تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

داستان های پریاو پوریا جیب با برکت
نویسنده: زهرا شهراد

 

یکی از مهمانهایی که پریا و پوریا خیلی دوست داشتند،؛ زود به زود به خانه اشان بیاید، مادربزرگ بود. او سفید رو بود و چهره اش نورانیت خاصی داشت وو قتی که می خندید روی لپهایش سوراخی ایجاد می شد، که صورتش را بامزه تر می کرد. اصلا مادر بزرگ، با همه آدم های دیگر فرق داشت.  خیلی مهربان و تمیز بود. همیشه هم بوی خوش لباسهایش همه جا را پرمی کرد. ازهمه جالب تر این که پیراهن گل گلی مادر بزرگ، یک جیب تقریبا بزرگ داشت که پراز خوراکی های خوشمزه بود. وقتی که بچه ها کار خوبی می کردند یا حرف خوبی می زدند، مادر بزرگ ازتوی جیب جادویی خودش به بچه ها خوراکی می داد.  آن روز ازصبح بچه ها حال و هوای خاصی داشتند. زودتر از هرروز بیدارشدند و بعداز خوردن صبحانه، دوش گرفتند و اتاقشان را تمیز کردند و اتاق مادر بزرگ را هم آماده کردند.

با به صدادرآمدن زنگ خانه، هردو به طرف دررفتند. پدرو مادر بزرگ باهم وارد خانه شدند. بچه ها به بغل مادر بزرگ رفتند، و ماچ و بوسه ای بود که بین آن ها ردو بدل شد. مادرکه خوشحالی بچه ها را دید گفت: بگذارید مادر بزرگ به داخل بیاید و خستگی در کند. بچه ها کمک کردند و مادر بزرگ را برروی مبل راحتی نشاندند و مادربرای مادر بزرگ یک لیوان شربت خنک و خوشمزه آورد. ماد ربزرگ شروع به احوال‌پرسی از همگی کرد و بچه ها هم با اشتیاق از درس ها و کارهایشان تعریف کردند و گرم صحبت شدند.  مادربه آشپزخانه رفت تا غذا را آماده کند. مادر بزرگ، پوریا را صداکرد و از او خواست تا چمدانش را به نزدیکش بیاورد و پوریا هم با سرعت این کاررا انجام داد.

مادر بزرگ درچمدانش را باز کرد. پریا با یک بشقاب میوه پوست گرفته، وارد اتاق شد و کنار مادر بزرگ نشست. درچمدان که باز شد، دوباره بوی خوشی همه جارا فرا گرفت. پریا پرسید: مادر بزرگ چطوری هست که چمدان شما و خود شماهمیشه خوش بو هستید.

مادر بزرگی خنده ای کرد و لپ های نرم و سفیدش چاله ای انداخت. گفت: دختر گلم بیا تا دلیل آن را برایت بگویم . از چمدانش، سجاده و جانمازش را بیرون آورد. سجاده ترمه زیبایی با چادر نماز سفید و مهرکربلا و تسبیحی که از خاک کربلا درست شده بود را به بچه ها نشان داد و گفت: من همیشه به لباس و سجاده ام عطر می‌زنم ،چون پیامبر ما این کاررا دوست داشته و به همه سفارش کرده است.که همیشه معطر و خوش بوباشند.  پریا و پوریا سرشان را جلو آ وردند که بیشتر بو بکشند، ناگهان سرهایشان به هم برخود کرد و دردشان گرفت و همگی زیرخنده زدند. بعد هم مادر بزرگ گلهای محمدی را که  از حیاط خانه اش چیده بود و خود ش خشک کرده بود ودرچمدانش ریخته بود را بیرون آورد و آن ها را به پریا داد تا در اتاقش بگذارد، تا اتاقش خوش بو بشود. و یک شیشه عطر گل یاس نیزازجیب جادویی اش بیرون آوردو به او داد تا درجانمازش بگذارد.

سپس یک بسته تمیزومرتب، که پراز برگه هلو و زردالو بود را به پوریا داد و گفت: این ها را خودم خشک کرده ام  وبرای شما  آورد ه ام، به مادر بده، تا در ظرفی بریزد و بخورید. به‌جای استفاده از خوراکی های ناسالم از این میوه‌ها بخورید که برای بدتان لازم و ضروری است. ویک جوراب بافتنی زیبا به رنگ آبی که خودش برای پوریا بافته بود را به اوداد. پوریا با دیدن آن بسیار هیجان زده شد. آن اراز مادر بزرگ گرفت و فوری پایش کرد و از او تشکر کرد. درداخل چمدان مادر بزرگ مقداری نخ های کاموای رنگی دیده می شد و یک شال گردن سفید و مشکی مردانه، که مادربزرگ برای پدر بافته بود. پدررا صدا کرد و شال گردن را به اوداد و گفت: پسرم این را بگیر ووقتی زمستان شد، استفاده کن تا سرما نخوری. پدرازآن خیلی خوشش آمد و ازمادر بزرگ تشکرکرد و بوسه ای بردست های چروکیده و نرم مادر زد و شال گردن راگرفت و به دورگردنش انداخت.

پریا گلوله نخ نارنجی خوش رنگی را دید و گفت: این چقدر خوش رنگ است. مادر بزرگ گفت: اتفاقا این نخ را برای تو گرفتم که با کمک همدیگر برایت یک کلاه ببافیم پریا گفت: من که بافتنی بلد نیستم. مادر بزرگ گفت: خوب این چندروزی که من اینجا هستم یاد می گیری. پریا از این که یک  هنر جدید یاد بگیرد، خیلی خوشحال شد. مادر بزرگ مقداری گلاب و سبزیهای خشک معطررا از چمدانش بیرون آورد و با یک روسری زیبا که برای مادر گرفته بود به اوداد و مادر نیز ازان ها خیلی خوشش آمد و تشکر کرد و فوری روسری را برسرش انداخت و بوسه ای برصورت مادر بزرگ زد.

پدر گفت: خوب مادربزرگ، باید استراحت کند وپریا و پوریا وسایل اورا به اتاقش منتقل کردند و مادر بزرگ را تنها گذاشتند.

صبح زود صدای مادر بزرگ آمد، که با مادر درحال صحبت کردن و چیدن میز صبحانه هستند. پریا که یادش رفت بود، مادر بزرگ به خانه اشان آمده ، ا ز خوشحالی به طرف مادر بزرگ رفت و سلام بلندی کرد. مادر بزرگ هم پس از دادن جواب سلامش ازتوی جیب پر برکتش چند عدد شکلات نعنایی به اوداد .

بعد از صبحانه، مادر بزرگ و بچه ها به حیاط رفتند. مادر بزرگ به آن ها گفته بود که باید کاری انجام بدهند اما چه کاری؟ گربه چاقالو که پوریا اسمش را برفی گذاشته بود لبه ایوان خوابیده بود و با دیدن بچه ها کش و قوسی به خودش داد و روی دیوار پرید. مادر بزرگ به پوریا گفت:  بیلچه  باغبانی را بیاورد و سپس از توی جیبش، همان جیب جادویی، بسته ای را بیرون آورد، که داخل آن تخم های ریزی بود. بچه ها با تعجب به مادر بزرگ نگاه می کردند؟ مادر بزرگ گفت: خیلی خوب حالا می‌خواهیم با هم سبز ی بکاریم. این ها تخم ریحان و تربچه است. زود دست به کار بشوید . اول خاک باغچه را زیرو رو کنید و بعد هم صاف کنید تا بعد. پریا و پوریا تا حالا تخم گیاهی را ندیده ونکاشته بودند و مرتب سئوال می کردند. یعنی مااین ها را بکاریم سبزی در می آید؟ چندروز بعد می توانیم استفاده کنیم ؟ چقدر باید آب بدهیم و…مادر بزرگ با صبرو حوصله به تمام سوالات آن ها جواب داد و تخم های سبزی رادر باغچه کاشتند و با آب پاش، برروی آن‌ها آب پاشیدند. بعد به ایوان رفتند و مادر با سبدی میوه از آن ها پذیرایی کرد. مادر بزرگ به پریا گفت:  که عینک و کتاب داستانش را بیاورد و بعد از خوردن میوه برای بچه ها داستان خواند. صدای اذان ظهر بلند شد و مادر بزرگ، مثل همیشه برای خواندن نماز به اتاق رفت.

پریا هم، با مادر بزرگ نماز خواند و بعد مادر بزرگ گفت: خوب دخترم عینک مرا بده تا تعقیبات نماز را بخوانم پریا گفت: کجاهست؟ مادر بزرگ گفت: مگرروی میز نیست؟ پریا نگاه کرد و چیزی ندید. همه جارا باهم گشتند، ولی اثری از عینک مادر بزرگ نبود. از مادر و پوریا هم پرسیدند ولی کسی خبر نداشت. ناگهان، ماد ربزرگ یادش آمد که آن را در ایوان جا گذاشته و پوریا رفت که آن را بیاورد. هرچه گشت عینک را پیدا نکرد آب شده بود و به زمین رفته بود. مادر بزرگ آن روز دیگر کتابی نخواند. قرار شد  که اگر عینکش پیدا نشود، پدر برایش یک عینک دیگر تهیه کند.

صبح روز بعد پوریا، که مسئول نگهداری وآب‌یاری تخم های کاشته شده بود، برای آب دادن به باغچه به حیاط رفت و همین‌طور که درحیاط راه می‌رفت، چشمش به خرده شیشه هایی افتاد. جلوتر رفت. بله درست است، عینک مادر بزرگ بود، که خرد شده بود. خوب که فکر کرد، فهمید که دیروز مادر بزرگ، پس از خواندن کتاب برای آن‌ها، عینکش را لبه ایوان گذاشته بوده و گربه چاقالو سربه هوا، از روی آ ن ردشده و آن را به پایین ایوان انداخته و شیشه های عینک خرد شده بود.

پوریا قاب عینک را برداشت و به اتاق مادر بزرگ رفت  تا برای او جریان را تعریف کند. وارد اتاق شد. ناگهان برروی میز کنار تخت مادر بزرگ، چشمش به ظرف آبی افتاد، که داخلش یک موجود عجیب و غریب بود. مادر بزرگ دراتاق نبود جلوتر رفت و خوب که نگاه کرد، از تعجب چشمانش گرد شد. او تا حالا چنین چیزی ندیده بود. درهمین حال بود، که مادر بزرگ وارد اتاق شد و صدازد پوریا جان خوبی؟ چرا خیره مانده ای مگر تا حالا چنین چیزی ندیده ای؟ پوریا، مادر بزرگ را نگاه کرد. چرا چهره مادر بزرگ، تغییر کرده بود لپ هایش دیگر برامده نبود. مادر بزرگ خندید و چهر ها ش خیلی خنده دار شده بود. پوریا سعی کرد جلوی خنده اش را بگیرد و تازه متوجه قضیه دندان های عاریه ای مادر بزرگ شده بود.  قاب عینک هنوز در دستش بود . مادر بزرگ نگاهش به قاب افتاد و گفت : این عینک بیچاره من است ؟ از کجا پیدا کردی؟ و پوریا که تازه یادش افتاد برای چه به اتاق مادر بزرگ امده، کل ماجرا را تعریف کرد. بعد دوبار ه گفت: مادر بزرگ یعنی همه دندن های شما مصنوعی است؟ حتی یک دندان طبیعی هم ندارید؟ مادر بزرگ قیافه حق به جانبی به خودش گرفت و گفت: حالا مرا مسخره میکنی ناقلا؟ پوریا خندید و گفت: نه فقط …فقط …و مادر بزرگ حرقش را قطع کرد و گفت: خداوند تمام نعمتهایش را اول به بنده می دهد و هروقت که تاریخ انقضاء آن بشود، آن ها را پس می گیرد. یک روزی هم نوبت به شما می‌شود که از دندان مصنوعی استفاده کنی . پوریا خندید و گفت: مادر بزرگ از دست من ناراحت نشوید. من فقط تعجب کردم. تا حالا درلیوان آب، سی و دو تا دندان ندیده بودم و هردو زدند زیرخنده و قاه قاه خندیدند. از صدای خنده بلند آن‌ها مادر و پوریا هم به اتاق آمدند و مادر بزرگ فوری دندان هایش را در دهانش گذاشت و هرچه پریا موضوع خنده را پرسید آن دو فقط خندیدند.

 

روزها ی شادی و خوشحالی در کنار مادر بزرگ مهربان و دوست داشتنی، به سرعت سپری شد و روز خداحافظی از مادر بزرگ بود. سبزی‌ها جوانه زده بودند. کلاه نارنجی پریا نصفه و نیمه بافته شده بود و عینک مادر بزرگ تعمیر شده بود. حالا چادر نماز پریاهم بوی عطرگل یاس می‌داد.

 

 

 

 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما