تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

اخراجی آموزش و پرورش
نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

از زمانی که ازدواج کرده بود باهاش آشنا شد و
رفت و آمد خانوادگی داشتند . به برکت وجود انقلاب ، هر وقت و هر جایی قدم می گذاشت
بساط تریاک جور بود .‌ با وافور یا سیخ و سنگ
فرقی نداشت . اکثر کسانی که دور و برش بودند
به تریاک اعتیاد پیدا کرده بودند . او هم نه نمی گفت ولی باید برایش می گرفتند و و فوت کن و باید صدای جیر جیر بده را بارها و بارها تکرار کردند . او این متاع را دوست نداشت و هرگز
یاد نگرفت . او می گفت به قول سعیدی سیرجان در کتاب در آستین مرقع ، من غلامعلی عرقی هستم و با استکان که پرت کنم بالا کیف می کنم ، مجید دوستش در روستا بود و کار در مخابرات با یک حقوق بخور و نمیر و باید یک جوری زندگی خودش و زن و بچه های را راست و
ریست می کرد . خودش تعریف می کرد که در روستای خودش که الان آب سنگین دارد معلم بود ، و چون زمان عروسی با همسرش به ماشین گل زده بود ، از آموزش و پرورش اخراج شده بود . یادش آمد که وای اگر گرگ سگ چوپان بشود . چه تآسف بر انگیز است که این افکار
مملکتی را بخواهد اداره کند . مغزهای کوچک
راه کار های بزرگ نخواهد داد . این اوج بدبختی
ملتی است که برای زدن گل و لباس تور عروس معلم روستایش را اخراج کند . چند باری به خانه
مجید رفت و با مهمانهای دیگر یا فقط خانواده
خودش که با همسر مجید دختر خاله هم بودند .
فروشگاه ورزشی داشت و با تولیدی های زیادی
آشنا بود که از ایشان خرید می کرد ، یک روز که به روستای نوده که مجید ساکن بود رفت. با ایشان صحبت کرد و بهش گفت شما و بچه ها
در اینجا تلف می شوید و بچه شما هم هیچ آینده ای نخواهد داشت . مجید گفت چه کنم ، چاره ای ندارم . به او گفت به تهران بیا ، گفت بیکار با زن و بچه ، تهران بدون خونه ؟ بهش گفت با تولیدی
که دوستم هست صحبت می کنم ، شما و خانومت می تونید هر دو تایی آنجا کار کنید .
به فکر فرو رفت و گفت صحبت کن ببین کار هست و ما تا به تهران بیاییم سر کار می رویم ؟
با دوستی که دو ایستگاه پائینتر از میدان منیریه تولیدی داشت صحبت کرد . دوستش آقا داوود
به او اطمینان داشت ، نام تولیدی ماراتن بود که
روی البسه تولیدی حک می شد . با داوود چند
سالی کار کرده بودند و حتی در نمایشگاهی در ساوه نیز شرکت کرده بودند . او قبول کرد که آنها در تولیدی کار کنند . با مجید و همسرش صحبت کردند و آنها ظرف دو ماه اسباب اساسیه را جمع و به تهران نقل مکان کردند . مجید و همسرش مشغول کار شدن و یه خونه توی زیرزمین کرایه کردند ، یکی دوبار به خونه اونا رفته بود . اراکی های زیادی با هاش آشنا بودن و کمک کردن که کارش را عوض کند ، اختلاف هم پیش آمد ولی
بچه ها رشد کردن و بزرگ شدن . دختر بزرگش ازدواج کرد ، پسرش نیز فوتبالیست و دروازه بان
خوبی شد . الان که دوران کرونا است ، هنوز مجید با موتور کار می کند و در خیابان سعدی و
اطراف آن بسته های مغازه ها را به ترمینال یا
باربری می برد تا نان زن و بچه اش را در بیاورد .
کرونا بیداد می کند و دولت دق و دلی اش را روی مردم خالی می کند و هی جریمه می بندد . دست
مردم به دیوار راست هم نیست که بالا بروند ولی
حکومت پافشاری می کند و اصرار می ورزد .
می گوید در جا پرواز کن ، آنهم به آسمان بهشت زهرا . هیچ راهکاری نمی دهد، مردم کار نکنند گرسنه اند ، هیچ بسته حمایتی نداده و نمی دهند . اما هر روز با چهره ای خندان و رنگ شده اظهار خوشحالی می کنند . با بوق و کرنا خوشحالند که می تونن اسلحه بخرند و در اختیار
حزب الله و،،، بگذارند . هر روز و هر لحضه با خودش می گفت مغز های کوچک چگونه می توانند کشوری بزرگ را اداره کنند . بدبختی ملتی  است که به بهانه انقلاب فرهنگی دانشگاه هایش را تعطیل کردند تا مغز های کوچک اسلحه به دست گیرند و هر چه خوشایند آنها نبود
تیرباران کنند .

هوشنگ مرادی ، بیست و سوم آبان ۱۳۹۹

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. زهراشهراد گفت:

    سلام دوست عزیزوقتتون بخیر
    چقدر روشن و شفاف و بی پیرایه بود.
    آفرین قلمتون عالیه
    موفق باشید.

    • هوشنگ مرادی مجد گفت:

      ممنونم بانو ، از وقتی که خانم پرستو انصاری نیست و نمی دانم چرا ؟ هفته ها بود که کسی رغبتی به خواندن داستان هایم
      نشان نداده بود ولی من همچنان می نوشتم و می نویسم ، و خواهم نوشت ، گاهی خوب
      آز نظر خودم و گاه ظعیف ،
      از اینکه تشویق کردین سپاسگزارم.
      موفق باشید