تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

لکه برفی
نویسنده: پانیذ زاده گل

می گویند هیچ کس نمی تواند تپه های پشت خاکریز را بالا برود اما ما می توانیم.

همیشه گفته اند قارچ هایش سمی ست، بچه‌ها را می کشد و باز هم می گوییم ما فرق می کنیم. 

قارچ و گزنه را می شود کنار زد و رد شد، ما که قرار نیست لای آن ها دراز بکشیم و آسمان را دید بزنیم تاسمشان توی پشت و بازو هامان برود و تا ابد همانجا به خواب برویم!

فقط باید قبل از تاریکی خودمان را به دره ی مگس ها برسانیم، جایی که انگار پای هیچ انسانی نرسیده امارامونا گفته از اینجاست که می شود لکه برفی پیدا کرد. 

مواظبیم پامان را روی خزه های لیز چسبیده به سنگ های معمولی که همه جا هستند، نگذاریم و کار سختی همنیست، خوبی کفش نداشتن همین است که نمی گذارد از روی هر چیزی سر بخوریم و ته دره بیوفتیم. 

گزنه ها را می بینیم اما شک نداریم هنوز راهی برای بالارفتن پیدا می‌شود؛ فقط باید با دست چوبی مانساقه‌شان را بگیریم و هل بدهیم و تا برنگشته اند سر جاشان، روی پنجه پا از کنارشان رد شویم. 

انگار نقطه سیاهی از دور انگار صدامان می زند: آهای! کجا می رین؟

نگاهش نمی کنیم اما از خش صدایش پیداست باید مال یکی از آن قبیله‌های تازه رسیده ای باشد که بچههاشان طوری پرنده می زنند و روی زغال هایی که ما جمع می کنیم، کباب می کنند و پشتمان می کوبند و غذاتعارفمان می کنند که انگار همیشه یکی از ما بوده اند. رامونا اسمشان را گذاشته تازه از راه رسیده هایی کهحتی این را هم نمی دانند از روز اول کجا بوده اند. 

مانده ایم تا بالا چیزی نمانده یا چشم هامان فاصله را نمی بیند؟

هرچه می رویم انگار تپه ها دورتر می شوند و فکریمان می کنند شاید باید آب بیشتری با خودمان میکشاندیم. از خورشیدی که ابرهای روی سرمان را پوشانده پیداست باید خود ظهر باشد که هیچ کدام از ماسایه مان را نمی بینیم و گاهی لرز به تنمان می افتد که نکند مثل آن یارویی که رامونا حرفش را می زد، جایسایه، خودمان از کف پاها سر بخوریم و روی همین سنگ های داغ بخار شویم. آنجور که او می گفت، باید یکبیابانی شبیه همین کوه باشد که یک ذره چمن هم ندارد تا بشود رویش نشست و چاقو تیز کرد برای کشتنمارهایی که شاید از زیر سنگ در بیایند اما نگرانی ندارد چون رامونا گفته امروز روز شانس ماست و بی شکاو باید راست بگوید که سواد دارد و چادرش را با کتاب هایی پر کرده که جلدشان از چیزی شبیه چوب ساختهشده و خودش می گوید مقوای فشرده است، نه مادر که همیشه ابرو در هم کرده و گفته: رامونا یا عقلش ضایلهیا خود شیطانه. 

اما او هم مثل ما دیده بود که وقتی یکی از بچه های تازه رسیده ها را عقرب نیش زده بود، رامونا بدون دیدنعقرب و فقط با یک نگاه به جای نیش، زهر را بیرون کشید، پماد مالید  و بچه را سرپا به چادرش فرستاد. 

یک بار دیگر هم دیده بودیمش که داشت کف دست های پر از لک قهوه ای رنگش را روی موهای پسر سی و چند ساله ای می کشید که همیشه می دیدیمش و شنیده بودیم از وقتی دیده بود بمب روی سقف یکی از خانه های نزدیکشان افتاده و منفجر شده ، صدایش بریده بود مادرش می گفت: هرجور دوا درمونی بگی کردیم، خوب نمی شه.

اما انگار کافی بود رامونا عینک ته استکانی اش را به چشم بزند، نگاهش را بسراند روی نوشته هایی که فقط خودش می توانست بخواند و روی سر پسر دست بکشد تا صدایش برگردد و مادرش او را ببرد شهر تا درس بخواند اما از آن موقع، دیگر هیچ وقت ندیدیمش.    

مارها، یا بیرون نیامده اند یا همه شان را لاکپشت ها و سمورها خورده اند و کاش این طور باشد، فش فش آنها که توی گوشمان می پیچد قدم هامان را سمت ایستادن می‌کشاند و اگر راه رفته را برگردیم، هرگز دستمانبه لکه برفی نمی رسد.

ته مانده آب کوزه‌ای را که آورده ایم می ریزیم کف دست های چوبی هم، می خوریم و کوزه را همانجا ول میکنیم؛ سنگینی چیزی که خالی باشد به خم شدن شانه هامان نمی ارزد.

بالاتر می رویم و جز پر هایی که بی شک باید مال لاشخور ها باشد، ردی از هیچ پرنده‌ی دیگری نمی بینیم.آفتاب هم رفتنی نیست و موهامان را انگار می‌خواهد بسوزاند. 

-شوما ای بالا چه موکونینان؟

خیره می مانیم به مردی که سر تا پا سیاه پوشیده: دره ی مگس ها کجاست؟

مرد نگاهمان می کند و دستش، راهی را نشان می دهد که از آنجا آمده ایم: او لا. 

ترکه‌ی توی دستش را زمین می زند و می رود:معلوم نی ای پدر مادرای اینا چه موکونن که اینا ایجور براخودشان ولن. 

و مانده ایم پیرمرد خواسته بود ما را سر جای اولمان برگرداند یا او هم یک جور دیوانه است!

آنقدر بالا می رویم که نزدیک نوک کوه می رسیم و تا آن سر دره تنها اندازه‌ی چند قدم و یک صخره فاصله ست.پا می کشیم و لب پرتگاه می ایستیم. باد فقط بوی خاک می دهد و صدایش به بال زدن مگس هایی می ماند که توی یک شیشه مربا گیر کرده اند. 

رامونا گفته بود:به حستون اعتماد کنین، نزدیکش که برسین می فهمین. 

آخرین سنگی که پشتش هیچ چیز نیست جز هوا انگار ما را سمت خودش می کشاند و فکریمان می‌کند اگر ازآنجا بپریم شاید بشود از آن یکی پرتگاه سمت دیگر دره سر درآورد. 

دست های چوبی را به هم می دهیم، عقب می رویم، جلو می دویم و باهم می پریم. 

 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما