تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

درّنـــــــــده
نویسنده: مهدی کرامتی

«خیلی از آبادی دور شدیم ها»

«این طوری خوبه دیگه، نشنیدی میگن دلِ جنگل؟ مثل این فیلم ها، عکس ها»

« آره ..  فرهاد … خیلی ، خیلی خوشحالم که باهات اومدم … خیلی …»

نگذاشتم حرفش تمام شود. گفتم :« عشششششق منی»

محکم در آغوشش گرفتم. با این ژاکتی که تنش کرده بود، حسابی باد کرده بود. من هم همین طور.

«همین جا خوبه دیگه؟»

آسمان را نگاه کردم. آسمان روشن و زیبا بود.

می خواست دوباره حرفش را تکرار کند که گفتم «هیس» و بالا را نشان دادم.

صدای پرنده ها می آمد.

نمی دانستم پرستو هستند چه هستند، فقط زیبا بودند. دسته دسته از بالای سرمان گذشتند و رفتند.

مینو حسابی ذوق کرده بود.

« این جارو میگی ؟»

«آره»

«نمی دونم، ببین اون ور رو ببین»

نوک انگشتم را گرفت و آن جا را نگاه کرد. جای خوبی بود که چادر را برپا کنیم و آتشی روشن کنیم.

« آره همونی که تو میگی»

رفتیم همان جا که گفتم. چندمتر بیشتر فاصله نداشت.

«اونجارو … »

انگشت باریکش را از نظر گذراندم و دیدم که کوهستان جنگلی را نشان می دهد.

«آره مگه نمی دونستی، کلّی آدم فقط واسه کوه نوردی میان اونجا»

چادر را بیرون آوردم و بنا کردم به برپا کردنش.

مینو آمد کمکم و آن طرفش را گرفت.

گفت:« فرهاد میگم، این جا حیوون نداره، گرگی، خرسی چه می دونم پلنگی؟»

طوری که خیلی عادّی جلوه کند، انگار که باید می دانسته گفتم:« عشقم این جا جنگله! معلومه که داره!»

دستش را برد دم دهانش و گفت:« اِوا پس چرا ما اومدیم اینجا؟»

لب خندی زدم و رفتم جلویش ایستادم.

دست راستم را بالا آوردم و انگشت اشاره ی دست راستم را با دست چپم گرفتم وگفتم :« اوّلا خطرناکی این حیوونا واسه تو فیلماست! بریز بیرون این فیلم های مزخرف رو» انگشت بعدی را گرفتم و ادامه دادم:« دوّماً پس من خرس گنده این جا چی کار می کنم» زدم روی سینه ی خودم و گفتم :« خودم هواتو دارم!»

چشم هایش برق زد. گفت :« بله … بله … »

چادر زدن را که تمام کردم، روی یکی از درخت ها جای کنده کاری دیدم. از آن فاصله معلوم نبود که چیست.

«وای فرهاد … خیلی داره خوش می گذره واقعا .. کاش صد بار دیگه هم بیایم.»

لبخند زدم.

گفتم:« اگه آقای نکویی یکی دوسال زودتر رضایت می دادند و ما این همه نمی رفتیم بیایم، تا الان کلّ جنگل های ایران رو رفته بودیم!» مینو گفت:« تو جنگل هم دست از سر این بابای ما ور نمی داریا ! بابا بنده خدا رضایت داد دیگه! ولش کن! حالا سه سال واسه ما منتظر شدها، هی میاد می زنه تو سر من!»

چیزی که مشخص بود این بود که قبل از ما هم این جا آدم زیاده آمده که طبیعی بود؛ امّا خب به روی خودم نمی آوردم، گفتم مینو بیخود می ترسد. گفتم :« عزیزم کی زد تو سرت؟! وژداناً اوقات تلخی نکن، اگه من صبر کردم، تو هم صبر کردی دیگه … »

هنوز لب و لوچه اش جمع بود.

شده بود دختر ۱۳ ساله.

«الان میرم هیزم میارم یک آتیشی برات درست کنم که حظ کنی!، تازه تازه تازه، بعدشم، یه جوجه ای برات کباب کنم یک بینُل ! »

« منم بیام باهات؟»

« زود میام، بشین یکم خستگی در کن، کتابتو بدم بهت بخونی؟»

« زود بیای ها … آره بدش.»

خودم برایش خریده بودم، «مرد بالشی»

داشتم از چادر فاصله می گرفتم که دوباره گفت:« زودی بیای ها»

دستی تکان دادم و به راهم ادامه دادم.

همین طور که مدام خم می شدم و از روی زمین، چوب جمع می کردم، یاد داستان مرد بالشی افتادم.

خنده ام گرفت.

فکر کن داستان یک قتل را بنویسی، یک قتل جان دار و عجیب و فوق وحشیانه،

بعد صبح روزی که کتابت چاپ می شود

و کلّی خوشحالی بازداشت کنند … آن هم چرا ؟

چون همان روز، یک قتل دقیقا به همان شکل رخ داده است!

صدای کلاغ ها می آید.

مدام روی زمین خم می شوم و چوب بر می دارم و می ریزم توی کوله پشتی ام.

ذهنم بهم ریخته است.

کمی بیخود و بی دلیل نگران مینو هستم، کمی یادم مرد بالشی را مرور می کنم.

کمی هم یادم می آید که پدرش چه قدر مرا دواند تا دخترش را به من بدهد و حرص می خورم.

با صدای جیغ مینو، رشته ی افکارم دریده می شود.

بی معطلی به سمت چادر دویدم. اصلا در بند نبودم که ببینم راه را درست می روم یانه، فقط مسیری را که فکر می کردم آمده ام می دویدم. اینقدر در فکر بودم که نمی دانستم چه قدر دور شده ام.

دوباره صدای جیغش را شنیدم. نزدیک تر شده بودم. فریاد زدم وصدایش کردم.

بلند صدایم کرد.

صدای … صدای یک چیزی را شنیدم.

یک دفعه خود را در برابر، درختی دیدم که رویش کنده کاری شده بود.

یک خرس قهوه ای بزرگ، رو به روی چادرمان ایستاده بود.

مینو درون چادر بود و جیغ می کشید.

« مینو .. .مینو جان ببین …»

با جیغ نامم را تکرار می کرد.

« ببین، گوش کن، گوووووش کن! فقط آروم باش، سر وصدا نکنی خودش میره. اگه بترسه حمله می کنه ها!»

آرام آرام، آرام شد.

صدای گریه ی خفه اش می آمد.

دو دستم را گرفتم جلو و کمی به چادر نزدیک شدم.

شاید دو قدمی چادر بود و بو می کشید و سر و صدا می کرد. به نظرم بوی مرغ به مشامش رسیده بود.

آرام کنار چادر رفتم و مینو را صدا کردم.

«گوشت .. گوشت داریم یکم توی اون ساکه اون وری … بدش … »

« فرهاد من خیلی می ترسم …»

« نترس، اونو بده من»

خرس صدایی کرد و مینو پرید دستم را گرفت.

« مینو چی کار می کنی! میگم نترس، طفلی گشنس، کاریمون نداره … البته خب ! اگه هواشو داشته باشیم.»

موذیانه لبخندی زدم.

گوشت را گرفتم و انداختم آنور تر.

خرس که آمد مسیرش را تغییر بدهد، با صدای شلیکی، ناله ای زد و روی زمین افتاد.

سریع دور و اطراف را نگاه کردم.

مینو از چادر آمد بیرون.

ایستاد کنارم و دستم را گرفت.

پنج نفر بودند.

یکی شان هنوز تفنگ در دست داشت و یک کلاه هم گذاشته بود سرش.

جلو آمدند.

مرد تفنگچی که انگار مثلاً رئیسشان بود گفت:« دیگه نگرانش نباشید، کارش تمومه» سپس یک لگد به لاشه ی حیوان زد و گفت:« حروم زاده» چهار نفر پشت سرش که همه آستین کوتاه پوشیده بودند و انگار جنگل نورد بودند، عقب تر ایستاده بودند. دستش را دراز کرد و گفت:« سلام، من تورجم … اینا هم دوست ها و فامیل های من … شما آقایه »

همین طور داشت مینو را نگاه می کرد.

دستش را فشار دادم و گفتم :« فرهاد هستم و ایشون همسرم مینو.»

رو به مینو کرد و دست دراز کرد و گفت:« خوشبختم خانم مینو»

مینو یک قدم عقب رفت و در چشم هایم نگاه کرد. دست مرد را بردم پایین و گفتم :« شرمنده ما این طوری نیستیم، می فهمید که ؟»

خنده ای کرد و گفت:« البته»

ساعدش را به روی لب و لوچه اش کشید. بعد از لبه ی کلاهش گرفت و کمی آن را بالا و پایین کرد.

گفت:« آقا فرهاد … خیلی ریسک کردی تنها اومدی این ورا … ما نرسیده بودیم می خواستی چی کار کنی؟»

مینو محکم ساعد و بازویم را گرفته بود و چسبیده بود به من.

دوستانش مدام نگاهش می کردند. با ابروهای گره کرده گفتم :« حیوون داشت میرفت براش گوش انداختیم. داشت می رفت که شما … »

حرفم را برید « به ! رو کرد به یکی از دوستانش که مثل خودش میانسال به نظر می رسید و ادامه داد :« میبنی تو رو خدا آقا جمشید! بیا و خوبی کن! آقای محترم این خرس گرسنه بود، اول می رفت گوشت رو می خورد بعدش میومد سراغ خودتو خانم خوشگلت!»

دندان هایم را بهم ساییدم. گفتم:« شاید، در ضمن مراقب حرف زدن تون باشید، بنده خوشم …» باز حرفم را برید:« که بگم خانومت خوشگله؟» بعد همه زدند زیر خنده. این بار محکم تر گفتم :« عرض کردم حرف دهنتون رو بفهمید! خوشم نمیاد از طرز حرف زدنتون!»

حرفم را جدی نگرفت. کمی گردنش را کشید تا مینویی را که پشت سر من قایم شده بود را ببیند. بعد به مینو گفت:« مینو خانم، شما بدتون میاد من بگم خوشگلی ؟» بعد رو کرد به همراهانش و بلند بلند خندیدند. لا به لای خنده هایشان، مینو با حالتی بغض آلود گفت:« فرهاد میشه بریم؟ من نمی خوام جنگل … بریم … فقط بریم…» گفتم:« آره عزیزم، همین الان میریم.»

دست مینو را گرفتم و بنا کردم به جمع کردن وسایل. تورج دست بردار نبود، چند قدم پس و پیش کرد و گفت:« عه عه عه! چی کار می کنید؟ تازه می خواستم با هم دیگه گوشت خرس بخوریم.» منم فکر کردم جوابش را بدهم :« ممنونم، ما میریم هیزم هم یکم آوردم، خودتون شکار کردید خودتونم بخورید!»

همراهانش، کوله هایشان را زمین گذاشتند. با خودم می گفتم که لابد می خواهند بعد از رفتن ما همین جا اتراق کنند خیر سرشان. داشتم مشغول جمع کردن چادر می شدم که مینو زد به پشتم. برگشتم دیدم تورج در یک قدمی اش ایستاده و می گوید:« به به! شما عجب چشم هایی داری مینو خانم، سبز زیتونیه یا چی؟» به عقب هولش دادم : « مگه نمیگم آدم باش حیوون!»

یکی دوتای از آن همراهانشان که جوان تر هم بودند، خواستند بیایند سراغ من. جمشید نگذاشت. مینو دوباره گفت:« فرهاد بریم …بریم فقط .. فقط بریم» چادر را که جمع می کردم ، تورج دوباره گفت:« برید؟ این طوری که نمیشه، لااقل یه چایی با هم بخوریم، یه دو کلام حرفی بزنیم .. یه یه قل دوقلی با هم بازی کنیم!» بعد رو کرد به دوستانش و با لحن سوالی و مضحکی گفت:« ها؟ غلط می گم بچه ها؟» همگی نوچ کردند.

چادر را که جمع کردم، تصویر حک شده روی درخت برایم واضح شد. انگار تصویر کسی بود که به دار آویخته شده. از دامنی که برایش کشیده بود معلوم بود انگار زنی است.

کوله ی سبک را دادم به مینو. دو کوله را انداختم روی دوشم و به مینو گفتم:« بریم!» آمدیم که برویم، جمشید آمد جلویمان. مینو از پشت خورد به من. می دانم دردش گرفت امّا از ترس چیزی نگفت. جمشید گفت:« کجا؟»

«می خوایم بریم دیگه … معلوم نیست؟»

یک پوزخند تحویلمان داد و گفت :« چرا آقای عقل کلّ می دونم ولی این طور نمیشه که»

حیرت زده گفتم :« یعنی چی که این طور نمیشه؟»

صدای کلاغ ها دوباره به گوش می رسید.

تورج دستش را بالا برد و گفت :« بزار من بگم آقا جمشید.»

«بگو»

«یعنی این که باید این مینو خانم خوشگلتو یه ساعت به ما قرض بدی دیگه…»

این را گفته نگفته، به طرفش، حمله کردم. یقه اش را گرفتم و به عقب هولش دادم. افتادیم روی زمین. آمدم با مشت بزنم توی دهانش که صدای جیغ مینو آمد.

« ببین، سوپرمن! اگه تکون بخوری، همین جا نامزدت رو خلاص می کنم.»

مینو داشت به خودش می لرزید.

مینو به التماس افتاد روی زمین و با آه و گریه گفت:« آقا ببینید پدر من خیلی پول داره ، اصلا وقتی فرهاد اومده بود خواستگاری من چون پولش به خونواده ی ما نمی خورد اصلا بابام نمی زاشت بعدا که کلی اصرار کردیم .. آقا تو رو خدا تو رو قرآن ما رو ول کنید بزارید بریم هر چی .. هر چه قدر خواستید بهتون پول میدیم ما تازه ازدواج کردیم تو رو خدا تو رو به هرکسی که می پرستی..»

جمشید، انگار که از ضجه های مینو لذت برده باشد گفت:« پولو می خوام چیکار! آدم پولم درمیاره می خواد زن بگیره دیگه نه ؟» بعد دوباره همگی زدند زیر خنده.» بعد ادامه داد :« ببین! اگه عقل داشته باشی! می تونی جون خودت و نامزدتو بخری! ما بیشتر از یک ساعت …» به سمتش دویدم و سریع اسلحه را روی سر مینو گذاشت. نعره ای بلند کشیدم. « کثافت! اصلا می دونی داری چی از من می خوای؟» گفت:« خوددانی …» به مینو نگاهی کردم. کاملا یخ زده بود.

 

 

#هیجان_انگیز

#غم_انگیز

#رئالیسم

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. زینب بیشه ای گفت:

    سلام
    شکل دادن ایده خیلی خوب انجام شده بود. یعنی قصه گویی خوبی داشت. دلهره خیلی خوب منتقل شد. و حرکت از یه متجرای ساده به ترس و دلهره واقعا خوب انجام شده بود.
    اما عاشقانه ها یه مقدار به اصطلاح آبکی بودن. شاید با چند تا دیالوگ تسنخون دارتر بهتر هم می شد دربیاد.
    و نکته دیگه در مورد پایان بندی؛ داستان تموم نشد بلکه یا دنباله داره یا نیمه رها شده