تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

– بدون شرح –
نویسنده: مهدی کرامتی

امیرعلی را صدا کردم که بیاید بالا.

ایستاده بودم کنار در.

دست هایم را مثل دسته ی قوری، مثل دسته ی آفتابه گذاشتم بودم رو پهلوهایم.

باز هم امیرعلی را صدا کردم.

صدایش را از راه پله های پایین شنیدم و خیالم راحت شد که دارد می آید.

بابا روی مبل لم داده بود و صدای تلویزیون را تا می شد زیاد کرده بود.

امیرعلی در را باز کرد و آمد تو.

حتم داشتم که می داند ماجرا چیست، امّا در برابر نگاه کلافه ی من و جهش بابا روی مبل، خودش را به نفهمی زده بود.

بابا کنترل را برداشت و تلویزیون را در حالت بی صدا گذاشت.

برای چند دیقه هم شده، نبرد صدای ظرف شستن مامان و صدای تلویزیون، پایان گرفت.

«امیرعلی، شما مگه بزرگ نشدی؟ مگه ۱۶ سالت نیست؟ آخه من چی بهت بگم!»

بابا به نظرم ورود خوبی به بحث داشت.

« چی شده بابا ؟ من اصن نمی دونم .. »

حوصله ی این ادا و اطوار هایش را نداشتم. حرفش را بریدم :

« اینقدر ادا در نیار امیرعلی! تو نمی دونی من چرا از دستت عصبانی ام … آره دیگه کلفت مفت داری براتم عادی شده»

سر کلمۀ «کلفت» که رسیدم، تصمیم گرفت رو بازی کند:

« آهان، فهمیدم چی می گید … »

در دلم گفتم « آهان و کوفت » حتی دهنش را هم کج کردم.

« چی بگم .. حق دارید .. »

بعد از زدن این حرف ها که به اصطلاح برای خر کردن مان بود، دیوان توجیهاتش را گشود و از غزلی مدهوشمان کرد:

« یادم میره … به خدا اینقدر کار دارم باید زود بلند شم برم که … یادم میره دیگه … دست خودم نیست!»

دستم هایم را از روی پهلوها برداشتم و رو به روی سینه ام در هم قفل شان کردم.

مامان همین طور که دست هایش را خشک می کرد، به داد و بیدادهای بابا گوش می کرد:

« چرا یادت نمیره که غذا بخوری؟! چرا یادت نمیره که آب بخوری!؟ نخیر ربطی به این چیزها نداره، اهمیت نمیدی، آدم یه خورده انصاف و فهم داشته باشه، یادش نمیره، چرتو پرت میگی. » کمی مکث کرد :« خندت نمی گیره که جاتو جمع نمی کنی! وای امیرعلی، تو ۱۶ سالته ها ! »

امیرعلی ساکت بود. زمین را نگاه می کرد و لب و لوچه اش را تکان می داد. شانه اش را بالا انداخت. انگار می خواست با زبان بی زبانی باز هم بگوید که تقصیری ندارد.

بابا رو کرد به من.

هنوز ته ماندۀ عصبانیّتش مانده بود.

« سروش، از این به بعد جاشو جمع نکرد، حق نداری بزاری کامیپوتر بازی کنه، فهمیدی یا نه؟»

در دلم گفتم « باشه بابا» ولی حوصله نداشتم که بگویم چرا سر من هم دارد داد و بیداد می کند. رفتم پایین و مشغول کارهایم شدم. باید روی پایان نامه ام کار می کردم

یکی دو ساعت بعد صدایم کردند. 

«سروش، مهمون اومده»

از بالا صدایم کردند. خاله و شوهرش آمده بودند.

رفتم بالا.

احوال پرسی.

خبر داشتم که امشب خاله این جا می ماند. کسالت داشت.

شب، بابا آمد پایین، تا پیش من و امیرعلی بخوابد و خاله بالا همراه مامان، راحت باشد.

خوابیدیم.

صبح با صدای دکمه های کیبورد از جا بلند شدم.

همین طور که دست ها و کمرم را تاب می دادم تا کوفتگی خواب را به در کنم، دیدم امیرعلی نشسته پشت کامیپوتر.

«گُـــــــــــــــل»

باز این کیبورد لعنتی را گرفته بود به کار این بازی لعنتی.

چرخی که زدم، دیدم جایش روی زمین است.

در دل گفتم که فرصت خوبی است.

بلند شدم.

جایم را جمع کردم و رفتم سراغش.

دکمه پاوس را زدم.

بازی متوقف شد.

«خوبه همین دیشب بابا اون همه بهت حرف زد! باز جاتو جمع نکردی!»

« دفعۀ اولم بود ! ببخشید تو رو خدا .. »

ابروهایم را گره کردم :

« دفعۀ اولته ؟! دفعه ی هزارم ته ! دفعه ی اوله که تنبیه میشی!»

انگشت اشاره اش را گرفت به پشت من :

« خودتم جاتو جمع نکردیا … نامردیه … »

مطمئن و خشمگین نگاهش کردم :« اولم جامو جمع کردم، ثانیا خیلی رو داری ، یالا پاشو! »

دستش همچنان به پشت من اشاره می کرد. با چشم های متعجب گفت :

« تو نگاه کن! پس اون جای کیه ؟! »

خودم هم لحظه ای شک کردم. برگشتم.

نگاه کردم.

« اون جای … »

چند دیقه بعد که دیدم حال کار کردن روی پایان نامه ام را ندارم، به امیرعلی گفتم که بنشیند و بازی اش را بکند.

خودم هم رفتم بیرون تا دوری بزنم.

#خانوادگی

#اجتماعی

#رئالیسم

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. زینب بیشه ای گفت:

    نویسنده خوب کسیه که وقتی ایده نداره روزمرگی هاش هم خوندنیه!
    منو یاد زویا پیرزاد انداختید که به همین اندازه راحت و روان از ساده ترین وقایع روایت می کنه
    “برای چند دیقه هم شده، نبرد صدای ظرف شستن مامان و صدای تلویزیون، پایان گرفت” خیلی عبارت قشنگی بود
    خوشحال شدم که از صد داستان خارج نشدید