تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

دیوار آینه
نویسنده: مهدی کرامتی

صندلی چوبی را کنار پنجره می گذارد.
کمی لای پنجره را باز می کند. سیگاری را روشن کرده و بر روی لب و می گذارد.
» فردا دوباره ی جمعه ی لعنتی تمومه
اصلا می دونی دیگه بریدم
اصلا
زندگیم پر از گوهه
همیشه همین گوهی بوده که بوده
والا یادمه دیگه
فردا دوباره باید بریم واسه این شیکم سگ
پول در بیارم که چی
بفرما این سینمم که داره می سوزه
دندونامم گند خورده توش
سیگار آشغال
خود لعنتیم که مثل سگ قلاده ام دست این سیگاره
زنم گذاشت رفت
بچم رفت
هیچی حالیم نیست
من چه گوهی دارم می خورم من چیم اصن
اصن این چیه
زندگیه
«
در تاریکی مطلق، نشسته. انگشت هایش را جمع می کند.
ناخن هایش را نگاه می کند که توسط دندان هایش دریده شده اند.
خونِ کنار انگشت های شستش را.
سیگار را روی فرش پرتاب می کند. نور قطع و وصل می شود. بلند می شود و تمام سرسرا را گز می کند.
دور تا دورش آینه.
» همیشه همین بوده
همه ش همین، همینه که اینه
خستم خستم
تف تو روی این زندگی که …
آخه من چیم !
واقعا از خودم سوال دارم که من چیم
وای یادمه
قشنگ یادمه خوب خوب خوب یادمه
آی ایرج سَگ می بینی چی جوری به خاک سیاه نشوندیم،
به خدا یادمه که قشنگ می دونستم فلان کارم مینا رو ناراحت می کنه به ذهنمم میومدا ولی انجام میدم
«
سیگار روی فرش کم کم گر می گرد.
اشکی از گونه اش سرازیر می شود. آینه ای را می شکند. آینه ی رو به رویش را.
چرخی می زند. همه ی آینه های رو به رویش را نگاه می کند.
خودش را.
در لباس مجللش نگاه می کند.
لباس گرانش را.
سیگار گرانش هم روی زمین دارد غوغا می کند.
از نگاه سرشار از تنفر خودش،
متنفر است.
»
آره
همیشه هر وقت به این آینه های نجس نیگا کردم حال کردم
همیشه به همینا نگاه کردم
همیشه همین بوده
دیگه می خوام بمیرم، بیچاره حق داشت ول کنه بره آخه یه حیوونی مثل من که
چی بگم
چی بگم وای
آهاییییییییی
ایرج سگ پدر بی شرف
حالا خیالت راحت شد؟
ببین دور تا دورت رو ببین، هر چی که می خوای داری می بینی
آره برو زنگ بزن صد تا از اون دخترای فاحشه ات بریزن این جا ، نیگا کن، آیینه داره بهت چشمک می زنه یالا …
«
آینه دیگری را می شکند.
آینه های بلند قدی که دورتادورش، دیوارانه صف کشیده اند را.
دیوانه وار مشت می کوبد.
آینه دیگری را. آینه دیگری را و آینه ی دیگری.
انگشتاتش خون گریه می کنند.
غضب می تراود.
» من موندم
می خواستی به چی برسی؟
یادته ؟
یادته
تو حتی به بچه ات ، بی شرف با تو امااا سگ ، با تو اما
به بچه ات اون طوری کردی
یادت نرفته که
اون طفل معصوم رو اصلا رفتی یه بار ببینی
بی پدر!
اصلا گفتی که شاید دلش بخواد تو رو ببینه
خب تو حیوون بودی چرا فکر نکردی که شاید اون توی خاک بر سر مادر مرده رو ببینه !
حیوون !
چون فقط تو آینه نگاه کردی !
«
ضجه اش به هوا بر می خیزد.
ساعت طلایی اش را از دست بیرون می کند.
روی زخم دست هایش،
اشک هایش را می بارد و زجر را بر تنش تحمیل می کند.
دست ها می سوزند.
ناله می کنند.
»
همیشه حیوون دیگران بودی
بدبختِ خاک بر سر
بیا !
بیا ! این روزنامه رو ببین! بخونش
بخونشش
حرومی
«
روزنامه را از روی زمین بر می دارد و برای خودش می خواند.
»
این جایزه رو بردی
خب بهم بگو چییییییییی شد!
بگو دیگه
بگووو
حقیر! یادت میاد برای این که چارتار پیزوی تر از خودت، بشینن توی سالن و برات دست بزنن و بالا پایین
وای وای وای ..
آییییییییییی !
دردم میاد
دردم میاد ..
«
بی توجه به زخم دست هایش،
بر آینه های باقی مانده می کوبد. دست و سر و پایش را بی ملاحظه می کوبد و می کوبد.
فرش، اندک اندک در کام حریق فرو می رود.
کتاب هایش را می آورد.
جایزه را.
همه را روی آتش می ریزد.
آتش،
جان تازه می گیرد.
پروار می شود.
» باید بمیری
یک عمرِ ، عمرِ
جلوی یک مشت بیچاره ی فلک زده مثل خودت
فیلم بازی کردی
وای
همه ش اینو و اونو دیدی
یادت میاد چه بازیای درآوردی …
فقط می خوام بمیرم
مامان کجایی
مامان ..
دلم برای چادر نمازت تنگ شده مامان
دلم برای همه چی تنگ شده
همه ی این خونه بدقواره ی هزاراتاق درندشت رو میدم که بازم بتونم
سجادتو بو کنم
بازم بگی که
هووووف ! «
آخرین آینه را می کوبد.
هنوز همه جا تاریک است.
آتش زبانه می کشد.
تَرکی آخرین آینه را نیز فرو می ریزد.
صورتش خیسِ اشک.
دست هایش خیس خون.
تَــرَک،
بزرگ می شود.
بزرگ می شود.
و به باقی ترک ها می پیوندد.
نگاهش، همچنان محو آینه ها.
ناگهان، نوری، از میان شیاری، هویدا می شود.
چشم هایش را می زند.
دستش را به طرف نور می برد.
دستش آینه را لمس می کند. شیشه ها فرو می ریزند.
عقب می کشد.
حالا نور را می بیند که از شیاری دوری، بر رویش می تابد …
به سمت شیار می رود.
در امتداد شیار، دری را می بیند.
درب را باز می کند.

@mk_story

#جریان_سیال_ذهن

#ماجرایی_فلسفی

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. زینب بیشه ای گفت:

    کار قشنگ و خلاقانه ای بود. به جز بعضی جاها که یه کم ویرایش احتیاج داشت عالی بود