تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

مار، عقاب،کاکتوس
نویسنده: پانیذ زاده گل

مانده ام این بقچه ی پشتت را می خواهی چه کنی؟ تو که هرگز بازش نکرده ای تا چیزی از آن بیرون بیاوری ولباس هایت هم که انگار به تنت دوخته شده، توی این دو ماهی که اینجا می بینمت همین چیت رنگ و رو رفته راپوشیدی که انگار زیر باران آب رفته و دارد با پوستت یکی می شود. 

از کجا آمده ای؟ چه می گویی دختر، مگر می شود آدم نداند از کجا آمده؟ بالاخره یک جایی بوده ای که آدم ودرخت هم داشته. 

من را ببین، از وقتی چشم باز کردم همینجا بودم، توی چادر آن سر جاده، می بینی اش؟ همانی که برزنتش بارنگ موهایت یکیست و دورش را سوراخ های نزدیک هم پر کرده که از اینجا پیدا نیست و تو را هم نبایدبترساند، هرچه مار بوده قبل تر ها زهرشان را گرفته ایم و اگر هم مانده باشند، گرفتنشان کاری ندارد، فقط بایدگردنشان را با دست چپ بگیری چون مارها فقط از همان ور می توانند نیش بزنند. تمامش کن، نمی خواهدبرایم پشت کنی و باز این راهی را بروی که هر روز رفته و آمده ای و ندیده ام یک جای درست و حسابی گیرتبیاید.  

بیا بنشینیم، همین تخته سنگ خوب است، خاک زیادی هم ندارد، من گاهی وقت ها رویش می نشینم و فلوتتمرین می کنم، ایناهاش، یکی از پسرهای توی آن یکی چادر برایم درستش کرده. شاید اگر از تو خوشش بیایدبرای تو هم یکی بسازد. بلد نیستی؟ اشکالی ندارد، خودم یادت می دهم، این هم به اندازه ی مارگرفتن آساناست. 

آخر این هم پرسیدن دارد؟ معلوم است که مارها را نمی کشیم، مغز خر که نخورده ایم! زیر زمین هر خانه ای،یکی هست که اگر بکشیمش تا زنده ایم شرش گردنمان می ماند. آنایم گفته وقتی دختر بوده پدربزرگش تعریفکرده یکی از دوست هایش از آن مارهای سیاه را زیر خانه اش دیده و با سنگ کشته بود و از آن موقع، یک روزخوش ندیده بود؛ یک بار دمپایی هایش گم می شد، یک روز دیگر نی ای که با آن رومانس هایش را می زد سراز رودخانه درمی‌آورد و آخرین بار هم که دنبال کلاهش از درخت بالا رفت، مار دیگری نیشش زد و همانجا مرد. 

چرا همان رنگ نداشته ات هم دارد می پرد؟ گفتم که تا وقتی مارها را نکشی چیزی نمی شود. دستت را بده تاکمکت کنم این تپه را بالا بیایی، کار سختی نیست، فقط باید حواست باشد گزنه ها را له نکنی. پابرهنه کهباشی طوری پوستت را می سوزانند که ترجیح می دهی عقرب بود و راحتت می کرد. 

پونه ها را هم نکن، بگذار همینجور بمانند، له که می شوند بوی کرکدارشان حالم را به هم می زند، نعناع بهتراست، توی دماغ فرو می رود و حتی گرفتگی هایش را هم باز می کند اما پونه انگار یک جایی گیر می کند و تامدت ها سرفه هایت بویش را می دهد. 

این مثلث روی دستبندت را تا حالا ندیده بودم، همیشه دستت بوده؟ چرمش چه؟ خودت گاو کشته ای یا همینجوری یک جایی پیدایش کرده ای؟ آخر می دانی، من یک بار گاوی را که می خواست توی چادر بیاید کشتم، آنهم نه با یکی از این تیر و کمان هایی که دستمان داده اند تا باهاشان پرنده بزنیم! با تیزی واقعی که تویشیشه ی پر از زهر یکی از مارها کرده بودم. شاید هیچ وقت به تو نگفته باشند اما هیچ چیز کشنده تر از زهریک مار کله مثلثی نیست. 

باز هم که مثل بید می لرزی و دندان هایت به هم می خورند! گفتم که تا من هستم نباید نگران حمله ی هیچ ماردیگری باشی. 

اینجا را مواظب باش، خارهای کنار جاده همه جا هستند. اسمشان کاکتوس نیست، فقط خار بیابانی اند اما اگر می توانی این را به هر کس که با ماشین های دراز و سیاه بدون سقفش اینجا می آید و گرد و خاک هوا می کند، بفهمان! بارها دیده ام دستکش های چرمی می پوشند و می خواهند این خار ها را از ریشه بچینند و توی گلدان، ببرند خانه! هرچه هم گفته ام کاکتوس اینجور نیست فقط می خندند و می روند. گاهی می گویم شاید اصلاً من را نمی بینند. اگر با من می آمدند، می بردمشان پایین دره، همانجا که درخت های سیب کاشته اند و برگ های قهوه ای شان دارد می ریزد. آنجا کاکتوس هایی پیدا می شود که می گویند هر هفتادسال یک بار گل می دهند و من یکیشان را یک بار دیده ام، بویی شبیه وانیل می داد. می دانی اگر یکی از آن ها را می بردند و می فروختند چقدر پول گیرشان می آمد! 

خود من گاهی از این کارها می کنم اما پول هایم را نمی دهم آنا برایم نگه دارد، خودم جاهای بهتری بلدم که دست هیچ آدمی بهش نمی رسد. اگر این بقچه ات را باز کنی تا ببینم چه داری، من هم مخفیگاهم را نشانت می دهم؛ خیلی هم از اینجا دور نیست، فقط از عقاب ها که نمی ترسی؟ خوب است، چون جایی که من پول هایم را نگه می دارم عقاب هم هست اما خوبی اش این است که کاری به کار من ندارد و فقط اگر موش ببیند، پایین می آید، آن را می خورد و دوباره می رود. 

برای چه بقچه ات را بغل گرفته ای؟ من که نمی خواهم بخورمش، فقط می خواهم ببینم. این دستت بود؟ برای چه از سفتی مثل چوب انار می ماند؟ نکند کنده شده؟ چه می گویی؟ حرف هایت را نمی فهمم، کدام مین؟ یک جایی وسط بیابان؟ چطور یادت نمی آید؟ مگر می شود ندانی؟ اما عجیب است، نمی دانستم دست آدم هم می تواند مثل پازل های چوبی که پسرها گاهی برای کوچکترها می تراشند، جدا شود و دوباره بچسبد. 

لابد دست واقعی ات را توی بقچه با خودت این ور و آن ور می بری؟ باشد، فهمیدم، نمی خواهد نشانش بدهی. حالا راه افتاده ای کجا داری می روی؟ برای چه باید از نزدیک شدن به تو و حس کردن بوی سوختگی دستت دلم به هم بخورد؟ هرچه هست بدتر از بوی پونه های وحشی که نیست. 

بیا جاده را پایین بدویم، اگر گرسنه ای می توانیم کمی زیر آن درخت بمانیم و از سیب هایش بخوریم، هیچ چیز خوشمزه تر از آن هایی نیست که از خود درخت کنده و همان موقع خورده می شوند. برای دستت هم یک فکری می کنیم، شاید همان پسری که گفتم برایم فلوت درست کرده بتواند یک دست هم از چوب برایت بتراشد. اگر نشد، بازهم اشکالی ندارد، هنوز یک دست دیگر داری که همان هم برای سنگ بازی کردن و بانجو زدن کافیست. نگران هیچ چیز نباش و بیا برویم سیبمان را بخوریم، بیا. 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما