تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

ماگ استارباکس
نویسنده: زینب بیشه ای

سومین قهوه ترکی بود که سفارش می دادم. نگاه سنگین گارسون معذبم می کرد. این بار شیک سفارش دادم. تا آماده شود از جا برخاستم و تا دم پنجره کافه رفتم. نگاهی به خیابان های پوشیده از برف انداختم. رد لاستیک ماشین ها که وسط خیابان ایجاد شده بود، تنها خطوط سیاهی بود که در این منظره سراسر سفید به چشم میخورد. نفس عمیقی کشیدم. بخار بازدم طولانی ام  پنجره را کدر کرد. سر به شیشه یخ زده چسباندم. غرق در افکار و اوهام خودم بودم و کم کم به آنچه پیش رویم رخ می داد، ظنین می شدم.
صدای در ورودیِ کافه بازهم تپش قلبم را بالا برد. خود را کنترل کردم که از جایم تکان نخورم. ناامیدی های پیاپی سبب شد تمایلی به دیدن فردی که تازه وارد شد، نداشته باشم. با صدای گرمی اصوات پرطنین مغزم، به سکوت گرویدند. برگشتم و با چشمان تنگ و لب های جمع شده نگاهش کردم، جوابی به سلامش ندادم. خودش ادامه داد:
_ شرمنده ام واقعا هواپیما خیلی تاخیر داشت. هوا ابری بود. باور کن توی این ترافیک سریع تر از این نمیتونستم بیام.
بدعنقی از سرم نیفتاده بود. سری تکان دادم و نشستم. باز هم ادامه داد:
_ اول از همه این سوغاتی ناقابل خدمت شما
جعبه کادوی طوسی رنگ با ربان های صورتی براقی را از کیف چرمش بیرون آورد و جلویم گذاشت. در حالیکه تلاش میکردم هنوز وارد حیطه بخشش کامل نشوم دستم را دراز کرده و جعبه را باز کردم. گفتم:
_ این خیلی قشنگه. ممنونم. من از این مدل ماگ های استارباکس خیلی خوشم میاد. ولی نمی تونم ببرمش.
چشمانش گرد شد و به تته پته افتاد:
_ باور کن … من واقعا…خدایا…قصد بی احترامی نداشتم. فقط نمیخواستم دست خالی بیام. میدونم خانم ها براشون چقدر اهمیت داره حتما براشون با عشق و توجه کادو خریده بشه، میدونم باید برای خریدن یه کادو برای تو دلیل و فکر خاصی داشته باشم، میدونم این شکلی کادو خریدن اصلا در شان تو نیست، میخوام اینو بدونی که تمام این سه روز از توی بیمارستان خارج نشدم، حتی برای یه لحظه پامو توی خیابون نذاشتم. خواهش میکنم حرفم رو به عنوان یه مرد خسته که فقط خواسته انجام وظیفه بکنه بپذیر و به پای توجیهاتِ الکیِ یه بی وفا نذار.
لحظه ای سکوت کرد تا شیشه آب را از کیفش بیرون بیاورد و اندکی بنوشد. دوباره شروع کرد:
_ البته قبول دارم خیلی احمق بودم که بعد از پرواز، توی تهران دنبال پیدا کردن یه سوغاتی درست و حسابی نبودم، ولی میخواستم سریع بیام و در اولین فرصت فقط تورو ببینم. آه…خدایا همون لحظه که “شکوهی” پیشنهاد کرد از این کادو آماده‌های فروشگاهِ فرودگاه بگیرم میدونستم کار احمقانه ایه…خواهش میکنم منو…
_ مرتضی یه لحظه صبر کن!
سرش را بین دستانش گرفته بود. ادامه دادم:
_ من اصلا نمیدونستم این کادو مال اون فروشگاهه. تازه اگه میدونستم لازم نبود بهم بگی این نحوه کادو خریدن کار جذابی نیست.
_ این خوبیِ تورو میرسونه ولی من …وای نه …نباید شلوغی سرم رو بهونه کنم…
_ اصلا نیازی به این کار نیست. حتی نیازی نیست بگی که سرت شلوغه
_ ولی من واقعا…
_ منظورم اینه که دارم چشمای گودافتاده و قرمزت رو میبینم. اسپرسو خوردن های پشت سرهمت رو میفهمم. متوجهم که وقتی با منی مدام تلفن داری و رد تماس میدی. من عذاب وجدان میگیرم ولی میبینم که تو با عشق این کار رو میکنی و اصلا احساس بدی نداری.
_ خب پس چرا قبولش نمیکنی؟
هنگام گفتن این جمله حالت مستاصل چشمانش زیباترین چیزی بود که در جهان دیده بودم.
_ من فقط گفتم الان نمیتونم ببرمش. چون یه سفر یه روزه دارم و میبینی که با خودم ساک نیاوردم و اون ماگ قشنگ توی کیفم جا نمیشه.
خود را روی صندلی رها کرد. لبخندی از ته دل برآورد و گفت:
_ خدای من…تو منو سکته دادی عزیزم.
_ با همه توصیفاتی که خودت برای خودت گفتی این شوک برات لازم بود.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. هوشنگ مرادی مجد گفت:

    سلام بانو ، نوشتار شما را دوست داشتم و اطمینان دارم نویسنده ای توانا خواهی شد .
    امید که در این راه هموار کوشا بوده و در کنار
    مردم باشی ،،،،،،
    شاد باش و دیر زی ، شاد نوش باد این طوفان زندگی ، پیروز باشید

  2. فایی گفت:

    خب یه داستان کامل از عشق…
    خیای خوب توصیف میکنی و میشهگفت تصویر رو دوباره خلق میکنی…
    ممنون از حس های خوبی که بهم میدی… خصوصا امید به داشتن نویسنده ی محبوب جدید!