تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

مهراب یا دایناسورها، مسئله این است
نویسنده: حسن چنگیزی

آسمان آبی با چند لکه ابر تزیین شده بود و هر از گاهی پرواز چند آرکئوپتریکس، آن را خط خطی کرده و هاشور می زدند. تعدادی دیپلودوکوس، فارغ از فکر و خیال انقراض مشغول خوردن درختان پارک محله بودند. یک تیرکس تازه بالغ شده به همراه یک تاربوسور هم سن و سال که با هم اقوام هستند، در حال قدم زدن و صحبت کردن بودند.

تیرکس: مردیم از گرما، خوبه تازه اول اردیبهشته، وای به تیر و مرداد

تاربوسور: فکر کنم بخاطر بارش شهاب سنگ های دیشبی باشه

– شهاب سنگ چیه؟

– نمیدونم. اخبار ۲۰ و ۳۰ دیشب میگفت که بخاطر اصابت چند خرده شهاب سنگ به زمین، دمای هوا چند درجه گرمتر میشه

– نمیدونم، هر چی که هست اینجا دیگه جای موندن نیست، باید بریم ایسلند

– حالا چرا اونجا؟ اصلن این ایسلند که میگی کجاست؟

– چه میدونم کجاست، میگن هوای خنک و سردی داره

– اینجوری که نمیشه، وقتی نمیدونی کجاست، چطوری باید بریم؟

– چرا نشه؟ مثلن ما الان نمیدونیم کجا میخایم بریم، ولی داریم میریم

– اِاااااا راست میگیا. خب الان کجا بریم؟

– بریم مغازه اون یارو ، اسمش چی بود؟ آها مهراب

– مرتیکه گرون فروش و نامرد. حیف که به بابام قول دادم وگرنه میخوردمش

– حالا چرا نامرد؟

– چند روز پیش حالم گرفته بود، گفتم برم مغازه ش و یه نخ سیگار بگیرم

– نکنه عاشق شدی؟

– عشق دیگه چیه؟ چه ربطی به سیگار داره؟

– نمیدونم چیه. ولی میگن هرکی عاشق میشه، حالش گرفته میشه. اصلن ولش کن. خب

– بهش گفتم پول بیشتری بهت میدم ولی به بابام نگو. اونم قبول کرد

– خب

– غروبی که بابام میره برا خرید، بهش میگه امروز پسرت اومده یه پاکت سیگار، چیس، ماست موسیر و مشتی خرت و پرت گرفته و رفته، منم هرچی بهش گفتم که نکن این کارا عاقبت خوبی نداره، گفته تو پولت رو بگیر، چند برابر بیشتر داده که به شما چیزی نگم، ولی عذاب وجدان داشتم و باید حتمن بهتون میگفتم

– ای بی وجدان عوضی. خب بعدش چی شد؟

– شبی که رفتم خونه، بابام گفت توله سگ حالا برا سیگار میکشی و با رفقات میری عیاشی؟ گفتم نمیدونم درباره چی حرف میزنین، گفت خر خودتی، آقا مهراب همه چی بهم گفته، الان میزنم سیاه و کبودت میکنم، هرچی مامان وساطت کرد، فایده نداشت، گفت اگه این کره خر رو ادبش نکنم، نسل مون منقرض میکنه. رفت کمربندش بیاره که من فرار کردم. دیشب توی پارک خابیدم

– خب میومدی خونه ما

– به همه فامیل و دوستاش زنگ زده بود که من رو راه ندن خونه هاشون

– ای مهرابِ ….  خب بعدش

– تا صب پلک رو پلک نذاشتم. آفتاب نزده رفتم خونه و افتادم به پاش، خاهش و التماس و غلط کردن، با وساطت مادرم و هزار و یک تعهد بی خیالم شد

– بازم شکر، ولی از یه کتک مفصل جون سالم در بردی

– آره. حیف که به بابام قول دادم وگرنه میخوردمش. یعنی کسی نیست این نامرد رو بیرون کنه؟ یا حداقل یه سوپری بزنه تا ریختش رو نبینیم؟

گرم حرف زدن بودند که خودشان را جلوی هایپر مارکت مهراب یافتند، بچه تاربوسور نمی خاست وارد شود، اما تیرکس جوان، به زور بردش داخل مغازه. مهراب در حال راه انداختن چند مشتری بود، بچه ها، چندی میان قفسه ها قدم زدند و با بیرون رفتن مشتریان، به طرف فروشنده رفتند.

تیرکس: آقا مهراب سلام

مهراب: بهبه جوونا، سلام. خوبین؟ از این طرفا. در خدمتم

تاربوسور: خیلی نامردی، بی وجدان اینا چی بود که به بابام گفتی؟

مهراب: مگه دروغ گفتم؟ تقصیر منه که به فکر بقای شمام

تاربوسور: یعنی خاک تو سرِ … شیطونه میگه همینجا بخورمت

مهراب: درست حرف بزن، بی ادب. به بابات میگما

تیرکس: ای بابا، ول این حرفا کنین، چیزیه که شده، مردیم از گرما، چی داری بخوریم؟ کمی خنک بشیم

مهراب: بستنی

تیرکس: بستنی دیگه چیه؟

مهراب: تازه برام آوردن، یه خوردنی خنک و خوشمزه

تیرکس: ای ول بیار ببینم، ما که پختیم از گرما

مهراب: عروسکیش بیارم؟

تیرکس: عروسک چیه؟

مهراب: چیزیه که بچه آدما باهاش بازی میکنن و گاهی هم خود آدم بزرگا

تیرکس: چه شکلیه؟ نرم؟ سفته؟ چجوریه؟

مهراب: ای بابا، مگه تلویزیون نگاه نمیکنی؟

تیرکس: مال ما همه ش شبکه خبره، بابام ول کنش نیست

مهراب: خب بزنین یه کانال دیگه

تیرکس: انگار یادت رفته، همین هفته قبلی وقتی بابام رفته بود شکار، مامانم میخاست بزنه شبکه جِم نگاه سریال کنه، نیست ما انگشت نداریم، دستش گرفت روی همه دکمه های کنترل و شد شبکه چهار، تازه چقدم مامانم تمرکز کرد موقع کانال عوض کردن، از ترس دعوا کردن بابام، نزدیک بود سکته بزنش، زحمت تو دادیم، اومدی درستش کردی

مهراب: آها، الان یادم اومد. خب چندتا بستنی بیارم؟

تیرکس: فعلن دوتا بیار، ببینیم خوشمزه ست یا نه

مهراب: مطمئنم خوشتون میاد

تیرکس: حالا چجوری میخورن؟

مهراب: هم میشه گازش زد و هم لیسیدش، هر جور که راحتی

بعد از خوردن چندین بستنی و کمی خنک شدن، مهراب را ترک کردند و به قدم به راه شان ادامه دادند.

تیرکس: آدم بودن هم خوبه ها، میری یه دکمه کنترل رو میزنی و کانالی عوض میکنی، کلی پول گیرت میاد

تاربوسور: آدم بودن چیز مزخرفیه، مخصوصن اگه مث اون لعنتی باشی

– اگه بدونی طول روز چقد کانال عوض میکنه و چه پولی میزنه به جیب میزنه، این حرفو نمیزدی. صبح که مردا میرن بیرون، تلویزیونا میشن کانال سریال، ظهر یا عصر قبل برگشتن شون به خونه، باز کانال عوض میشه همون قبلی که بوده. بابت هر بار عوض کردن کانال، بی انصاف، کلی پول میگیره

– تو هم دلت خوشِ ها

در حال گفت و گو بر سر آدم بودن و آدم شدن هستند که به یک آلوساروس بیکار، که مشغول خلال کردن دندان هایش است، برمی خورند. این آلوساروس از فرط بیکاری و ول گردی در شهر، همیشه اخباری، عمدتن غیر رسمی، دارد

تیرکس: آلو چطوری؟ چه خبرا؟

آلوساروس: بهبه بروبچ، خوبی تیرکس ؟ تو چطوری تاربوسور معتاد؟ خبر که زیاده تا دلت بخاد

تاربوسور: معتاد باباته

آلو: خخخخخخخخخ. کجا میرین؟

تیرکس: همینجوری ول میچرخیم. تازه از مغازه مهراب میام. جات خالی یه بستنی زدیم، جیگرمون خنک شد

آلو: بستنی چیه؟

تیرکس: یه خوردنی جدیده، خنک و شیرین

آلو: بدبخت شدین رفت

تیرکس: چی شده؟

آلو: نگو که نشنیدین

تاربوسور: چی رو؟ باز چه چاخانی داری؟

آلو: توی شهر پیچیده که مهرابو، یه ماده تزریق میکنه توی همه چیزای مغازش، که هر دایناسوری استفاده کنه، کم کم منقرض میشه

تیرکس: چاخان

آلو: منقرض بشم اگه بخام دروغ بگم

تاربوسور: نگفتم آدم عوضی و پستیه

آلو: چند هفته قبلی، پای یکی از اقوامون زخمی میشه، میره یه چسپ زخم از مهراب میخره و میزنه به زخمش

تیرکس: خب، چی شد؟

آلو: میخاستی چی بشه، نیم ساعت پیش از مراسم هفتش اومدم

تیرکس: تسلیت میگم، خدا صبرتون بده

آلو: قربونت، داغ نبینی

تیرکس: خب چی این وسط گیر مهرابو میاد از انقراض ما

آلو: میگن میخاد ما که مردیم، اقوام و آشناهای خودش بیاره اینجا

تاربوسور: هرچی بگی از این مرتیکه لامصب برمیاد، حالا باز بگو دلم میخاد آدم باشم

تیرکس: روزگار کثیفی ست نازنین. حالا چه خاکی بریزیم توی سرمون؟

آلو: نازنین چیه؟

تاربوسور: معشوقه شاعر

آلو: معشوقه چیه؟ شاعر چیه؟

تیرکس: تو هم گیر دادیا، داریم منقرض میشیم، اونوقت میپرسی نازنین چیه و معشوق چیه؟

آلو: بدانم و منقرض بشم بهتره تا ندانم و منقرض بشم

تاربوسور( با عصبانیت): معشوق کسیه که شاعر خودش رو بخاطرش جر میده تا بهش توجه کنه، ولی دریغ از یه نگاه. شاعر هم کسیه که خودش رو بخاطر معشوق جر میده

تیرکس ( او هم عصبانی ست): وای به حالت اگه بگی جر چیه

آلو: گیچ شدم. حالا خودتون ناراحت نکنین، نهایتش میمیریم دیگه

تیرکس: ولی نه با چسپ زخم

تاربوسور: ما کلی آرزو داریم، هنوز جوونی نکردیم آخه

آلو: عخی، میگن یه آدم اون سر شهر پیداش شده، و ادعا کرده که واکسن ضد انقراض داره. ولی قیمتش خیلی بالاست

تاربوسور: واکسن چیه؟

آلو: نمیدونم خخخخخخخ. خودش گفته یعنی چیزی که نمیذاره چیزای مهراب اثر کنه و ما جر بخوریم خخخخخخخ

تیرکس: کسی هم تا حالا ازش خریده و استفاده کرده؟

آلو: آره همون اقوام ما که تازه از مراسم هفتش اومدم

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما