تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

شکلات خوری
نویسنده: ا.نواب

بعد از کلی کلنجار رفتن سحر سامان قبول کرده بود که یک شکلات خوری برای میز هال بخرد.

 برای اینکه سامان غر نزنه سحر چند تا عکس از مدل های متفاوت شکلات خوری به سامان نشان داد. اما مثل همیشه با بی تفاوتی عکس‌ها را نگاه کرد و در آخر گفت برای من فرقی نمیکنه هر چی دوست داری بخر. این ترفند همیشگی‌اش بود برای نخریدن.

سامان سحر برای خرید رفتند سامان از جلوی در شروع کرد به غر زدن که اینجا کجاست معلومه جنس گرونه حالا اینجا هم نخریدی نخریدی. دیگه سامان رو شناخته بود و به غر های سامان  عادت داشت برای همین یاد گرفته بود که به خودش مسلط باشد.

اوایل هرگاه اینطوری حرف میزد با هم دعوای شان می شد و هیچی نمی خرید و با اعصاب خورد به خانه می‌آمد. اما الان یک لبخند زد دست سامان را گرفت و به داخل مغازه رفتند و شروع کردند به دیدن اجناس در قفسه ها.

سحر باز و همه چیز را به سامان نشان می‌داد اما سامان مثل مجسمه هیچ عکس العملی نداشت به قفسه شکلات خوری ها رسیدند و سحر رو به سامان کرد و گفت دلم می خواهد تو انتخاب کنی.

سامان باز هم ابراز بی میلی کرد و گفت هیچ کدوم از نظر من قشنگ نیست اما اگه تو هر کدوم رو دوست داری بخر.

سحر با لبخند و در کمال خونسردی از کارمند مغازه خواست تا از مدل شکلات خوری سفید که درب روی آن یک پروانه صورتی است بیاورد.

سامان که تا الان همه ترفندهایش برای نخریدن شکلات خوری عملی نشده بود آخرین جرقه در ذهنش زده شد.

رو به سحر کرد و گفت فکر می کنی که دست من داخل میره  و می تونم از توش شکلات بردارم .

سحر که دید سامان از هیچ حقوقی برای نخریدن مزایده نمی‌کند با لبخند به او گفت عزیزم هنگامی که تو بخوانی میای بسیار خسته ای برای همین قرار نیست دستت را در آن بکنی من شکلات را از داخل آن در می آورند و با تمام عشق آن را به تو می‌دهم که اینگونه کمی از خستگی ات کم شود با این جواب سحر سامان را جلوی صندوق فرستاد تا شکلات خوری را بخرد.

 

 

 

 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما