تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

چراغ های رابطه تاریک اند
نویسنده: زینب بیشه ای

اتوبان خالی وسوسه ام می کند پدال گاز را زیر مچ پایم له کنم. چرم روی فرمان ماشین با فشار ناخن هایم پوسته پوسته می شود. لب هایم از فشار دندان ها درد میگیرد. جریان گرم خون که به سمت چانه ام روان میشود به خودم می آیم. سرعت را کم نمیکنم و در همان حال به سمت صندلی شاگرد خم می شوم تا دستمال را بردارم. جعبه دستمال گیر کرده و تقلا می کنم تا بتوانم بردارم. دستمال را روی ریش های تنک چانه ام می کشم. خون اندکی چکیده است. دستمال را زیرپایم پرت میکنم.
_ توشهرزاد قصه هزار ویک شب منی…
میخواهم ضبط لعنتی را خاموش کنم. ولی ناخن هایم در چرم فرورفته و مچ دستم از روی فرمان کنده نمیشود. میگذارم بخواند. سرم به دَوَران می افتد. دیالوگ ها یکی یکی رد و بدل می شوند. مثل بوکسورهای حرفه ای میزنیم.
+ نیازی به این کار نیست…
_ چاره ای برام نمونده خودتم میدونی
+ بزرگش داری میکنی
_ تو از دل من خبر نداری
+ مدیریت میکنیم. من قول میدم…
_ فایده نداره…من آشوبم…تو از حال من چی میفهمی؟!
+ ولی …یعنی  میخوای بری؟
_ موندنم فایده نداره خودتم میدونی
صورتش در هم می رود. حرفم را قبول نمی کند. با متانت به تصمیمم احترام میگذارد. سرش را بالا می گیرد و آب دهانش را به سختی قورت می دهد. روبه رویش نشسته ام اما سمت نگاهش به گوشه کافه است. خیره تر می شوم. میخواهم برق چشمانش را ذخیره کنم. لب هایش را طوری به هم می فشرد که گویی می خواهد از خروج کلمات جلوگیری کند. مثل تمنای اتمام پروسه دردناک آمپول زدن، دلم میخواهد هرچه سریعتر بگذرد، هردو راحت تریم. گلویم خشک است، ولی به لیوان یکبار مصرف پرآبی که جلویم است، دست نمیزنم.
چند دقیقه مثل چند سال گذشت. خیره ماندن به کنج کافه روش خوبی نبود و بالاخره تسلیم اشک هایش شد. مستاصل می شوم. درهم شکستن کوه غرورش به خاطر من جانفرساست. تا حدی که در سرم میگذرد بگویم: باشد اصلا هرچه تو بگویی…ولی میدانم دیر است. میدانم به خاطر این درماندگی هرگز مرا نمی بخشد. پس عزتش را حفظ میکنم. از بین تمام واژگان به همین ها بسنده میکنم:
_ تو خوبی و این همه اعتراف هاست….
پوزخند می زند. روی زیبا دوبرابر می شود. با چنگ کیفش را بردار می دارد. قبل از برخاستن لحظه ای تعلل می کند. بالاخره در چشمانم نگاه سردش را می ریزد:
+ حق با توئه… چراغ های رابطه تاریک اند.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما