تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

شاخه معلق
نویسنده: حسن چنگیزی

حالا، نگاه گیرایی داشت، می­دیدم که چطور نگاهش به بعضی چیزها گیر می­کرد و مدت زیادی به­شان خیره می­شد بدون آنکه پلکی بزند. روزی، نشسته روی صندلی پارک، زل زده بود به شاخه­ای که از تنه درختش فاصله گرفته بود مثل دستی که پی چیزی در هوا معلق باشد. فکرش رفته بود به چهار سال پیش، شاید نیمه شب به پهلو شده بود تا دستش را، به روال همه­ی به پهلو شدن­های نصف شبی، دور زنش بیندازد، اما دستش دنباله پتوی مچاله شده را لمس کرده بود. دست دنبال بدن زن می­گشت اما به فکرش رسیده بود که زن به دستشویی رفته است، خرده گرمایی از بدن زن هنوز در تشک مانده بود، دستش با گرمای جا مانده بازی کرده بود و خاب رفته بود.

با صدای آلارم موبایلش از خاب پریده بود، انگار نه انگار که هر روز ساعت شش و نیم این آلارم توی گوشش پخش می­شود. زود خاموشش کرده بود تا سارا بیدار نشود. دستش جای سارا جا مانده بود ولی اثری از گرمای بدن تازه بیدار شده­ای نبود، حتمن مثل همیشه زودتر بیدار شده بود تا بساط صبحانه را آماده کند و الان توی آشپزخانه است.

دست و صورتش شسته و با حوله روی صورت به سمت میز صبحانه رفته و به سارا سلام و صبح بخیر داده بود. حوله را که می­گذارد روی دسته صندلی، هیچ اثری از سارا نمی­بیند.

فکر می­کند حتمن رفته است نانوایی و تا سارا برنگشته، چایی را دم کرده و میز را می­چیند.

نیم ساعت از آماده کردن صبحانه می­گذرد اما خبری از زن نشده بود. همچنان که با کره شل شده ور می­رود، موبایل زنش را می­گیرد، صدایش را از اتاق می­شنود. سارا تلفن را زیر بالشت جا گذاشته و رفته بود نانوایی. یک ساعت از بیدار شدنش گدشته است و هیچ خبری از برگشتن سارا با نان گرم نمی­شود. فکر می­کند شاید با دوستانش رفته باشند کوه، اما قبل از زنگ زدن به دوستان سارا، متوجه می­شود که توی این سه سال زندگی مشترک، هیچ وقت وسط هفته کوهنوردی نرفته بودند.فکرش دنبال شایدهای تازه­ای می­گشت غیبت یک ساعته را توجیه کند. جرات تلفن کردن به خانواده سارا را ندارد، در صورت طولانی شدن غیبت سارا، این گزینه را می­گذارد ساعت ده به بعد. از دوستان نزدیک زنش، دو نفر تلفن­شان را جواب نمی­دهند، یکی­شان در دسترس نیست و مریم هم تلفنش را خاموش کرده است.

چهار سال گذشته بود، که شاخه­یِ معلقِ فاصله گرفته از درختی، او را برد به آن نیمه شبی که مثل هر شب به پهلو شده بود تا دستش دور بدن سارا بیندازد اما جز پتویی و گرمایی اندک از بدن زن، چیزی دستش را نگرفته بود

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما