تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

اینجا دیگه آخر خطه!
نویسنده: زینب بیشه ای

قاشق پراز غذا را که به سمت دهان برد، دستش لرزید. قاشق به داخل بشقاب افتاد. در طوفان تنش گیر کرده بود. موهای سیخ شده روی پوستش را حس می کرد. غریزه اش او را به سمت گرمای حاصل از پتوی روی تخت سوق داد. چند قدمی بیشتر راه نبود اما دیر شد. خیز برداشت و به داخل تخت شیرجه زد. پتوی دونفره را محکم دور خود پیچید. پلک ها را به سختی روی هم نهاده و پاهایش را به داخل شکم می فشرد. فک بالا و پایین به سختی به هم می خوردند. با هر دودست خودش را در آغوش کشیده و محکم ها می کرد. نفسش گرم بود اما کافی نبود. مادر بالای سرش رسید:

_ چی شد؟

_ سسسسسس ….رررر….ددددد….مه

پتو روی پتو انداختند. باز هم می لرزید. جوراب روی جوراب پوشید. گویی کولر درونش روشن بود و سخت استخوان هایش را از سرما می سوزاند. پاهایش را روی تشک می کوبید. ناله کنان زیر لب خدایا خدایا می کرد و در ضمیرش این اندیشه شکل می گرفت که چه مدت است صدایش نکرده است. مادر از در وارد شد و گفت:

_ بلند شو این چایی داغ رو بخور‌.

از انجام این کار عاجز بود. سرما دست و پایش را کرخت ساخته و می دانست اگر از زیر این پتوها خارج شود از سرما خواهد مرد. مادر دوباره تکرار کرد:

_ بلند شو هرطور شده باید بخوری.

و پتو را کنار زد. حجمه ترسناک سرما لرزش فک ها را تشدید کرد. ناله اش بلند تر شد. لب روی لیوان گذاشت و آرام نوشید. داغی چایی انتهای حلق و دیواره مری را سوزاند، ولی لحظه ای بعد سرمایی که از استخوان هاش می تراوید، دوباره حمله کرد. چایی که تمام شد دوباره به زیر پتو رفت.

همه جا تاریک و ساکت شد. سنگینی پتو روی قفسه سینه اش مثل باری سنگین لنگر انداخته بود. چند نفس عمیق کشید سینه اش به زور بالا میرفت. میخواست دستش را بالا بیاورد و پتو های انبوهی که رویش کشیده شده را کنار بزند. ولی قادر به تکان دادن دستش نبود. تمام توانش را برای حرکت دادن مجدد آن به کار برد. این کار سبب شد گرما و حرارتش بیشتر و بیشتر شود. بی فایده بود و دانه های گرد و درشت عرق به سمت پیشانی قل خوردند. موهای خیسش دور گردن چنبره زده بودند. روسری روی چشمانش افتاده بود و پیشانی اش را داغ تر می کرد.

تقلای بیشتر فایده کمتری داشت. حتی پاهایش بی حرکت بودند. حرارت بدن لحظه به لحظه بالاتر می رفت. همین که قصد می کرد گردنش را بالا بیاورد سرگیجه ای هولناک سبب دَوَران سرش می شد. دهانش خشک بود و میخواست زبان خشکش را درکام بچرخاند. فریاد زند و کمک بخواهد. بگوید این پتوها را از روی من بردارید! یا تقاضای اندکی آب کند. صدایی از اطرافش شنید:

_ درچه حاله؟

_ خوبه…دیگه نمیلرزه زیر اون پتوها خوابیده

میخواست فریاد بزند: «من بیدارم، این پتوها را از روی من کنار بزنید». هرچه فک هایش را بیشتر فشار داد کمتر موفق شد. عضلات صورت را در هم کشید. عرق بیشتر و بیشتر سر و گردنش را می پوشاند. از قفسه سینه اش آتش برمی خاست و لایه ضخیمی با تعریق زیاد روی پوستش تشکیل شده بود. سینه سنگین تر و داغ تر میشد. سرش بیشتر گیج می رفت و صدا ها دور و دورتر می شدند. هوشیاری اش پایین می آمد و بیشترین چیزی که می فهمید حرارت برخاسته از بدنش بود.

چشم باز کرد. نه خبری از لباس های خیس بود. نه سری که گیج می رود و نه موهایی که به گردنش پیچیده شده باشد. حالا در یک اتاق است. اتاقی گرد و ساده. نه دری هست و نه پنجره ای. کنار دیوار روی زمین افتاده بود.

دو مرد با فاصله چند متر جلوتر نشسته و در گوش یکدیگر نجوا میکردند. با شنیدن صدای بلند شدنش توجهشان به سمت او جلب شد.

_  بیدار شدی؟

_  چطوری؟ چیزی احتیاج نداری؟

نگاهش پر از سوال بود.

_  این که کفش نداره؟!

دیگری سرش را به تاسف تکانی می دهد. جلو می آید. دستی به لباس نازکی که بر تن دارد، می کشد. با تاسف می گوید:

_  چی کار میکردی این چند وقته؟!

گیج و مبهوت به صورت مرد خیره شد. میان قامت بود و صورت بی احساسی داشت. عمق چشمانش به کسی می مانست که سال ها در تمرکز و تفکر به سر برده است. سرش را کج کرد و چشمانش را ریز. اگاه شفقت آمیزی به صورتش انداخت. دستپاچه نشست. آرام گفت:

_  من کجام؟

به جای جواب لبخندی در سکوت تحویل گرفت. مرد سوم که وارد شد، نفهمید از کجا داخل شده است. موقر و بلند بالا بود. دو مرد دیگر به احترام او دست به سینه کمی دورتر ایستادند. با اشاره او دو مرد دو صندلی آوردند. مرد تازه وارد روی یکی نشست و آمرانه گفت:

_  بشین …

بی اختیار نشست. به صورت مرد رو به رویش خیره ماند. مرد پرونده ای را که زیر بغل داشت بیرون آورد. باز کرد. صفحه به صفحه پیش می رفت و تورق می کرد. به یک صفحه که رسید به دختر نگاهی کرد و با تاسف سری تکان داد. تورق که تمام شد، پرونده را بست. سرش را بالا می آورد و با لحنی بی تفاوت گفت:

_ خودت بگو ما با تو چه کار کنیم؟

_ چه کار باید بکنید؟ شما بذارید من برم خودم میدونم با خودم چه کارکنم.

دو مامور پوزخندی زدند. مرد با لبخند نگاهی به آنها کرد.

_ از اینجا هم میری. فقط باید به سوالای ما جواب بدی. چند سالته؟

_ تقریبا ۳۰

مرد دوباره پوزخندی زد و سرش را بالا گرفت:

_ همینجوری حساب کتاب کردی که وضعت اینه.

دقیقا ۲۹ سال و ۷ ماه و ۳ روز…

_  چه فرقی میکنه؟

_  و ۵ ساعت و۴۵ دقیقه. فرقش رو هم کم کم می فهمی. حالا از خودت بگو.

_  چی بگم؟

_  سرگرمی هات چی هستن؟ چه غذاهایی میخوری؟ چه کتابایی می خونی؟ اهل موسیقی هستی یا نه؟

_ موسیقی گوش میدم، هرغذایی هم خوشمزه باشه میخورم، هرکتابی هم از جلدش خوشم بیاد میخونم، مشکلی هست؟

 _ شما مثل اینکه جدی نگرفتی ها اینجا دیگه آخر خطه. باید درست جواب بدی.

این را یکی از دو مامور گفت؛

_ چی میگی آقا مگه سوال و جواب نکیر و منکره؟!

_ بله هست و تو مُردی

_ ولی من دارم حرف میزنم چطور ممکنه؟

_ تو تب کردی. دمای بدنت بیش از حد بالا رفته و الان لحظات آخر حضورت توی این دنیاست.

_ یعنی مردم؟! واقعا مردن اینطوریه؟!

_اولاش آره. کم کم سخت میشه

_  ولی من یه عالمه کار نکرده دارم…نه نه … امکان نداره من بازم فرصت میخوام…

_  تقاضای تجدید نظر داری؟

_  آره آره حتما

با اشاره مرد یک کلیپ روی دیوار پخش می شود:

_ خدای من… فقط مرگ… چرا منو نمی کشی تا از اینهمه درد خلاص بشم؟

کلیپ دیگر:

_ صبح شده و من که باز هم زنده ام…

و…

_  بازم تقاضای تجدید نظر داری؟!

_ خب …ناراحت بودم…همین…

_ ناراحتی یعنی ناشکری کردن؟!

سرم را پایین انداختم یاد تک تک نمازهایی که با عجله خواندم و پس از آن بی درنگ برخاستم افتادم. لحظه هایی را به یاد آوردم که تا مغز استخوان از دست اطرافیانم عصبانی و خشمگین بودم و طوری با خود عهد می بستم که تا آخر عمر هرگز کلامی با ایشان سخن نخواهم گفت؛ انگار تا روز قیامت زنده خواهم بود. روز هایی که ساعات سحر می گذشت و من به اشتیاق اندکی خواب بیشتر چشم برهم می نهادم، ساعات مفیدی که می شد در  آنها درس خواند و بر فضایل خود افزود، لحظه هایی که در رختخواب این لا و آن لا می شدم، افکار مزاحم و تخیلات مسخره ای که در ذهنم جولان می داد و حال و هوای روحم را آلوده میکرد، اوهامی که با نشستن و پرو بال دادن به آنها انرژی جان و تنم را هدر می دادم، همه و همه در برابر چشمانم رژه می رفتند. چند وقت پیش به خاطر غصه ای که به چشمانم بزرگترین درد دنیا می آمد زمین را چنگ می زدم و با تمام وجود آرزوی مرگ می کردم. صبح که چشم می گشودم از زنده بودن بیزار بودم و شب به امید ملاقات مرگ چشم بر هم می نهادم. حالا مرگ اینجا بود و من در برابرش عاجز و ناتوان بودم.

_ راهی نداره؟! من واقعا نمیخوام بمیرم…

هر سه مرد سرشان را بالا گرفتند. نگاهی به هم کردند. یکی از مامورین گفت:

_ تبصره ۷۰ شاملش نمیشه؟

_ باید بررسی بشه

دستانم می لرزید. به تمام کارهایی که باید انجام می دادم، اندیشیدم. به همه کرده ها و ناکرده ها، گفته ها و ناگفته ها. دست هایم در هم قلاب بود و پاهایم می لرزیدند.

_ چیزی پیدا نشد قربان

_ مطمئنید؟ مگه ممکنه؟

نگاهش را به سمت من برگرداند:

_ یعنی تو توی عمرت یه بار هم دلت برای هیچ فقیری نسوخته؟!

شرمنده تر شدم. بارها و بارها نیت صدقه دادن داشتم اما هربار به دلایل احمقانه پشت گوش انداخته بودم.

مامور دیگر از در وارد شد و یک کاغذ در دست داشت:

_ قربان یه چیزی پیدا کردم.

هردو دقیق کاغذ را نگاه می کردند. مرد سرش را بالا گرفت و دوباره با اشاره دستش کلیپی پخش شد:

_ مامان نگهش دار مشتی رو…

به سرعت به طرف کیف پولش دوید. در کیف فقط یک تراول ۵۰ هزارتومانی دید. دستش شل شد و به تمام کارهایی که میتوانست با آن انجام دهد، اندیشید. لحظه ای تمام گرانی ها و مشکلات معیشتی که گریبانگیر این مشتی بیچاره هم ممکنست بشود در برابر چشمانش می آید. ۵۰ تومنی را از کیف بیرون کشید و به مادر داد. مادر گفت:

_ این که زیاده. میخوای برات خوردش کنم؟

_ نه بابا. دیگه این روزا با ۵۰ تومن چی میدن آخه؟

صحنه تمام شد. هر سه مرد نگاهش کردند. این کار را به حدی کم و کوچک می دانست که گمان نمی کرد در نجاتش از این مهلکه کمکی کند. همچنان سرش پایین است.

_ ده برابر هم می دادی اگه به نظرت خیلی زیاد بود فایده ای به حالت نداشت. میدونی چرا الان این میتونه نجاتت بده؟

سرش را به علامت منفی تکان داد. شرمندگی و یاس از دست خودش که چرا نصف پول های زندگی اش را نبخشیده امانش را می برد.

_ چون توی لحظه ای که می خواستی ازش بگذری از دلت گذشت که این مقدار پول به هیچ جای زندگی مشتی نمیاد. فقط شاید امشب یه لبخند کوچیک به لب زن و بچه اش بیاره…این همون اخلاصه

نمی توانست خود را از حسرت تمام لحظه هایی که از دست رفت رها کند. مرد از جایش برخاست. با اشاره دستش صحنه زیر و رو شد. دوباره سنگینی پتو را روی قفسه سینه حس کرد. نفسش به سنگینی بالا می رفت و حرارت تنش سبب تعریق بیشتر و بیشتر می شد. با تمام قدرتی که در دست ها سراغ داشت پتوها را کنار زد و یک ضرب روی مبل نشست.  محکم نفس نفس می زد. مادر  پرسید:

_ وا…چی شد؟! چرا یهو اینطوری شدی؟

_ ساعت چنده؟

_  نمی دونم پنج… یا پنج و نیم…چطور مگه فرقی میکنه؟

_ آره…آره خیلی فرق می کنه!

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. زینب بیشه ای گفت:

    – (در طوفان تنش گیر کرده بود.) این رو نفهمیدم.

    – تقریباً می تونم بگم در اغلب داستان هاتون، یک تلاش ناموفق برای به کار بردن استعاره های نو و جدید وجود داره.اگر بخوام ناموفق بودنش رو تحلیل بکنم میگم :
    انسجام متن رو به هم می ریزه. در اغلب روایت هاتون، جریان داره صمیمی روایت میشه که ناگهان یک استعاره با کلمات و تعبیرات قلمبه سلمبه، میوفته وسط و متن رو بین یک متن صمیمی و روان و یک متن سنگین و ادبی، معلق می کنه. الان در جمله ی زیر که مشتی است از خروار « غریزه اش او را به سمت گرمای حاصل از پتوی روی تخت سوق داد.» عبارت نسبت به جملات قبل واقعا گنده ست! یعنی اگر پاراگراف بازخوانی بشه، می بینم یک سری جمله ی کوتاه و واضح، داره سرما کشیدن یک نفر رو از جهات مختلف نشون میده و این وسط یک عبارت ادبی سنگین و البته ناهمگون سبز شده.
    من از این نوع نوشتن، «حس می کنم» (قطعی نمیگم)، نویسنده به نظرش میاد که اگر روایت روان و ساده باشه، ارزش خاصی نداره و به همین دلیل سعی می کنه با استفاده از تعبیرات نو و بعضا با استفاده از کلمات قلمبه سلمبه، این ضعف رو پوشش بده در حالی که روایت های شما تا به حال هرچه قدر به سمت روان بودن رفته، جذاب تر شده.

    – سعی کنید از جملات کوتاه کوتاه استفاده کنید. کشش داستان تون رو بیشتر می کنه. تا میشه عطف نکنید. «از انجام این کار عاجز بود. سرما دست و پایش را کرخت ساخته و می دانست اگر از زیر این پتوها خارج شود از سرما خواهد مرد.» می تونید بنویسید. سرما دست و پایش را کرخت کرده بود. می دانست اگر از زیر پتوها خارج شود از سرما خواهد مرد.» یا مثل «بی فایده بود و دانه های گرد و درشت عرق به سمت پیشانی قل خوردند.»

    – این پاراگراف بسیار درخشانی بود و نقدهایی که گفتم رو کاملا رعایت کرده بود : «میخواست فریاد بزند: «من بیدارم، این پتوها را از روی من کنار بزنید». هرچه فک هایش را بیشتر فشار داد کمتر موفق شد. عضلات صورت را در هم کشید. عرق بیشتر و بیشتر سر و گردنش را می پوشاند. از قفسه سینه اش آتش برمی خاست و لایه ضخیمی با تعریق زیاد روی پوستش تشکیل شده بود. سینه سنگین تر و داغ تر میشد. سرش بیشتر گیج می رفت و صدا ها دور و دورتر می شدند. هوشیاری اش پایین می آمد و بیشترین چیزی که می فهمید حرارت برخاسته از بدنش بود.»

    – چه قدر این دیالوگ یه جوری بود :« ولی من یه عالمه کار نکرده دارم…نه نه … امکان نداره من بازم فرصت میخوام…»

    – وای واقعا خوب بین زمان جا به جا می شید آدم حسودیش میشه!