تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

با داشته هایت زندگی کن
نویسنده: زینب بیشه ای

نِی چه از وسایل ضروری زندگی نیست که آدم همیشه گوشه آشپزخانه نگه دارد. خدا پدر و مادر این مهناز خانم را بیامرزد که با لبخندی پهن که حکایت از دل خوش و روزگار خرمش دارد، عکسش را کنار نی چه ای سنتی در اینستاگرام گذاشته و زیرش نوشته:

بفرمایید عرق نعنای خانگی…به یاد قدیم!
مادر با دیدن عکس برق از سرش پرید و پایش را توی یک کفش کرد که همین الان برو و نی چه را از خانه مادربزرگ بیاور. هرچه گفتم ای مادر من الان سرظهر است پیرزن مشغول استراحت است به گوشش نرفت. لب و لوچه اش را غنچه کرد و ابرویی بالا انداخت که : “اگه ماشین خودم تعمیرگاه نبود تا الان آورده بودم”
دم در خانه که رسیدم دستم بالا رفت که در بزنم‌. یادم افتاد گوش های پیرزن کاملا سنگین است و تلاش بیهوده ای است بخواهم توجهش را به صدای در جلب کنم. کلید انداختم و داخل رفتم. با خود اندیشیدم که آرام و بی سر و صدا می روم نی چه را که برداشتم برمیگردم.
همین که پرده دم در حیاط را کنار زدم، پیرزن را دیدم. در ایوان حیاط روی صندلی چوبی خشکی نشسته و نگاهش طوری به در خیره بود که گویی از آمدن من اطلاع داشت. لحظه ای فکرم به شوهر و فرزندم رفت که الان برای نهار میرسند و اگر من نباشم ممکنست ناراحت شوند. بلند گفتم:
_ سلام حاج خانم.
_ سلام. اوغور بخیر. این طرفا؟
سبک صریح و لحن تند مادربزرگ روش پذیرفته شده مخصوص او بود که در ایام کودکی و نوجوانی همیشه سبب آزار ورنجش من میشد. ولی حالا آنقدر بالغ بودم که تفاوت گوهر را از سنگ بشناسم. لبخندی زدم و گفتم:
_ مامانی دلش هوس عرق نعنا کرده
_ این وقت روز
_ چه کنیم دیگه…
_ من از این پله ها نمی تونم برم پایین، برو ته زیرزمین تکیه اش به دیواره
وقتی نی چه به دست برمی گشتم. با لبخند نگاهم می کرد. دستپاچه شدم. تا آنروز با چنین محبتی نگاهم نکرده بود.
_من …با اجازه برم دیگه…
_ حالا وایسا نهارتو بخور و برو
از خانه هیچ صدایی نمی آمد. هر دو طبقه خالی بودند. حاجاقای خدابیامرز آخرین فردی بود که این خانه قدیمی را ترک کرد. مادربزرگ از آن دسته آدم هایی نبود که خلوت را بتابد. به سر و صدا و برو بیا عادت داشت. به جمع شدن دورسفره هفت سینی که یک سبزه دارد به بزرگی سینی های قدیمی. به سر زدن اقدس خانم و بتول خانم موقع آش پختن. به درددل کردن زن های فامیل و غیبت کردن های بی سرانجامی که پرونده طرف را میبندند و زیر بغلش میگذارند. زائو باشد یا حاجی مهم نیست اینها بهانه های دورهم بودن بود.
مِن مِن کنان گفتم:
_ آخه منتظرن…حاج خانم شما بیاید بریم. به خدا مامان ببینه خیلی خوشحال میشه.
آه سردی کشید.
_ برو دخترجان…من عادت کردم.
نی چه داخل صندوق عقب بود. از اینکه به فرمان مادر گردن نهاده بودم خوشحال بودم و در عین حال حجم سنگینی از غم به قلبم فشار میآورد. نگاه لحظه آخر مادربزرگ را که کنار چشم به راه بودن همیشگی اش میگذاشتم، به شکل غیرقابل توجیهی خود را مقصر می پنداشتم و دلم میخواست عذرخواهی کنم.
بچه ها که دور هم جمع شدند بر سر انتخاب فیلم دعوای مفصلی گرفتند و دست آخر فیلمی اجتماعی خانوادگی انتخاب شد. من که تمام فضای فکرم آکنده از غربت بی انتهای مادربزرگ بود، روی مبل نشسته و دست زیر چانه گذاشته بودم. نگاه میکردم، ولی نمیدیدم. گوش میکردم ولی نمیشنیدم. تا اینکه با فریاد بازیگر به خود آمدم:
_ چرا حرف بیخود میزنی؟ خیال میکنی مادری کردن به این سادگیه؟ به سن من که برسی یادمیگیری دیگه با داشته هات زندگی کنی…
تصویر مادربزرگ پررنگ تر شد. داشته های مادربزرگم حالا کجا بودند؟

 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. مسعود انیس گفت:

    درود بر شما
    قلم توانایی دارید.
    در عین سادگی احساسات رو بخوبی منتقل کردید.

    • زینب بیشه ای گفت:

      ممنون و بسیار متشکر از توجهتون
      اگر با نگاه نقادانتون بنده رو از اشکالاتم هم آگاه کنید ممنون میشم