تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

کاش مامان منم بود!
نویسنده: فرزانه کردلو

زهره برای یک کاری به مرکز شهر رفته بود. موقع برگشت ترجیح داد یک مسیری را پیاده روی کند و به همین خاطر تصمیم گرفت تا یک مسیری دیگر سوار تاکسی نشود. همین طور که داشت پیاده روی می‌کرد و نظاره گر اطراف خود. گاهی به مردمی از کنارش می‌گذشتند یا او از کنار آنها می‌گذشت فکر می‌کرد. گاهی هم بی‌توجه به عابرین کوچک و بزرگ خود را غرق در زرق و برق ویترین های مغازه‌ای می‌کرد از کنار آنها رد می‎‌شد. یک لحظه‌ای یک کتابفروشی، گاهی هم یک مغازه کیف و کفش زنانه فروشی او را از حرکت  باز می‌داشت. خلاصه روز خوبی بود. هوا سرد بود، منتها پیاده روی می‌چسبید.

همینطور که داشت به مسیر پیاده روی خود ادامه می‌داد یک مادر و دختر جلوتر از او در پیاده رو نظرش را جلب کرد. البته صحبت هایی که دخترک حدوداً ۱۰ ساله با مادرش بیشتر نظرش را جلب کرد.

دخترک با چهره‌ ناراحت داشت با مادرش صحبت می‌کرد. مادر هم در کنار او داشت به راه رفتن  ادامه می‌داد بدون آنکه سخنی بگوید. فقط مشغول گوش دادن به صحبت های دختر خردسالش بود.

دخترک: مامان تو خیلی بدی، تو همه‌اش اون طرفداری می‌کنی. تو اصلاً به من توجه نداری!

در حین گفتن این جملات زهره به چندین سال پیش،به لحظاتی که  همسن و سال آن دختر بچه بود و پا به پای مادرش در کوچه و خیابان حرکت می‌کرد فکر می‌کرد. لحظات خوبی بود. لحظات واقعاً شیرینی بود. یک روز هم فکر نمی‌کرد یک سال بعد مادرش را برای همیشه بر اثر یک اتفاق از دست خواهد داد. لحظاتی که با تمام وجود از بودن در کنار مادر حس خوبی داشت.

داشت فکر می‌کرد در زمان آنها بچه ها به پدر و مادر احترام خاصی قائل بودند. منتها الان!

برای یک لحظه این فکر از ذهنش گذشت: کاش مامان منم بود!کاش می‌تونستم الانم پا به پایش تو پیاده رو قدم بردارم باهاش حرف بزنم!

 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما