تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

زنده می‌مونه؟
نویسنده: فرزانه کردلو

از آن همه مواد مخدری که در این مدت کشیده تا خود واقعیش را پنهان کند. یک روز بیشتر خود را به تباهی بکشاند، خسته شده بود. دوست داشت به همه بگوید. آدم ها هم می‌توانند خوب و هم بد باشند همه مطلق خوب نیستند. به خدا منم از اول اینطوری نبودم. در لابلای زباله رها شده در آن فضا به دنبال مقداری غذا بود. گرسنه بود. هوا هم سرد بود. چیزی برای خوردن نبود. با تمام وجود از خدا خواست که نجاتش دهد یا از این زندگی خلاصش کند. تحمل آن هم حس و حال بد را نداشت. به خاطر نرسیدن مواد در آن روز، همه تن و بدنش می‌لرزید. دیگر تاب و توان راه رفتن را هم نداشت. یک قدم کافی بود تا همه بدنش بر زمین پخش شود.

بی رمق شده بود. آخرین توانش را هم می‌گذاشت تا از بوی تعفن زباله هایی که در آن اطراف پیچیده بود دور شود، منتها فایده نداشت. اثرات موادی که روز قبل کشیده داشت ته می‌کشید. به یکباره تعادلش را از دست داد و روی تله‌ای از زباله افتاد و دیگر چیزی متوجه نشد.

همین که چشمانش را باز کرد با نوری که به چشمانش می‌زد با دنیای دیگری مواجه شد. فکر کرد در عالم دیگریست. ولی نه خدا یک شانس دیگر به او داده بود. مرد سفید پوشی داشت با چراغ معاینه، هوشیاریش را می‌سنجید. در آن لحظه یک سوال همه ذهنش را به خود مشغول کرده بود. چطور از لابلای آن همه زباله به این جا رسیده بود؟ کمک دهنده‌اش که بود؟صدایی افکارش را برای لحظاتی بر هم زد.

-آقای دکتر اوضاعش چطوره؟ به هوش؟ زنده می‌مونه؟

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما