تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

مشاور
نویسنده: زینب بیشه ای

نگاهم به گوشه سفره خیره می ماند که کج و کوله شده و سعی میکنم با حرکت دادن زیر سفره ای هردوتا مرتب کنم. بی فایده است. ماکارونی به شکل ناموزونی در بشقاب ها خودنمایی می کند. پسربچه مدام تکرار می کند: ته دیگ …ته دیگ میخوام
در جنگی که با ته دیگ های برشته دارم تلاش میکنم به شکلی مساوی تقسیمشان کنم. طبق معمول بچه بیشتر میخواهد. تاکید می کنم که سهم همه به یک اندازه است. هنوز ته مانده ای از آموزش های روانشناسی در پس مغزم خودنمایی میکنند.
ته دیگ ها را که تمام می کند، دستمال روی پایش را کنار میزند و بی درنگ بر میخیزد. میخواهم بگویم الهی شکری…تشکری… زبانم نمیچرخد. به سمت نوزاد حمله ور می شود. کنارش دراز میکشد و صورت چربش را روی پتوی سفید او میگذارد.نزدیک صورتش، صورت می گذارد و بنا می کند به بلند بلند خندیدن. می خواهم بگویم بلند شو دست و صورتت را بشور. قدرتش را ندارم. مرد عصبانی می شود و با تشر بچه را بلند می کند. اندکی باهم می جنگند. نوزاد زیر گریه می زند. بچه هم با شنیدن صدای گریه او لج می کند و بلندتر می خندد. مرد عصبانی تر می شود. صداها بالاتر می روند. قاشق و چنگال های چرب در بشقاب ها مانده اند. سفره هنوز هم کج است.
 چنین عادتی ندارم و این کار را بد میدانم. اما همانجا کنار سفره ولو می شوم. دستم را روی پیشانی می گذارم. چشم هایم می سوزد و کمرم از خستگی درد گرفته است. هنوز صداها می آیند. با هر دو دست چشمانم را می پوشانم.
از راه می آید. لبخندش صورتش را به سان افراد موفقی درآورده که وقتی ازشان میپرسی رمز موفقیت شما چیست می گویند نظم، پشتکار، دقت.
روبه رویم می نشیند. بی مقدمه می گوید: خب… توصیف کن
+ خسته، درمونده، سرشکسته
_ چرا؟
+ نمیبینی؟
_ میخوام بگی
+ میدونستم بچه بی خوابی داره. ولی کم آوردم. این یکی رسما دیوونه شده. باباشون هم عین بچه کوچیکا با این می جنگه. منم ضعیفم…منطقی موندن سخته. عاقلانه رفتار کردن با جسم و روح درب و داغون من نشدنیه. دلم میخواد داد بزنم. ولی اینجا به اندازه کافی صدا هست.
_ ادامه بده…
+ نا امیدم. مثل کسی که با هزار رویا و تخیل یه کارخونه رو با بهترین تجهیزات افتتاح میکنه ولی به خاطر تورم و رکود  ورشکسته شده. دقیقا دلم میخواد همونجوری زانوی غم بغل کنم وسرم رو بگیرم توی دستام. نتونستم درست عمل کنم. سررشته امور از دستم در رفته. فکر میکردم توی تربیت بچه هام عالی عمل می کنم. ولی حالا همه چیز به هم خورده. ناکافی و نابلد به نظر میام.
منتظرم نصیحت کند. از تن آرامی بگوید. از ضرورت های تربیت فرزند. از ضرورت آرام بودن. از نیاز بچه به الگوهای مناسب. از هماهنگی پدر و مادر در امر تربیت. از اشتباهاتی که سبب نامنظم شدن زندگی ام می شود….
_ بمیرم برات…چه سخته اینجوری.
نگاهمان که گره میخورد. دستانش را باز میکند. غنیمت می شمرم. به آغوشش غلت میزنم. مثل بچه ها هق هق میکنم. مثل مادرها دستش را در موهایم می کشد.
_ تحت فشاری. فقط میخوام حرف بزنی. هرچقدر میخوای بگو.
ادامه میدهم. غرولند میکنم و از همه آدم های زندگی ام بد میگویم. یکی یکی همه را تحلیل میکنم. حرف هایم که تمام می شود. کمی عقب میکشم. با دستمالی بینی ام را پاک میکنم. هنوز نگاهم می کند.
+ خسته ات کردم.
_ چه خوشگل شدی
+ چی؟ من؟ با این سیاهی و گودی پای چشمام؟ با این گیس نامرتب و موهای وزوزی؟ من و خوشگلی؟
_ شلختگی بهت میاد. چشمات معلومه خسته ان ولی هنوز هم می درخشن.
دستش را داخل موهایم می برد. گیس را باز میکند. موهایم را آرام شانه می کند. حرف نمیزند ولی انرژی دست هایش بوی تحسین می پراکند. به آرامی دوباره موها را گیس می کند و میبندد.
+ تو زنی یا مرد؟
_ تو چی دوست داری؟
+ مردا عوضی ان، زن ها پرحرف و احمق
_ نمیشه که…
+ وقتی به تحسین و حمایت نیاز دارم مرد باش. وقتی به گریه و قربون صدقه، زن.
_ من اونی ام که تو میخوای.
+ همیشه میای؟
_ هروقت لازمم داشته باشی.
صداها که کم میشود، رفته است. هنوز روی زمین دراز کش هستم. چراغ ها خاموش است. همه به یک خواب عمیق بعدازظهر فرو رفته اند. کمرم خشک شده و به زور بلند می شوم. تا دم در دستشویی تلوتلوخوران می روم. صداها هنوز توی سرم چرخ میخورند.
_ تو خسته ای میدونم. ولی یادت باشه دردهای روحی باآدم چه کار میکنن
+ خب نمیخوام مرور کنم

با خنده میگوید 
_ خستگی جسمی بهتره یا درد روحی؟
+ برو دیگه…برای امروزم بسه

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما