تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

قصه ۵
نویسنده: فریده عبدی

قصه ۵
از گوشه ی پنجره بیرونو نگاه انداختم انگار هوا تاریک شده بود یه حالتی مثل گرگ ومیش بود از وقتی آمده بودم توی اتاق وروی تخت دراز کشیده بودم همش تو ی گوشی بودم ومشغول پی ام دادن ودیدن پستا که یکی از دوستای خیلی قدیمی که فقط در حد یه لایک کردن استوری و گذاشتن استیکر از هم خبر داشتیم پیامی ارسال کرد. چقدراز دیدن پیامش خوشحال شدم بلافاصله پیامشو باز کردم در مورد یه نفر که فامیلیش هم فامیلی خودم بود از م سوال پرسیده بود خیلی خوب می شناختمش مادرش به قول قدیمیا رفیق گرمابه وگلستانم بود چه خاطراتی باهم داشتیم چه روزهای خوشی تمام کودکی وجوانی تا ازدواجمون که از هم دور شدیم ماشاالله دختر ش بزرگ شده بود وحالا خواستگار داشت وبرای تحقیق‌ با من تماس گرفته بودن یک لحطهغرق در خاطرات گذشته شدم همون روزهایی که یک دختر دبیرستانی بودیم ویک روز مادرش همون دوستم با عجله آمد وبدون اینکه درو بزنه اصلا در ما اونروزا بسته نمیشد وتا نصف شب باز می موند مادر خدا بیامرزم تا می دید در بسته است ناراحت می شد ومی گفت بزارین بمیرم بعد در. و ببندین واقعا چه روزهایی داشتیم
دوستم دستمو گرفت وکشون کشون برد گوشه ی حیاط
گفتم دیونه چی شده دستمو شکستی باز چکار کردی
یه خبر مهم بیا اینجا کسی نفهمه
ها چی شده خواستگار داری
آه می دونی
چیومیدونم چی شده نکنه واقعا خواستگار آمده برات
آره فکر کردم می دونی
خاک برسرت کدوم آدم خری آمده تو رو بگیره کوره کره چیه
برو باباخیلی هم دلش بخواد ببین حالا می رم
اونروز ساعتها با هم حرف زدیم واز خواستگارش واین چیزا حرف زدیم از اینکه ازدواج می کرد خوشحال بودم ولی از اینکه ازهم جدا می شدیم دلمون گرفته بود
تا اینکه با این پیام دوباره رفتم تو خاطرات خانواده ی پسره رو می شناختم خیلی خوب بودن دوستم بعد ازدواجش چند سالی زندگیش خوب بود اما بعد شوهرش معتاد وشد وازlکارش اخراج شد و وستم با دوتا دختر ناز وقشنگ کل بار زندگی رو بدوش کشید واز حق نگذریم دخترای خیلی خوبی تربیتکرد با سواد خانم ومتین این زندگی وخوشبخت حقش بود بلافاصله در جواب پیام دوستمه نوشته بود تعیید می کنی نوشتم صد درصد انشاالله که خوشبخت بشن رسته پایان شب سیه سپیداست

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما