تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

ترس و مرگ ،
نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

نزدیک غروب بود ، هوای سرد آخر پاییز سرمای استخوان سوز را با خود به ارمغان آورده بود .
از سلماس در حال خارج شدن بود ، وارد جاده به سمت ارومیه شد . یکی دو ماشین ازش گذشتن و
وارد سلماس شدند . خورشید خیلی زود عقب نشست و در دور دست به کوه تکیه زد . نور زرد
رنگ دم غروب ماه قوس گویی جان نداشت و دم
ننه سرما را گرم نمی کرد . هوا گرگ و میش شد و
هر چه بیشتر دل جاده را می شکافت اثری از هیچ ماشینی نبود . نه از پشت سر نه از روبرو .
سرمای پائیزی با سرمای ترس در هم آمیخته شد .
رنگ به رو نداشت ، لبهایش سرد شده بود و سنگینی لبها و لرزه ای که بر اندامش افتاده بود
اجازه زمزمه زیر لب را هم نمی داد . جاده را نمی شناخت ، در دل خدا خدا می کرد که به جایی برسد که قدری احساس امنیت کند . پیچ های تمام ناشدنی جاده نشان از هیچ جنبنده انسانی نداشت . به شدت ترسیده بود ، نه جرئت ایستادن داشت و نه یارای رفتن . نور چراغهای ماشین شروع به ظعیف شدن گذاشت و هر لحظه ظعیف و ظعیف تر شد . زمانی که آخرین نقطه های نور را در جاده دید تمام بدنش را لرز گرفت ، هر کاری می کرد دندانهایش از ترس و سرما بر جای نمی ایستادند . لرز لرزان به سمت راست جاده آمد و
در پناه کوه های بلند ایستاد ،گویی در دره ای عمیق فرو افتاده باشد . چنان سکوتی حکم فرما
بود که گویی جهان از حرکت باز ایستاده . همه جا را سیاه می دید ، درهای ماشین را قفل کرد ، تمام بدنش را در صندلی فرو برد . دنیا را تیره و تار می دید ، سیاهی شب دو چندان شده بود با کوچکترین صدایی وحشتی مضاعف تمام وجودش را فرا می گرفت . عاقبت ماه بالا آمد
و مهتاب نور خود را بر کوه و جاده گسترد .
غولهایی را در کوه تصور می کرد که به سوی او می آیند ، نتوانست طاقت بیاورد ، ماشین را روشن و حرکت کرد . جاده خاکستری را به رنگ سیاه می دید ، هر چه دور می شد احساس می کرد غولها و حیوانات وحشی پشت سرش هستند
و بر سرعت خود می افزود . ماشین بیست کیلومتر هم سرعت نداشت ولی او فکر می کرد با آخرین سرعت می رود و به در و دیوار می خورد .جاده پیچ در پیچ و بی انتها بود ، یک تابلو هم ندید ، جاده ای بی انتها در صحرای عدن یا برزخ .چند بار به جاهایی سایید و به خیر گذشت ، به نظرش آمد که یک طرف ماشین با سنگ هایی تیز
دریده شد . چشمهایش دو دو می زد و از خستگی روی هم می رفت ولی ترس غالب می شد و خود را باز نگه می داشت . سر یک پیچ سخت حیوانی عجیب را دید وسط جاده ایستاده بود ، نه سگ بود و نه گرگ ، تمام مدت عمرش چنین حیوانی ندیده بود ،چشمانی درشت داشت و به او می نگریست . تک شاخی بلند وسط پیشانی اش داشت ، مانند بز دهانش را می جوید . در پنج قدمی اش ایستاد و قدری به ماشین گاز داد تا از سر راه کنار برود ، از جایش تکان نخورد .

تمام بدنش سرد شده بود ، هیچ صدایی از حلقومش خارج نمی شد . لحظاتی مثل یک عمر گذشت ، نگاه و چشمان نافذ حیوان او را سوراخ می کرد . انگار تمام اعضای بدنش کوچک شده بود . تک تک اعضا انگار در حال فرار بودند ، با
یک دنده عقب ماشین را به کوه کوبید . با چند فرمان برگشت و خواست به طرف غولهای فرضی
حرکت کند ، حیوان تک شاخ دوباره مقابلش
بود ، غولها و حیوانات وحشی نیز پشت سرش بودند .اینبار سرش را پایین آورد و به یکباره
حمله کرد و با تک شاخ کاپوت و شیشه را درید و
به سوی او آمد . نوک شاخ را گرفت و به اغما رفت . چنان خیس عرق بود که گویی در بخار آب جوش فرو رفته است . در آن گرما و بخار وقتی چشم گشود و دقت کرد تا دقایقی قدرت تشخیص نداشت . دست بر شیشه های خرد شده می گذاشت که رویش نریزند ، ولی دستش هرگز
به آن نمی رسید . آهسته آهسته تاریکی را باز یافت و چهارچوبی در نظرش ظاهر شد .
هنوز خود را در خطر می دید و جرئت برخاستن نداشت ، سر انجام توانست سر و سینه خود را
حر کت دهد و خوب به اطراف بنگرد .
وقتی خود را بر روی تخت و در کلبه روستایی دید ، هنوز بدنش می لرزید . از تخت پائین آمد
و بر کف اطاق نشست ، سر درد عجیبی داشت ، تمام تخت و تشک انگار با سطل آب خیس شده باشند . تعریق بدنش سرد شده بود . بروی زانو ها
و چهار دست و پا حرکت کرد تا به کوزه آبی که در پائین اطاق بود رسید . خوابید و کوزه را روی
سینه اش گذاشت . کوزه را سر کشید در حالی که نیمی از آب بر روی سینه و گردنش می ریخت .
آنچنان تمام لحظه ها برایش طبیعی می نمود که
در تمام عمر فراموش نکرد . یادش آمد که در دوران جنگ هشت ساله با دوستانش از آن جاده
گذشته بود . بعد از آن همیشه با خود می گفت ،
ترس برادر مرگ است ، من که یک بار با تمام وجود مردم ، زین پس باید بیاموزم چگونه زندگی
کنم .

هوشنگ مرادی ، یازدهم آبان ماه ۱۳۹۹

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما