تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

کلمات گمشده
نویسنده: حسن چنگیزی

دخترش جیغ کشان و مامان مامان گویان دوید سمت آشپزخانه و نفس زنان گفت: ” کتابم پاک شده، ایناها، نیگاش کن”. آرام و قرار نداشت.

– مادر جون یه لحظه وایسا، ببینم چی شده

جای بعضی از کلمات خالی بود، انگار که چاپ نشده باشند. جا خورد، شاید کمی هم ترسیده بود، اما به روی خودش نیاورد تا دخترک نترسد. کتاب را دیروز برای دخترش خانده بود وگرنه نمی ترسید. کودکانه کتاب را وارونه تکان داد نکند کلماتش لای صفحات گلاسه گیر کرده باشند.

– چیزی نیس مامان، حتمن تازه چاپش کرده بودن و پاک شدن، میگم بابات برات یکی دیگه عین همین بخره، حالا برو بجاش نقاشی بکش.

کتاب را کنار دستش روی کابینت گذاشت. تا جلوی چشمش باشد. گاهی ترسان، زیرچشمی می پاییدش که جنبشی ازش سر نزند. عکسش را برای مرد فرستاد تا عین همین یکی بیاورد.

 شب، دختر که خابید، محتاطانه کتاب را به مرد نشان داد، نگاهی سرسری انداخت و گفت:

– اینجور اشتباهات چاپی زیاد پیش میاد، بندازش بیرون، یه سالمی که براش گرفتم

– چی میگی تو؟ خودم دیروز براش خوندمش کامل کامل بود

– من که سر در نمیارم. میرم بخابم. حتمن تو هم خسته ای بیا بخاب

– میترسم، نکنه خونه مون جن داره؟

– (خنده کنان) آخه کدوم جن میاد کلمه بخوره؟ تو هم دیونه شدیا، پاشو بریم

– چه میدونم والا، گیچ شدم

مرد خابش نمی برد، چیزی از درونش نمی گذاشت پلک هایش روی هم قرار داشته باشند. چندین کلمه از کتاب دخترش را خورده بود. پیش تر فقط کلمات رمان و شعر به مذاقش خوش آمده و نوش جانش می شدند، آن هم نه همه اش، آنهایی که تازه و جان دار بودند. جان دار و خوش بودن هر کلمه را دلش تعیین می کرد و چشمانش آرام قورتش می دادند.

دیشب کتاب دخترک را ورقی زده بود نه به قصد خاندنش، آخر یک قصه کودکانه با چند کلمه ساده و دم دستی چه جذابیتی می توانست داشته باشد، همین آشفته اش کرده بود و تشویشی به جانش انداخته بود. اگر فردا زنش به کتاب خانه شخصی اش سرک بکشد چه؟

نوجوان بود که به پیشنهاد پدرش توی کتاب فروشی یکی از آشنایان مشغول گذراندن تعطیلات تابستانی شد. گاهی کتابی از سر بیکاری ورق می زد و تا نیامدن مشتری، چند سطری می خاند، کم کم کلمات به دلش خوش آمدند، به حدی که جانش با یه کلمه جدید سرمست می شد. بی اختیار، چشمانش خوره کلمات شده بودند. کتاب فروشی، هر هفته تعدادی کتاب مرجوعی داشت، عذاب وجدان از همان روزها به سراغش آمده بود. شانسش زد و مهر از راه رسید.

کتب درسی مدرسه و دانشگاه جذبش نمی کردند. همیشه بعد از پس دادن کتاب امانی به کتابخانه محله یا دانشگاه زجرکش می شد. روزنامه و مجله هم مغناطیسی نداشت که جاذب جانش شوند. یک بار دیوان حافظی که از پدربزرگ پدرش مانده بود، را کامل خورده و جز چند کلمه چیزی ازش باقی نمانده بود، تا مرز جنون و خودکشی رفت و برگشت. مدت ها چیزی نمی خاند، حتا تابلو سر در مغازه ها. دلش برای کتاب ها می سوخت، مخصوصن آنهایی که مورد علاقه اش بودند، نه جرات خاندن شان را داشت و نه توان دوری شان، کلمات برایش مقدس بودند. می دانست فاصله بین دیدار و لذت بردن با غیب شدن شان یک چشم بر هم زدن است. روزهایی که دلش ول کن نبود، به کتاب خانه عمومی می رفت، چند ساعت بعد اشک بار بیرون می آمد، مثل کسی که داغدار عزیزی است و تازه از مراسم تدفین برگشته باشد. خاب های هول ناکی می دید از اینکه همه کلمات تمام شده اند و جز چند حرف اضافه و علامت نگارشی هیچ چیز چشم گیری بین سطور نمانده است، وحشت زده از خاب می پرید. با روزنامه که جانش سیر نمی شود.

امشب اما زخم تازه ای درونش دهان باز کرده بود، نکند اشتیاقش به کتاب کودکان، تعبیر خاب هایی ست که از پایان کلمات رمان ها دیده بود؟ نکند دخترش هم مثل خودش خورنده کلمات است؟

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما