تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

سرهنگ
نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

پدر خانواده در بیمارستان بستری بود ، شب اولی که به عیادتش رفت دستگاه های زیادی به قلب و ریه و سایر اعضا بدنش وصل بود ، پدر در تلاطم بود و هر بیننده ای را به تفکر و اندوه وامی داشت ، فرزندانش خواب و خوراک نداشتند ،
یک چشم اشک و در چشم دیگر آه بود که بر سرتاسر جسم و روحشان جولان می داد ، شب دوم به بیمارستان رفت تا پیش او بماند . پرستار
آمد و اعلام کرد که ساعت یک بامداد آی سی یو
خالی می شود و او را به اطاق ایزوله می برند .
هر نیم ساعت مواد بیهوشی تزریق می کنند تا
کمی بیارامد . ساعت نزدیک یک بامداد شد .
پرستار و سوپر وایزر و آمدند ، دستگاه دستی را
جایگزین و همه را از اطاق بیرون کردند .
پس از نیم ساعت با تخت و دستگاهی که به ریه وصل بود با آسانسور مخصوص بیمار به طبقه دوم بردند و در اطاق ایزوله قرار گرفت . دیگر کاری نبود که بچه ها انجام بدهند و پس از سه ماه مشکلات و پرستاری و اندوه به خانه آمدند .
از فردا دو نفر به بیمارستان مراجعه می کرد
تا از وضعیت پدر جویا شوند ، و گاهی اوقات
از پشت شیشه با لباسی که روی البسه خود می پوشیدند با دمپایی های مخصوص چند دقیقه ای
پدر را بر روی تخت نظاره می کردند . پس از چهار روز نا امیدی شب را در خانه خواهرش خوابید ، صبح زود با حاج ممد قرار جهاد داشت .
روبروی جهاد بود که خواهرش زنگ زد و حکم کرد که بعد از جهاد به خونه بیاد و صبحانه بخورد . به جهاد رفتند و در مورد طرح مورد نظرش در باغ حاجی در هزاوه صحبت کردند
پس از صحبتهای اولیه در جهاد به خونه خواهرش برگشت و او را گریان دید و متوجه
در گذشت سرهنگ شوهر خواهرش گردید ، سر خواهر را در بغل گرفت و هر دو گریستند . او گفت بهرام زنگ زده و ساعت وداع را چهار صبح
اعلام کرده ، صبح دوازدهم پاییز با تمام زیبایی هایش و آفتابی درخشان برای خانواده سرهنگ و
دوستدارانش غم انگیز بود . همگی جمع شدند ،
او با داماد سرهنگ فرهاد که پسر برادرش نیز بود به بیمارستان رفت . بهرام آنجا بود ، همه کارها را در بیمارستان انجام داده بود و منتظر آمبولانس
از بهشت زهرا بود . هر چه منتظر شدند آمبولانس نیامد . او مدارک را گرفت و به بهشت زهرا رفت .
بهرام با مداحی آشنا هماهنگ کرد که برادرش روحانی دست اندر کار در بهشت زهرا بود .
به ایشان زنگ زد و آقای نظم آبادی روحانی
خوش چهره با عمامه سفید آمد و خوش و بشی کردند و تسلیت گفت . مدارک فوت علت درگذشت را ایست قلبی و مشگلات ریوی بر اثر سرطان دانسته بود . مدرک فوت و کپی سند حجره خانوادگی و شناسنامه و کارت ملی متوفی را نشان دادند که گرفت و پس از یک ساعت گفت ، فوتی شما نیامده . بهشت زهرا غلغله است ، روحانی می گوید روزی بیست
فوتی ، کمتر و بیشتر فقط از کرونا داریم و گاهی
با فوتی های عادی چهل تا پنجاه نفر می شود که همه را قاطی هم دفن می کنند و
ما فرصت سر خاراندن نداریم . یاد حرف خمینی در بهشت زهرای تهران افتاد ، شاه قبرستانها ما را
آباد کرد و خانه های ما را ویران ، آب و برق را مجانی می کنیم ، تو دهن دولت می زنیم ، ما مجلس سنا تشکیل می دهیم . روحانی که در کنارش بود در گوشش چیزی گفت و خمینی
گفت منظور ما همان مجلس شورای ملی بوده ،
و دوباره گفت ما به کمک ملت تو دهن این دولت می زنیم . هر چقدر از بیمارستان و بهشت زهرا پی گیری کردند فایده نداشت ساعت نزدیک یک بعد از ظهر بود ، آقای نظم آبادی روحانی دست اندر کار اطلاع داد که آمبولانس الان رفت . درب
بهشت زهرا بسته است و تمام راه های ورودی را
دیوار کشیده و بسته اند . پشت در گوش تا گوش آدم هست و هرازگاهی تعدادی محدود را راه می دهند تا عزیز از دست رفته خود را تحویل بگیرند
و بر سر مزار یا شهر و روستا های اطراف ببرند .
صدای ضجه و شیون مردم ستم دیده از جبر روزگار و مدیریت ناکار آمد مملکت به آسمان می رود . به هر جایی که پای بگذاری با تمام گوشت و پوست این مسئله را حس می کنی . پس از چهل و پنج دقیقه آمبولانس آمد و کالبد رنجور سرهنگ را در پوششی سیاه تحویل غسالخانه بهشت زهرا دادند . به پذیرش اعلام کردند که فوتی ما آمد ،
چهار نفر پرسنل پذیرش بود با یک سیستم فکستنی . همه از بس منتظر می شدند به نقطه انفجار می رسیدند ، شخصی که او را خوب هم می شناخت و عمری در شهرداری کار کرده و بازنشسته شده بود جوش آورد و گفت این مرتیکه با همه کلنگی صحبت می کنه و از عصبانیت از پیراهن خود داشت بیرون می آمد .
صبح روز قبل با ماشین روحانی بر سر حجره رفته بودند و قبر را انتخاب و شخصی را مسئول کندن کرده بودند و پول هم روحانی به ایشان داد
چون همه کارت داشتند . صبح روز بعد ساعت هشت صبح که رفته بودند فقط موزاییک را برداشته بود که پس از اعتراض و هوار حسین
دستگاه آوردند و مشغول کندن قبر شدند . خیابان پهنی که کنار حجرهای خانوادگی بود  نیز به قبرستان عمومی تبدیل کرده بودند . ده دوازده نفر از قروه کردستان از فامیل های نزدیک آمده بودند که از ساعت شش ونیم صبح آنجا بودند .

آنها از لای میله های آهنی درب پشت که پیدا کرده بودند وارد شده و به خاطر کرونا به خانه سرهنگ نرفته بودن و چون تعداد محدودی راه می دادند همانجا ماندند . به پذیرش برگشتند و
منتظر شدند ، همه داغ دیده ها عصبانی بودند . ساعت از دو گذشته بود که سرانجام جواز دفن دادند ، خانواده از ساعت یازده با بیست تا بیست و پنج نفر با یک ماشین وانت دو کابین که گلها و
آب و خیرات را آورده بودند وارد شده و بر مزار
در حال کنده شدن حاظر بودند و همچنان شیون و زاری می کردند . عاقبت از دو گذشته بود که که کالبد بی جان پدر مردی که همیشه در خانه اش به روی همه باز بود بر سر مزار جاودانی در کنار پدر و مادر همسرش آورده شد . صدای شیون به اوج رسید و تابوت را بر زمین گذاشتند و با تشکیل صف نماز روحانی کلماتی عربی را برای
صدمین یا بیشتر و کمتر به خورد مان داد و لاالله گویان و دو بار بر زمین گذاشتن به کنار
قبر آماده بردند و کمک کردند که جسد سفید پوش سرهنگ را در قبر جای دهند . گریه و شیون
در هم آمیخت ، مداح شعری دشتی می خواند و بر زخمها نمک می پاشید . از او خواست که شعر گل پونه ها را بخواند که این کار را نکرد و بعد اظهار کرد که بلد نیستم و او باور نکرد . همه
خانواده از همسر و بچه ها و نوه ها بی تاب بودند و چند نفر از حال رفتند . بلند گو مداح قطع شد و ملا تلقین را شروع کرد . فرهاد داماد و پسر برادر ش تکه ای از کفن را در دست گرفته
بود و تکان می داد تا تلقین ملا اگر در زندگی به گوشش نرفته نرم نرمک به گوش او و جمع برود .
تلقین تمام شد و خاک کنده شده را بر روی سنگهای سفالی چیده شده بر روی سرهنگ ریخته
شد . ملا بر ماشین سوار و به سراغ مرده ای دیگر رفت تا از نماز و تلقین جا نماند . فقط مرده ها ساکنین همیشگی قبرستان نیستند ، به جز کارکنان ، زن و مرد و کودک ندار و بی چیز به وفور هست که در کنار قبر قرار می گیرند تا پولی بدست آورند و زنده باشند . همه جور آدم را دید . از کسانی که تا همه نرفته بودند بارها آویزان می شوند یا
آدمهایی که فکر می کردی مهمان دبیر یا مهندس باشند و در کنار قبر قرار می گرفت و
قرآن یا ابیاتی را می خواند تا پولی بدست آورد .
با خود گفت این پول نفتمان است که سرریز کرده
و همه را محتاج ، گدا صفت و زبون کرده است .
بدین ترتیب سرهنگ به ابدیت پیوست تا کسی
که بیشترین خاطره ها را با او داشتیم در خاطر
و خاطره هامان جاودانه شود .
روحش شاد ، یادش گرامی ،،،،،،،

هوشنگ مرادی نوزدهم آبان ماه ۱۳۹۹

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. نوه سرهنگ گفت:

    قلمتون فوق العادس

    • هوشنگ مرادی مجد گفت:

      آدمها با غم و شادی به دنیا میان و یادشان می ره که هر لحظه ممکنه اطرافیانش را از دست بده ولی بعد حسرت لحظه های از دست رفته را می خوره ،،،،،،،