تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

وقتی رفتنت آسان می شود
نویسنده: زینب بیشه ای

چشم هایش که باز می شوند یک نام پررنگ در سرش نقش میبندد. آنقدر بلند و پرطنین صدا می کند که نادیده گرفتنش ناممکن است. پشت سر هم پلک می زند. در همان لحظه  خودآگاهش میفهماند: نیست…رفته
دلش می گیرد. مثل تشنه ای که از خواب بعداز ظهر برمی خیزد و با شوق سراغ قوری چایی می رود. دستش که به آن می خورد می بیند سرد و خالی است. سرما به تمام تنش نفوذ می کند. کز می کند و به رختخواب برمیگردد. خاطره ها را مرور میکند: تصاویر به سرعت رد می شوند. مثل یک فیلم درام.
سرش را روی بالش میگذارد. تن آرامی میکند. از مچ پا …قرار نبود اینجوری بشه. ساعد… همه چیز یهو پیش اومد…. ران ها…مدیریتش از دستم در رفت. شکم … میدونستم اینجوری تموم میشه. گردن … حداقل حالا آرومه
بازوها و گردن…. اتفاقیه که افتاده.نباید ناراحت باشی.
می اندیشد که کاش فرصتی برای توضیح و عذرخواهی داشتم.
می خندد: مهم نیست…

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما