تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

کامیون سرنوشت
نویسنده: ا.نواب

نور آفتاب اتاق را روشن کرده و به ساعت نگاه می کند و از جایش بلند می شود.

جلوی آینه می رود و مثل هر روز صبح به خودش در آینه لبخند میزند و به قول خودش با خودش عشق بازی می کند.

امروز با همه روزها فرق دارد امروز همان روز مهم است همان روزی که زندگی اش را تغییر داد.

فکر می‌کرد خوشبخت ترین مرد روی زمین است با نامزدش به سفر رفته بود  که آن حادثه اتفاق افتاد یک کامیون با آنها تصادف کرد و آن تصادف سرنوشتش را عوض کرد.

 وقتی دکترها گفتند که شاید با عمل هم نتواند دیگر پاهایش را حرکت دهد نامزدش او را روی تخت بیمارستان رها کرد .

۲سال قرص ، افسردگی…

آن روز پر از غصه بود چون دقیقا روز تصادفش بود و مثل هر روز پشت پنجره نشسته بود به خیابان نگاه می کرد تهدید دو جوان که چاقو در دست دارند یک پیرمرد را تهدید می کنند‌.

 سعی کرد بدود اما نمی توانست مدت ها بود که با عصا راه میرفت فیزیوتراپی توانسته بود قدرت حرکت را به پاهایش برگرداند اما همچنان زمان لازم داشت.

 باید کاری می کرد و جان پیرمرد را نجات میداد. چشمش به تلفن خورد آن را برداشت و با پلیس تماس گرفت و همان جا ایستاد تا ببیند بالاخره چه می شود.

صدای آژیر پلیس در خیابان پیچید آن دو جوان فرار کردند و آن پیرمرد هم نفس راحتی کشید فهمید که انسان با ارزشی است که توانسته به یک نفر کمک کند برای همین با جدیت به درمانش ادامه داد و امروز می‌تواند مثل یک انسان سالم در این دنیا قدم بردارد.

 

 

 

 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما