تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

مبل راحتی
نویسنده: حسن چنگیزی

روبرویش نشستم. مبلی راحتی بود و دلم می خاست داخلش فرو رفته و چرتی بزنم. کراوات قهوه­ای روشن با خال های زرد و نارنجی بسته بود روی پیراهن خاکستری ملایم. اتاق بزرگی داشت با پنجره­ای که از کف تا سقف کشیده شده بود و روشنایی روز را به  فضای اتاق می­آورد.

دکتر همایون ساغری، روانشناس، روان­درمان­گر به همراه چند تخصص دیگر، روبرویش نشسته بودم. نوبت را بابای رضا، آقای دست افشان بزرگ برایم جور کرده بود که دوستی قدیمی و صمیمی با دکتر دارد، رضا گفته بود که دوره انتظار ویزیتش زیاد است و سخت گیر می­آید. مطب در ساختمان پزشکان مهرآرا طبقه دوازدهم بود، که بالای شهر قد کشیده و زیبا با نمایی شیشه ای ایستاده بود.

وارد که شدم سلام کردم و بعد از جواب گرفتن، با بفرمایید بنشینید، روبرویش روی مبل راحتی که دلم می خاست داخلش ولو شوم، نشستم. گفت: “خوبی پسرم؟ چه خبرا؟ بتعریف”. فکر کنم مبل­ها را تعمدن این قدر راحت انتخاب می­کنند، آدم لم که بدهد بیشتر حرف می­زند و از آن طرف پول بیشتری هم بابت مشاوره می­پردازد، – کاش می­شد مبل سازها را متقاعد کرد تا پول بیشتری بابت این جور مبل­ها از روان­شناسان طلب کنند- البته به خاطر بابای رضا من رایگان ویزیت می­شدم.

کمی لم دادم و شروع کردم به گفتن زنده­گی­م، با ربط و بی ربط ریختم وسط و پیش روی همایون خان، به میزانی که بیشتر توی مبل فرو می­رفتم فک و زبانم گرم­تر می­شد. احتمالن گوشش داغ کرده بود و می­خاست نفسی تازه کند که تعارف قهوه کرد، با حالتی گرفته و دمغ، دعوتش را پذیرفتم. از جایش بلند شد و به میزی که تقریبن روبروی ورودی اتاق بود رفت، قهوه ساز را روشن کرد و قهوه را بار گذاشت. سفارش شده آقای دست افشان بزرگ بودن همین چیزها هم دارد که دکتر شخصن برایت قهوه می­آورد وگرنه به پیشخدمت دستورش را می­داد یا اصلن می­توانست اسپرسویی هم در کار نباشد. هنوز قهوه آماده نشده بود، کمی خودم را جابجا کردم و گفتم: ” دکتر جون اتاق باصفایی داری، مخصوصن با اون پنجره نورگیر و این همه گل و گیاه، آدم دلش حال میاد و روحیه­ش باز میشه”.

– ممنون پسرم، گل و گیاه بهم انرژی میده و نمیذاره این فضای سیمان و آهنی روحم رو اسیر مرده­گی خودش کنه

– بله درسته. مثلن همون سینگونیوم سرخ رو ببینین چه زیبایی خاصی داده به اطرافش با اون کنتراستی که درست کرده

– معلومه که اهل گل و گیاهی

– عاشق شونم. اما خانمم نمیذاره که زیاد بهشون برسم، یه جورایی حسودیش میشه

با خنده­ی بلند و سینی به دست با دو فنجان قهوه به سمتم آمد. بلند شدم و قهوه را دو دستی ازش گرفتم.

– پس اینجوریه که خانمت حساسه به گل و گیاه

– به نظرم همه شون حسودن، گاهی که میبینه دارم برگاشون رو تمیز میکنم، انگاری هَوو آوردم سرش، کاری به این ندارن که تو داری با چی ور میری یا مشغول رسیدگی به چی هستی، اونا حسادت خودشون رو بروز میدن.

– عجب

– آره، برا همین میخام طلاقش بدم

– بخاطر گل و گیاه؟

– نه فعلن بخاطر سینگونیوم سرخ

– بیشتر بگو

– چند روز پیش توی با موبایلم مشغول دیدن عکس و قیمت سینگونیوم سرخ بودم، اومد کنارم و گفت چه میکنی، گفتم میخام یه گل جدید و خوشگل بگیرم، حق به جانب گفت یعنی من زشتم؟ گفتم خوبه فقط یه گل ساده ست، اگه … قهر کرد و رفت توی اتاق.

کنار همان میز که بیشتر شبیه میز ناهارخوری بود، در دومی هم وجود داشت تا اتاق را برای استراحت سوییت کرده باشند، که یکی از شاخه­های پتوس ابلق کشان کشان خودش را بالای سر آن رسانده بود.

نزدیک به دو ساعت با هم حرف زدیم و تقریبن راضی­ام کرد که با انجام تمرینات و روش­های علمی پیشنهادیش، می­توانم رابطه مخدوشم  با همسرم را ترمیم کنم. قرار شد یک ماه بعد به همراه خانمم، مراجعه کنم. با گلدان سینگونیوم سرخ از ساختمان پزشکان مهرآرا خارج شدم.

با فاصله کمی از مهرآرا، رضا، کیا و حجت منتظرم بودند، به محض دیدن­شان خنده­ای از سر فتحی مهم سردادم. کیا گفت: ” این چیه دستت؟”

– عشقم، سینگونیوم سرخ

رضا پرسید: از کجا آوردیش؟

– دکتر همایون ساغری بهم هدیه داد. وای رضا رضا  اگه بابات بفهمه که رفیقش صمیمش رو سرکار گذاشتیم، پوستت میکنه و از ارث محرومت میکنه

رضا گفت: ” حالا کرم­ت ریخت و راحت شدی؟”

– آره دمت گرم، از زمان دانشگاه همیشه دلم میخاست یه روان­شناس رو اسکل کنم، آخیش امشب راحت میخابم

– حالا اینو چرا بهت داد؟

– قضیه­ش مفصله، فعلن بریم که دارم از گشنگی میمیرم. راستی برا یه ماه دیگه قراره با زنم برم پیشش، تا اون موقع یه دختر جور کنین

رضا دو دستی زد توی سرش: ” وای مگه چی گفتی بهش؟”

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما