تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

فاجعه منا
نویسنده: ا.نواب

با شنیدن فاجعه منا از تلویزیون گریه میکردم.

هم برای کشتار انسان‌ها هم یاد همکلاسی بهار دخترم افتادم که امسال پدر و مادرش به حج رفته بودند آنها دو دختر به نام هانیه داشتند که هدیه در کلاس دوم با بهاره همکلاسی بود و هانیه هم کلاس پیش دبستانی . هروقت به بهاره نگاه میکردم گریه ام  را می‌گرفت  یاد هانیه هدیه می افتادم.

بعد از ظهر هاکه دنبال بهانه به مدرسه میرفتم این دو خواهر را می دیدم که دست در دست همدیگر از پله ها پایین می آمدند و همراه مادربزرگش می‌رفتند. جرات نمی کردم جلو بروم و از مادربزرگ بچه ها در مورد پدر و مادرشان بپرسم.

 هرچند ظاهراً معلوم بود که او هم سعی می‌کرد ظاهر خود را آرام نشان دهد تا بچه‌ها آرام باشند.

چهار روز از ماجرا گذشته بود مادربزرگ لبخندی روی لبش بود  جلو رفتم و سلام کردم. او هم در کمال ادب جوابم را داد از او در مورد دختر و دامادش پرسیدم و با لبخند گفت:

نمیدونی تو این ۴ روز چی کشیدم می رفتم توی اتاق گریه میکردم اشکامو پاک می کردم و  می اومدم بیرون که بچه ها غصه نخورن هرچی هم که زنگ میزدیم نمیتونستیم باهاشون تماس بگیریم. اگه خودشون شب تماس گرفتند حتی خودشان هم نمی دونستم چه اتفاقی افتاده چون ارتباط تلفنی قطع بود و تلویزیون هم نگاه نمی کردند معلوم شد که شب قبل اعمالشان را انجام داده بودند و نزدیک اذان صبح کاروان حرکت کرده بود.

در چشمانش برق شادی بود من هم خوشحال بودم هر چند که تعداد زیادی از آدمها کشته شده بودند اما در بین این اتفاق تلخ خانواده‌ای که من میشناختم منتظر بازگشت عزیزانشان بود.

 

 

 

 

 

 

 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما