تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

قصه شماره۴
نویسنده: فریده عبدی

کنار شوفاژ راز کشیده بودم حوصله ام سر رفته بود. از بیماری وتنهایی خسته بودم آرزوی کردن که ای کاش این بیماری کوفتی زودتر تموم بشه ودوباره تو جمع دوستان ومدرسه بگیم وبخندیم. چه روزهایی داشتیم وقدرشو ندونستم پدر گوشه ی مبل تک نفره نشسته بود وصفحه ی گوشی را بالا پایین می‌کرد وگاهی اخمی برچهره اش می نشست وگاهی هم آروم می خندید مادر هم یا گوه داراز کشیده بود وگوشی دستش بود ودفتر وبرگه هایی که روی زمین کنارش گخش بود گاهی چندکلمه ای می نوشت وگاهی سرشو بالا می کرد با نگاه عاقل اندر سفیه نگاهم می‌کرد ومی گفت بچه پاشو یه نگاهی به این کتابات بیانداز آخه خسته نشدی اینقد دراز کشیدی پیش شوفاژ شاید اصلا مدرسه ها باز نشدن تو نمی خوای درس بخونی
با تمسخر لبخندی زدم وگفتم :خوب وقتی قرار نیست مدرسه باز بشه برای چی بخونم
مادر با عصبانیت به پدر اشاره کرد وگفت : میبینی تورو خدا چه حرصی به من میده اعصابمو خراب کرده
پدر سرشو از گوشی بیرون آورد وگفت به جهنم بزار نخونه به من وتو چی میشه یه روز پشیمون میشه که دیگه فایده نداره
بعد یه نگاه تندس بهم انداخت وگفت پاشو از جلو چشم من برو تو اتاق دراز بکش.
رفتم کنار پدر نشستم ودستمو انداختم دور گردنش گونشو بوسیدم وگفتم بخدا خسته شدم حوصله ندارم آخه چکار کنم شما خودتون با گوشی مشغول میشین من بیچاره

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما