تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

سفر
نویسنده: سارا کاف

کوله بارشو جمع کرد و راهی شد دیگه خسته شده بود از فضای متعفنی که توش زندگی می کرد از آدمای تکراری از روزای تکراری از حرفای تکراری…گفت نمیشه،نمی تونم ،تحمل اینجا برام سخت شده بودن کنار ادما برام حکم صدبار مردن و زنده شدنو داره بسه.می خوام برم.

کوله شو از دستش کشیدم و سبک سنگینش کردم : ا این که خالیه.

-چیه ؟آدم نمی تونه با کوله بار خالی بره سفر ابدی؟

کوله شو پس دادم بهش و ازش پرسیدم کجا؟

گفت میرم به هیچستان،به جایی که آزادی جلوه گری میکنه.عشق حقه.زندگی حقه.نفس حقه.میرم پرامو باز کنم و رها شم از این دنیای کوفتی سیاه و تاریک.میرم که برم واسه همیشه و دیگه بر نگردم .

گفتم داری میری منم با خودت ببر خب

گفت نه تو دنیایی هستی تو اهل دل کندن نیستی با خودم ببرمت که چی؟

اره میخواست بره که دستشو گرفتم و پرستارو صدا زدم

پرستار کجایی بیا بدو بیا بیا دیگه آرامبخش بیار واسش داره درد میکشه.

پرستاره اومد آمپولو فرو کرد تو سرمشو و دوباره پرواز کرد.

 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما