تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

دریا بَر
نویسنده: حسن چنگیزی

داستان ۷: دریا بَر

باران، امان خیابان را بریده بود. اولین تاکسی که ترمز کرد سوار شدم. با مشتی باران که آب شده بودند توی صندلی عقب جا خوش کردیم. راننده و تنها مسافری که جلو نشسته بود، موی شان سفید شده بود. باران و برف پاک کن در زمین پهن شیشه جلویی، درگیر بودند، آرام و قرار نداشتند، جدالی نابرابر؛ دو در مقابل هزاران هزار. ما سه نفر ، آرام و ساکت تماشاچی بودیم، من هوادار باران بودم. کمی بعد، تماشاچی چهارم با بارانی قهوه ای که حسابی بارانی شده بود وارد شد و همان دم در نشست، اما دریغ از یه نیم نگاه به صحنه نبرد نابرابر. سرش را میان دستانش گرفت و به پایین کشید. همچنان ساکت بودیم. نفر چهارم فکرش پریشان بود، آرام و قرار نداشت. شیشه های خیس سد راهش شده بودند، نهایت می توانست توی فضای تاکسی چرخی بزند، به تابانه خودش را به شیشه ها، سقف، صندلی و ما بکوبد و باز برگردد سر جایش. تلفنش زنگ خورد، با صدای گرفته و خفه که انگار بغضی سنگین راهش را گرفته بود، جواب داد: ” من دوسِت دارم، تو چرا اینجوری میگی، حداقل تو طرفداریشون نکن، نمیتونم بی خیالت بشم، چون دوسِت دارم.” دوستت دارمش توی اتاق گرفته تاکسی محو شد، فضای تنگ تاکسی و عشق، جنگی بود نابرابر. مسافر چهارم عاشق بود، آدم عاشق، وقتی به وصال معشوق هم می رسد باز فکرش نابسامان است و اسیر دلش. حالا که گویا راه وصل بسته شده بود، فکرش روی کلمات حرف های معشوق می نشست، مزه می کرد، حتا تن صدایش هنگام گفتن شان، هم می چشید، تلخی آزار دهنده ای داشتتند، یهویی از جا می پرید، انگار که برقش گرفته باشد. کلمه به کلمه را فکر کرده بود. آرام و قرار نداشت. بغض سنگینی داشت. اما مرد که گریه نمی کند.پیرمرد مسافر گفت: ” راحت باش و بذار بیاد بیرون، غریبه بین مون نیست، گریه کن”. راننده پوزخندی زد ولی با نگاه پیرمرد، خشکید. پیرمرد ادامه داد: ” نذار دریا بَر بشی، تا سوار شدی، فهمید چته، جوونی خودم رو دیدم. دختره خونه شون توی کوچه گلخونه بود. عاشق هم بودیم، دیدن همدیگه سخت بود، نه مث الان. به بابام گفتم که بره خاستگاری، قبول کرد، دل توی دلم نبود، رفت و برگشت، گفت فکرش رو از سرت بیرون کن، دل توی دلم نبود. باباش پولدار بود و دخترش رو به من نمی داد، همه دنیا روی سرم خراب شد، کوتاه نیومدم، اونم دلش میخاست اما جرات نداشت روی حرف باباش حرف بزنه. شرط گذاشته بود که اگه پسره پول داره و میتونه دخترم رو خوشبخت کنه بیاد. پولم کجا بود، دریغ، من دست بردار نبودم، هر بار یکی رو می فرستادم در خونه شون، خودمم می رفتم روبروی حیاط شون ساعت ها می نشستم، آخرش شاکی شد و به بابام گفت اگه یه بار دیگه بچه تون بیاد، شکایتش میکنم، هیچ نصیحتی به خرجم نمی رفت که نمی رفت، آخر سر، بابام دادم دست ناخدا خدر و گفت با خودت ببرش کویت، هوای دریا که بخوره توی سرش، عشق و عاشقی هم یادش میره، فرار کردم، باز گرفتنم، دست و پا بسته اسیر لنج و دریا شدم، دریا هم تنگ شده بود، میخاستم خفه بشم. “

راننده نگاهش به جلو بود، اما او هم فکرش پریده بود، توی خاطرات قدیمی ش می گشت، باران بی امان می بارید، رسیده بودیم فلکه امام، تاکسی سمت خیابان سنگی پیچید. فکر پیرمرد مسافر توی کوچه گلخانه در تردد بود، مال من باغ زهرا را متر می کرد حد فاصل فلکه امام تا تالار پارچه، راننده هم توی جفره ماهینی سرگشته بود، نفر چهارم هنوز اسیر تُن صدا و کلمات دختر پشت تلفن بود.

پیرمرد ادامه داد: ” وقتی از کویت برگشتم، یه راست رفتم در خونه شون، کار از کار گذشته بود، به زور شوهرش داده بودن، بعدها فهمیدم که به دروغ بهش گفته بودن که لنج ما اسیر لیمر شده و همه مون غرق شدیم، زیر بار نرفته بود. آخرش تسلیم شده بود. ناخدا خدر، توی کویت، منو تحویل یکی از رفقای مشترک خودش و بابام داد و جریان رو بهش گفت، اونجا موندم برا کار و فراموش کردن دختره، تا مدت ها میرفتم کوچه گلخونه و قدم میزدم، به این امید که ببینمش. از من میشنوی کوتاه نیا که پشیمونی بد دردیه، ذره ذره شیره جونت رو میمکه و کاری از دستت برنمیاد، هنوزم میرم کوچه شون. نذار دریا بَر بشی.”

جدال باران و برف پاک کن ادامه داشت، هیچ یک سر باز ایستادن و تسلیم نداشتند.

– ممنون پیاده میشم.

چهارمین عاشق پیاده شد، سه نفری دلمان می خاست همراهش می رفتیم، آنقدرنگاهش کردیم تا توی باران گم شد. تاکسی راه افتاد. ما دیگر آرام نبودیم، پیرمرد کوچه گلخانه را جستجو می کرد، راننده توی ساحل جفره به انتظار نشسته بود، من هم از تالار پارچه برمی گشتم به سمت فلکه.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما