تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

رازیانه و کرم
نویسنده: پانیذ زاده گل

 

آفتاب نزده و از تکه‌ ابرهای خاکستری مایل به تیره پیداست تا شب هم در نمی آید اما دوتا دختر، بی نگاه به سایه های بیحالی که پشت سرشان، روی جاده خاکی کش می‌آید و رو به بی رنگی می رود، زیر تک درخت بی برگ انار می ایستند.یکی از آن ها، همانی که موهای پرکلاغی اش را باز گذاشته تا روی شانه هایش بریزند، دست‌های همرنگ زغالش را به هممی‌مالد: گفتی اسمش چی بود؟

دختر دیگر دست ها را زیر بغل می زند و پاهای بی کفشش را زمین می کوبد: رازیانه. 

دست راست دختر دیگر روی مچ چپ می نشیند که تا آرنج توی دستکشی کرده که انگار از گچ ساخته باشند:بعدش میتونیم بازی کنیم؟

دختر پاهایش را به یکی از تکه سنگ هایی می مالد که تا لب جاده دویده و پیداست آفتاب بیشتری خورده تا آن هایی کهزیر سایه ها چسبیده اند: مگه تو یاد گرفتی نی بزنی؟

دختر، سنگ ریزه های پای درخت را با دست راست بر می دارد و توی جیب می ریزد:عوضش می تونم بش داش بازی کنم. 

خیره به چشم های وزغی دختر دیگر، ابرو در هم می کشد ، یکی از سنگریزه ها را هوا می اندازد و با همان دست میگیرد: ببین، راست می گم. 

دختر دیگر سر تکان می دهد، چاقوی بی دسته ای را که از جیب درآورده، توی ریشه‌های درخت فرو می برد و بیرون میکشد: به جای اون مزخرفاتی که گرفتی دستت بیا کمک کن از اینا جمع کنیم. 

و کرم های سفیدی که از لای ریشه ها جمع کرده، نشان می دهد. 

-خوشمزه‌ست؟

-اصلاً. 

دختر یکی از کرم ها را لای دو انگشت می گیرد و سر دمش را گاز می زند:بدم نیست، فقط باید سرخ بشه با یه کم نمک. 

دختر دیگر نگاه از ریشه‌هایی که زیر آسفالت دویده و سنگ هایش را بلند کرده اند، می گیرد و روی جاده و ته ناپیدایش میکشد: الان این مهم نیست. 

دختر چنگ به موها می گیرد، بی این که رد خاک جامانده را از آن ها پاک کند:من از نی بدم میاد. 

دختر دیگر کرم هارا لای دستمال می گذارد و دو ورش را گره می زند: منم همین طور. 

-پس چرا مامان مجبورمون می کنه یاد بگیریم؟

دختر دیگر، دم موهایش را از باد می گیرد و توی ‌پشت یقه بلوز صورتی چرکی که رنگش به یاس کبود می زند، جا می کند.نگاهش، ابرها را می پاید و آسمانی که لک های سفیدش به آبی نفتی می زند. 

شاخه های بالای سرشان تکان می خورند و چندتا کرم سفید را زمین می اندازند تا روی علف هایی که نوکشان به زردیمی زند، وول بخورند. 

-به همون دلیلی که الان باید رازیانه پیدا کنیم با کرم.

نگاه دختر با حلزونی که سر از لاک بیرون آورده و شاخکش را به برگ خشکیده‌ی روی زمین می کشد، روی خیسی علفهای هرز پای درخت می خزد. 

-بیا دیگه، الان بارون شروع می شه. 

دختر، دست توی گچش را با دست دیگر می گیرد و طوری می چرخاند که انگار بخواهد عروسکی را کوک کند و فریاد دختردیگر را در می آورد:صد ساله دارم بهت می گم این کارو نکن. 

-حال می ده، چون شماها نمی تونین این کارو بکنین. 

دختر روی پنجه می ایستد تا شاید شانه هایش را به شانه های دختر دیگر برساند:اصلاً شاید برای همینه که همیشه از منبدتون میاد، من یه خاصیتی دارم که شماها ندارین. 

دختر دیگر، تیغ چاقو را به سنگ می کشد و برقش توی چشم هردو می زند. 

-ما از تو بدمون نمیاد، فقط …

لب هایش را آنقدر به هم فشار می دهد که مثل یکی از کرم های توی دستش می شود و دختر، کلمه ها را انگار تویصورتش، بین دوتا چشم هایی که بال و بسته می‌شوند، تف می کند:فقط حالتون از من به هم می خوره.

دختر دیگر چاقو را چرق چرق به سنگ می کشد و روی نم علف ها پرت می کند: همه می دونن سوختن خونه تقصیر تو نبود. 

دختر، موهارا از پیشانی کنار می‌زند و حلزون را کف دست می‌گذارد:ولی بود. 

انگشتش را توی سوراخ حلزون فرو می‌کند و شاید از خیسی یا چسبناکی آن باشد که ابرو در هم می کشد. 

-مزخرف نگو، همه می دونن برزنت چقدر راحت با صاعقه آتیش می گیره. 

-آتیش گرفت چون من خواستم. 

به هم خیره می‌مانند و هیچ کدام پلک نمی زنند تا دوباره باد می‌آید و گرد و خاک توی چشم هاشان می پاشد و جیغشانتوی جاده می پیچد. 

-می بینی؟ الانم من خواستم تو زودتر از من پلک بزنی. 

دختر دیگر با پشت دست، چشم ها را می مالد:مامان راست می گه، تو هم مثل بابا دیوونه ای، امروز با خودت حرف میزنی، فردا یکی باهات حرف می زنه،یه روزم می بینیمت که انقدر خودتو می زنی به این ور و اون ور تا بیوفتی بمیری.

دختر حلزون را پای درخت پرت می کند: اون دیوونه نبود، فقط نمی خواست نی بزنه. 

دختر دیگر بسته ی پر از کرم را توی جیب می سراند و کمر خم می کند چاقو را از لای علف ها بردارد:واقعاً هم نزد، دوستداشت از اون خونه سنگیا بسازه با شیروونی سفالی. 

آسمان را می پاید و آخرین کرم سفید را دور انگشت حلقه می پیچاند: زودباش، هنوز رازیانه ‌پیدا نکردیم، حالا عسل هیچی!

دختر سنگریزه های توی جیبش را پشت هم بیرون می آورد و کنار جاده می اندازد:رازیانه بدمزه ست؟

-نه به اندازه ی کرم. 

-اگه بخورمش می ذاری باهاتون بازی کنم؟

 دختر دیگر راه می افتد توی جاده و بی نگاه به او می گوید: نه تا وقتی نی زدنو یاد نگرفتی. 

-اگه یاد بگیرم؟

دختر دیگر از گوشه ی چشم نگاهش می کند:قول می دی مزخرف نگی؟

دختر پشت سر می دود تا به او برسد:آره. 

-و قبول می کنی این ماییم که نمی خوایم بریم مدرسه چون محدودمون می کنه؟

جواب دختر توی بادی که می آید گم می شود و سایه هاشان نرسیده به ته جاده تو هم می رود و زیر نور بی رنگی که ازپشت ابرها بیرون می زند،پاک می شود. 

 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما