تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

ساعت هایِ خوابیده
نویسنده: مریم ابراهیمی

   نمی‌خواستم لامپ را روشن کنم.سایه روشن را دوست داشتم.نزدیک غروب بود.آفتاب از وسط اتاق بار و بندیلش را جمع کرده بود و به اتاق‌های دیگر رفته بود.حس می کردم کسی از ته خانه صدایم میزند ، کسی در خانه نبود.ته صدای آهنگ به گوش هایم می‌رسید.صدا ها در گوشم لانه کرده بودند.
   روبروی پنجره قدی نشستم.بلند بود ، تا آسمان را نشان می داد.درخت روبرو تکیده شده بود.پرنده ای روی آن نبود.حتی لانه‌ی پرنده هم نبود.خالی بود ، خالی بود اما پر از برگ.برگ هایش هنوز کنارش بودند.چند سال داشت؟ نمی‌دانم.
   کتری داد و هوار راه انداخته بود.خاموشش کردم. ساعت خوابیده بود.روی ساعت چهار و سی و دو دقیقه خوابیده بود.خسته ، از بس روز و شب را یادآور شده بود.ایستاده بود و انگار عقربه هایش با پلک‌هایِ پیر و چروکیده مرا نگاه می‌کردند.در راه برگشت باتری می‌خرم.باید امروز یک‌سر به خانه‌ی قدیمی مان بزنم.باید برای آخر هفته آن را تحویل بدهم.برای خراب کردنش ، برای ساختن دوباره‌اش.
   بیرون خانه هوا سرد بود.دست‌هایم را در جیب پالتو ام جا دادم.به سختی جا شد.جیب ها همیشه کوچک بودند.بوی فاضلاب می آمد.این کوچه ها همیشه پر بود از بویِ فاضلاب و سوسک های مرده و خاک.به خیابان رسیدم.ماشین ها تند رد می‌شدند.مرا می دیدند؟ حتماً نه.دستم را بلند کردم. تاکسی نبود.نه در این نزدیکی و نه در آن دوردست ها.بالاخره باید تا کسی می‌آمد.ساعت چند بود؟ نمی‌دانم.نمی‌خواستم دست‌هایم را از جیب هایم بیرون بیاورم و ساعت را ببینم.تا کسی آمد.سوار شدم.آدرس را دادم.باران گرفته بود.ساعت را نگاه کردم.هفت شب بود.ترافیک بود.اعصاب ترافیک را نداشتم.اعصاب هیچ چیز را نداشتم.انگار اعصاب من جایی خودش را قایم کرده بود.می خواستمش ، اما نبود.
   به محله رسیدیم.ماشین داخل کوچه نمی‌رفت.پیاده شدم.خودم را از جلوی نگاه های دریده‌ی بچه‌ها را رد کردم.طوری آدم را نگاه می‌کنند که انگار زوری یا دزدکی وارد حریم شان شده ای.انگار نه انگار من هم بچه‌ی همین کوچه هایم.کلید را توی قفل در چرخاندم.کلید فلزی بود و سوز سرما را بیشتر به تن و روحش جا می‌داد.
   حیاط پر از شاخ و برگ بود.نم باران روی برگ‌ها خورده و خشکی آنها را نرم کرده بود.در را باز کردم.بعد از گذشت چند سال هنوز هم بدون کمترین سر و صدایی باز می‌شد.این خانه مثل صاحبانش آرام بود.از زیر فرش گلیمی وسط پذیرایی ، کلید اتاق بابا را برداشتم.اتاق بابا پر بود از وسایل.باید کارگری را می‌آوردم تا این وسایل را جمع کند و به انبار خانه ببرم.حیف این وسایل و خاطراتش بود که زیر آوار بماند.
   کتاب‌های بابا را در کیف کولی ام جا دادم.کتاب‌ ها را خودم باید می‌بردم.برای جابجا کردن کتاب به کسی اعتماد نداشتم.کشوی میز را باز کردم.ساعت بابا را توی کیفم انداختم.تا روز آخر در دست هایش بود.ساعت روی چهار و سی و دو دقیقه خوابیده بود.انگار این موقع از روز آنقدر خسته کننده بود که همه‌ی ساعت‌ها می‌خوابیدند.حتی آقاجان هم در همین ساعت خسته شد و خوابید.
   خودم را به قبر بابا رساندم.حتما نشانه ای در ساعت ها بود.ساعت هایی که در یک لحظه باهم به خواب رفته بودند.خسته بودم.می خواستم کمی بخوابم.سنگ قبر یخ کرده بود.پر از خاک بود.خودم را روی قبر انداختم.
   سرما مغز استخوانم را ترکاند.بیدار شدم.خواب‌ها پریشانم کرده بود.آقاجان خوشحال بود.منِ بی‌معرفت بعد از مدت‌ها به سراغش رفته بودم.گفت راضی نیست خانه را خراب کنند و به جای آن یک خانه‌ی نو بسازند.گفت اگر خراب کردی ، فقط به جای آن یک مدرسه بساز که بچه‌های محله نیمچه سوادی یاد بگیرند.چه کار سختی به من سپرده بود. همین پریشانم می‌کرد.منِ بی اعصاب و ساخت مدرسه؟ به آقایِ امجدی زنگ زدم. :《 قرارمان منتفی است.خانه را تحویل نمی دهم ، دنبال خانه‌ی دیگری باشید》.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما