهد و اخبار ببیند. آن وقت‌ها هنوز کافی شاپ خودش را باز نکرده بود که پا نگرفته، موش نفرین شده‌ای از یک جهنم دره پیدایش شود و پشت انبار لانه کند که از اداره‌ی استاندارد بیایند درش را تخته کنند و تا بیاییم کارهایش را سر و سامان بدهیم، کرونا ریشه‌ اش را بخشکاند.

نقاشی دوم را زیر فندک می‌گیرم. این یکی را توی مدرسه کشیده بودم، قرار بود جادوگر بکشیم و من، سایه را کشیده بودم چون شب قبل از همان روز، آبرنگم را توی تشت فرو کرده و قرص های رنگی اش را آب کرده بود اما هرکس آن را دیده بود می‌گفت جادوگر قشنگی کشیده ام!

همان روزها بود که فهمیدم هیچ کس آن طور که نشان می‌دهد، سر از نقاشی هایم در نمی‌آورد و دیگر نخواستم چیزهایی را که کشیده بودم نشان بدهم.

یک دسته ورق از پوشه در می‌آورم و یکجا می‌سوزانم. این‌ها دیگر مال بچگی‌ام نیستند، بعضی‌ها را چند سال پیش کشیده ام و تازه ترینشان را دیروز!

توی این یکی تصویر، سینا و سپهر تازه داشتند می رفتند مدرسه؛ مادر توی ظرف های غذاشان کیک می‌گذارد و و سایه ابرو درهم کرده. یادم است که می گفت: بهشون حسودیم می شه، اینا همیشه همدیگه رو دارن ولی من روز اول مدرسه تنها بودم.

و طوری با اخم مامان را نگاه می کرد و دندان به هم می‌کشید که انگار تقصیر اوست تک به دنیا آمده و مثل پسرها، دوقلو نشده!

شعله‌ها اول سایه را از نقاشی بر می دارند و فکرم را به این می کشانند که اگر از اول او نبود، شاید می‌شد خرج مدرسه اش را برای کلاس نقاشی من کنار بگذارند.

آتش به سپهر می‌ گیرد و فقط مامان توی تصویر می ماند با سینا. شاید مشکل از همین جا شروع شد که آخرین بچه ی مامان و بابا دوقلو بود.  اگر یکیشان نبود شاید می شد با همان حقوقی که توی رستوران به خاطر آشپزی بابا می دادند یک جوری سر کرد و من هم بروم کلاس خصوصی.

اما اگر این طور می‌شد، سینا قرار بود با کی مثل توی این یکی نقاشی، دست به اختراع ماشین با جعبه های خالی موز بزند و دوتایی کف حیاط ولو شوند و همه‌ی ما را از خنده روده بر کنند؟

یا بخواهند موهاشان را اندازه‌ی هم کوتاه کنند و بزنند خودشان را مثل خرس های کارتونی اصلاح کنند که جز چندتار مو، چیز دیگری روی سرشان نباشد؟

یا اگر سایه نبود، چه کسی می‌خواست به آشپزی مامان ایراد بگیرد و خودش دست به کار شیرینی پختن شود تا بتوانم آشپزخانه را این طوری بکشم؛ یک عالم آرد که روشان رد پاهای برهنه افتاده، میزی که قطره های آب از لبه اش چکه می کند و دانه های شکری که زمین ریخته و هرجا که مامان پا می‌گذارد، از چسبناکی اش ابرو درهم می کشد!

می‌گویند هنرمند عاشق دیده شدن کارهایش است و انگار من هنرمند نیستم، چون آنقدرها دلم نمی‌خواهد دیده شوم، فقط نقاشی می‌کشم تا مثل خیلی ها که توی یک روز بارانی، چای می‌خورند و از پنجره، مردم را می‌پایند، به آرامش برسم و همان بهتر که قیدش را زد. شاید طور دیگری هم بشود آرام شد، مثل چرخیدن تو اینستاگرام و حسرت خوردن به حال آن‌هایی که بسته‌های مدادرنگی پلی کرومی‌شان را به رخ می‌کشند یا با قلم سه بعدی، طرح می‌زنند!

اصلاً چرا من باید بخواهم متفاوت باشم؟ اشکال همان یک فنجان چای پشت پنجره چیست؟ هفت پشت من و اجدادم از اول زندگی با چای همه کار کرده اند، خستگی شان در رفته، آرام شده اند و خیلی‌ها با آن ایده گرفته اند تا قبل از خواب برای بچه‌ها قصه بسازند.

خاکسترها را باد دارد می برد و من مانده ام با فندکی که آتشش می‌آید و می رود و آخرین نقاشی. این یکی را وقتی کشیدم که یکی از طراحی‌هایم از شب برفی را توی اینستاگرام گذاشته بودم و کسی برایم پیام گذاشت که استعداد دارم و اگر بخواهم، می‌تواند گاهی وقت ها اصولش را یادم بدهد، آن هم بدون هیچ هزینه‌ای!

همان موقع آمدم و طرح اولین شکوفه‌ی رز را زدم که برف ‌ها آب نشده از زمین بیرون خزیده بود.

فندک را کنار می‌گذارم و نقاشی را طوری می‌چسبم که انگار می‌خواهند بگیرندش اما نه، این یکی را نگه می‌دارم و شاید گاهی کمی متفاوت بودن، بد نباشد.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما