تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

هفت روز پیش
نویسنده: حسن چنگیزی

کز کرده بود گوشه اتاقش، بی هیچ حرف و صدایی. حالا سه روز تمام گذشته بود که خودش را محکوم کرده بود به گذراندن این رزوها، اتاقش زندانش شده بود، خودش مضنون و شاکی و شاهد و قاضی و درآخر قاضی او را مجرم شناخته و محکوم کرده بود به تحمل حبس خانگی، بی هیچ اعتراضی تن داده بود به این حکم. هر چند ساعت یک بار، آمد و شد مادر که هر بار به بهانه ای می خاست به زندگی سابق برش گرداند، سکوت زندان را می شکست.این بار با سینی غذا آمده بود.کنارش نشست و دستی به موهایش کشید.سرش را بوسید و گفت:

– خودت رو تلف میکنی، مادر جان اتفاقیه که افتاده، قحطی که نیومده این رفت، یکی دیگه. خدا بزرگه. بیا یه لقمه بخور، اینجوری از بین میریا.

– بهتر، میمیرم و راحت میشم از این روزگار غدارِ خنجر از پشت زن. 

– خنجر چی؟ اینا چیه که توی فکرت افتاده و میاری سر زبونت؟ یه نگاه به خودت کردی، شدی مث … لعنت بر شیطون.

– اون نرفته، اهل رفتن نبود، اگه میخاست بره همون روزای اول میرفت.

– خب حالا رفته، نیستش، کو؟ میگی چکار کنیم؟ بابات گفته خودم یکی بهتر و خوشگلترش برات پیدا میکنم.

– اون نرفته مادر من، کشتنش … لعنت بر این اعتماد لعنتی.

گریه ش بلند می شود. مادرش کلافه شده ساعت ملاقاتی را کوتاه کرده و بیرون می رود.

اتاق تاریک است، دریغ از یک  نورِ زرد کم جان. پرده ها آنقدر ضخیم هستند که مجالی به خودنمایی پرتویی از آفتاب را ندهند.

موبایلش زنگ می خورد، دوست و همکارش است:

– سلام. حال و احوال چطوره؟ بهتری؟

– (خسته و صدا گرفته) سلام. اصلن حالم خوب نیس.

– استراحت کن. غذای خوب بخور، داروهات یادت نره.

– ممنون. حتمن. خدافظ

– خدافظ

همان سه روز پیش که اتفاق افتاده بود، به بهانه بیماری و اینکه دکتر استراحت مطلق تجویز کرده، سرکار نرفته و از طریق همین دوستش، تقاضای مرخصی داده بود.

به صفحه روشن موبایلش زل زده بود، عکس آن یار رفته جلوی چشمش بود، قطرات اشک، صورت موبایل را خیس کردند. چشمانش بست.

سه سال پیش، در شبی سرد که باران امان نمی داد و سر باز ایستادن نداشت، موقع برگشتن از محل کار، توی پارک وسط شهر، نشسته بر روی نیمکتی دیده بودش. خیس، آنقدر که نمی توانست بیشتر خیس شود. دلش به رحم آمده بود، نزدیکش رفته بود و به خانه مهمانش کرده بود.

جایی گرم و نرم نزدیک پنجره توی اتاق برایش ساخته بود -همان پنجره ای که حالا سه روز تمام است دلگیر و ضخیم شده و صف عظیم نور را سد کرده است-.

– آها حالا شد، اینم یه جای گرم و نرم کنار پنجره تا دلت نگیره. اسمت رو میذارم باران.

باران، کبوتری  که نامش را از اجلش باران گرفته بود. خیس و پا شکسته از نیکمت پارکی در بارانی شبی سرد، به جایی گرم با غذایی فراوان و هر روزه، آمده، سه روز پیش قید دوستی سه ساله را زده بود و غیب شده بود. باران با اعضای خانواده دوست شده بود، بر دست و شانه شان می نشست و بی ترس کنارشان زندگی می کرد.

هفت روز قبل، گفت و گوی تلفنی پدرش را که به شخص آن طرف خط می گفت: “مرحوم بابام برا این جور مواقع میگف یه آش با گوشت کبوتر براش خوبه و بهش جون میده” را شنیده بود. اما تجویز منقول مرحوم پدربزرگش را به چیزی نگرفته بود تا اینکه سه روز پیش  موقع برگشتن به خانه، چند قطره خون، دو سه پر ریخته و بغ بعو نکردن باران هنگام صدا زدنش، ترسی به جانش دواند که سه روز است  زندانی خودش شده و محکوم به نگاه کردن پنجره ای با جای خالی دوستی چند ساله که با پرده ای ضخیم تاریک شده است.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما