تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

داستان ۳
نویسنده: فریده عبدی

داستان شماره ۳
نذر
مادر صبح زود از خواب بیدارشده بود البته این عادت همیشگیش بود تو آشپزخانه کنار کابینت ایستاده بود وبه یه نقطه ای چشم دوخته بودسلامی کردم ووارد آشپزخانه شدم سرشو تکانی دادو گفت سلام بیدارشدی؟
لبخندی با چشمای خواب آلود زدم گفتم آره بعداز سحر نتونستم خوب بخوابم تا الان هم بیداربودم بعد رفتم کنارش یهبوس از گونش کردم وگفتم اشپزخ. نه جای فکرردنه مامان جان یه ده دقیقه ای هست اینجام تو کدوم دریا غرق شده
مادر سرشو تکون دادو با تعجب گفت چی غرق شده؟
این دفعه بلند خندیدم. گفتم کشتیاتون دیگه مادرم
مادر با قاشق چوبی که دستش بود آروم رو سرم زد وگفت همون جا که همیشه کشتی‌های تو غرق میشه چیه اول صبح بقول خودت چای شیرین شدی
نمی دونم آدم وقتی صبح زود از خواب بیدارمیشه حالش خوبه چیه می گیریم تا لنگ ظهر می خوابیم اصلا از فردا صبح زود بیدار میشم
خدا کنه حالا برو دست وصورتتو بشور که کلی کار ریخته رو سرم نمی دونم از کجا شروع کنم
پس من می رم بخوابم از هرکجا شروع کردی به من هم بگو
بعد با خنده از آشپزخانه پریدم بیرون وصدای غر زدن مادر همراه لبخند همیشگیش بلند شد
هر سال این روز افطاری می دادیم وکلی مهمون وشلوغ بازی مادرشب خیلی ناراحت وعصبی بود که امسال نمی تونه افطاری بده که پدر پیشنهاد کرد که افطار وغذااماده کنیم وببرین خانه سالمندان مادر خیلی خوشحال بود
همه ی کارا را انجام دادیم وظرفهای غذا رو آماده کردیم از غذاها به چند تا از همسایه ها هم پخش کردیم غذاها رو با کمک پدر وچند تا همسایه ها به ماشین گذاشتيم وراه افتادیم فضای خانه سالمندان با همه ی نظافت وپاکی گی وگل وگیاهش خیلی دلگیر بود نمی دونم چرا بغضم گرفته بود ودلم میخواست سرم رو رو شونه های تک‌تک این پدر ا ومادرا بزارم وگریه کنم موندن در این فضا برایم اصلا قابل تحمل نبود زدم بیرون وتوی سبزه ها نشستم مادر با چشمانی خسته کنار پنجره نشسته بود وبه آسمون چشم دوخته بود و دانه های تسبیحش رو ذکرمیگفت ومن جقدر دلم گرفته وخسته بود از این بی عدالتی وبی معرفتی…

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما