تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

پنجمین نفر
نویسنده: حسن چنگیزی

چهار نفر بودیم؛ من، علی، مهدی و عباس. میخاستیم دو سه روز آخر هفته را توی طبعیت ساکت و کوهستانی سر کنیم، دور از هیاهوی شهر و خانواده. احتمالن خانم ها گاهی از ما مردهایشان خسته می شوند، یعنی باید خسته شوند وگرنه یک جای کار می لنگد. پیشنهاد مقصد کوهستانی را علی داد، می گفت هوای کوهستان تازه تر است نسبت به جنگل و دشت، و سر کیف مان می آورد.

آفتاب نزده راه افتادیم، آسمان کمی گرفته بود. دیشب چندباری خاب این سفر پیش رو دیده بودم. نیمه های خابم بیدار شده و خیره به سقف ملزومات سفر را چک می کردم؛ ظروف غذا، لباس، پتو، چراغ دستی، مسواک، دمپایی و خابم برده بود.

از هر در و جایی حرف میزدیم و میخندیدم. مهدی می گفت: “بخدا پوسیدیم توی این زندگی، چیه آخه همه ش کار کار و کار”. گفتم: “من که همیشه میگم باید یه وقتایی بزنیم بیرون و نفسی تازه کنیم، اینجوری خانما هم از دست غر زدن های شما یه نفس راحت می کشن”.

سمت راست آسمان نرم نرمک سرخ و نارنجی می شد، آفتاب عجله ای برای آمدن نداشت. چند لکه ابر سفید پراکنده بودند. زمین های اطراف از سایه شب رها شده، دار و درخت ها را عریان نمایش می دادند.

دو ساعت و نیم مسیر تا روستای سرچشمه را آمده بودیم. روستا در دامنه کوه بود، کوهی بالا بلند و کشیده، غرب روستا را تمامن از آن خودش کرده بود، سه جهت باقی مانده را داده بود به تپه هایی قد و نیم قد با لباسی کم و بیش سبز.

پیدا کردن تنها صبحانه خوری روستا کار آسانی بود، عباس از مردی جوان نشانی ش پرسید، با دست و زبان نشان مان داد.

خاب آلودگی مان با آب نسبتن سرد صبحانه خوری پرید. سفارش املت دادیم و روی یکی از تخت های خالی نشستیم، ریه های مان پر کردیم از هوای تازه و با معده هایی خالی منتظر املت و نان تازه. زنی چهل ساله سینی غذا را آورد، عطر نان تازه پخته شده را تا آخرین مولکول ش فرستادیم داخل ریه های شهری و گرفته مان. عباس گفت: “این نون خوردن داره، خالی خالی هم میشه خوردش”. زن صاحب کافه گفت: “نوش جون، پس کو اون یکی دوست تون، منتظرش نمیمونین تا بیاد؟”. مهدی جواب داد: “ما دوست دیگه ای نداریم، همین چهارتاییم”. زن: “خودم دیدم باهاتون از ماشین پیدا شد، خودم شمردم پنج تا بودین”. این را گفت و رفت. گفتم: “فکر کنم این بنده خدا هم مث من دیشب خوب نخابیده و تا دیر وقت مشغول بوده”.

روستا به باغات ختم می شد. پیاده روی میان شان را ترجیح دادیم. صدای پرندگانی نزدیک و دور، جریان جاری آب و گاهی صدای بلند چند نفر، از میان گفت و گو و خنده های ما پیدا بود. صدای از نزدیک سلام مان کرد و خوش آمد گفت. پیرمردی بیل به دست با لبخندی آشنا نزدیک پرچین باغ کنار دست مان ایستاده بود.اطراف موهای سفیدش از زیر کلاه پشمی بیرون زده بود:” خوبین؟ چه خبرا از شهر؟ خیلی خوش اومدین، اینجا رو خونه خودتون بدونین و غریبی نکنین، هرچی خاستین در خدمتیم”. علی سیگاری تعارفش کرد. گفت: “ممنون دودی نیستم، صبحی دیدم که رفتین توی کافه، من شمردم پنج تا بودین، ولی الان یکی کمترین”. گفتم: “نه پدر جون، از همون اولشم چهارتا بودیم”.

دور که شدیم، عباس گفت: “انگاری همه شون شبا تا دیر میخابن و صبح خیالاتی بلند میشن”. مهدی به علی گفت: ” آخه کی سر صب با معده خالی و دل گشنه سیگار می کشه که به اون بنده خدا تعارف زدی، دل خالی و سیگار؟” همه خندیدم.

اشکفتی در دل کوه و مشرف به روستا پیدا کرده بودیم برای امشب. آرام و بی صدا شب بر روستا می نشست و یکی یکی چراغ های خانه ها را روشن می کرد. تپه های اطراف رنگ باخته و محو می شدند. ماه پیدا نبود، آسمان را تاریکی زلالی گرفته بود.

شب به تمامی روستا را قرق کرده بود، فقط چراغ یک خانه در انتهایش روشن بود. کنار هم پیچیده درکیسه خاب و پتو خابیده بودیم و چرت و پرت سر هم می کردیم. یک لحظه میان سکوت مان، صدایی شنیدیم. انگار صدای راه رفتن کسی باشد. شاید نفر پنجم مان بود

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما