تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

دخمه ترس
نویسنده: حسن چنگیزی

 

خبری هولناک بر سر شهر آوار شد. شب بود و حضورش تا پیدا شدن سر و کله آفتاب ادامه داشت. شب را برای خبرهای هولناک ساخته اند، بی هیچ رد و نشانی سراغت می آید و تو آنقدر خاب آلود و منگ هستی که چاره ای جز تسلیم نداری، و تا روز بیاد و صحت و سقمش را معلوم کند، خبر کار خودش را با تو کرده است. وحشت خبر، مردم مضطرب را – بی انتظار آمدن روز- به کوچه و خیابان ریخته بود. چشم ها وحشت زده به هم دوخته شده بودند، بی آنکه در صور دمیده باشند، محشر کبرا شده بود.

خبر، از میدان مرکزی شهر، جایی که دخمه قدیمی قرار داشت به همه جا پخش شده بود، درست مثل آتشفانی که ناگهان، از دل زمین فوران می کند و آتش درونش را بر ساکنان زمین می ریزد، گدازه ها بر همه چیز می نشیند و می کشند، بعد، خاکسترش، آرام و با حوصله، پارچه ای خاکستری بر روی مردها می کشد و زندگی تمام می شود.

خبر هولناک ناگهانی این بود: دخمه قدیمی شهر مورد دستبرد قرار گرفته بود.

دخمه را در وسط شهر ساخته بودند. حدود صد سال پیش، بزرگان شهر، برای برقراری امنیت و آرامش در این شهر بی قانون و افسار گیسخته، تصمیم عجیب و خشنی گرفتند؛ مردان و زنان بالغ، ساکن و شاغل، باید اعتراف نامه بنویسند، ریز و درشت خطاهایشان را دست نویس کنند و به کلیسا تحویل دهند. کلیسا مخالفت کرد و آن را غیر اخلاقی و خلاف اصول دانست؛ اما وقتی مقرر کردند، بابت این وظیفه مهم و سنگین، سالانه مبلغی به کلیسا دهند تا بتوانند بهتر و بیشتر اخلاق را در شهر ترویج کنند، بپذیرفت. همه بایستی طی چند روز اعتراف نامه یک سال اخیر خود را تحویل داده و رسید مهر شده می گرفتند. اعترافات خانده و بایگانی می شد برای روز مبادا. کشیشان نوشته ها را توی جعبه های یک رنگ و شکل، شماره دار، می چیدند و توی اتاق های متعدد دخمه محبوس می کردند، حبس ابد، تا زمانی که صاحبش قانونی را نقض کرده و متواری می شد، نامش را در لیست پیدا کرده و اعترافات را پخش می کردند. فقط یک نفر از این قانون سر باز زده بود، بیست سال پیش، یک تبعیدی در شهرساکن شد، مردی بود میان سال و تنها، زن و بچه ای نداشت. زیر بار نوشتن هیچ اعترافی نرفت، حتا یک جمله. و این پذیرفته نشد، همه خطا یا گناهی داشتند یا به دروغ باید گناهی را اعتراف می کردند. تبعیدی را بیرون  کردند.

دخمه را دزد زده بود. شب هراسان بود. بوی مرگ می آمد، انگار که مردگان زنده شده بودند. مردم خابزده و مشوش، با چشمانی ترسان تماشگر هم بودند، هرچند هنوز از عمق فاجعه خبری نبود. با نوشتن اولین سطر ترس به جان شان خزیده بود، مرده و زنده پر بودند از ترس، دست از پا خطا نمی کردند، آهسته می رفتند و آهسته می آمدند. با ترس به دنیا آمده بودند و به دنیا می آوردند، زندگی می کردند و با ترس می مردند. هزار جور ترس بود؛ دزد به دخمه بزند و دار و ندارشان را ببرد، ذی نفوذ یا صاحب منصبی دستش به اعترافات برسد، کشیشی چشم طمع به زندگی شان داشته باشد و … ، به تعداد شان ترس بود. ترس، ترس های بیشتری می زایید. ترس زندگی شان شده بود.

تا روشن شدن هوا ساعتی مانده بود

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما