تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

قرار عاشقی
نویسنده: مهرشید قاسمی

علاوه بر صدای ساعت کوکی قرمز رنگ روی میز که صدایش تا داخلی ترین سلول مغزم رسوخ میکرد گنجشکان هم برای بیدار کردنم هم صدا شده بودند اما من از بیدار شدن طفره میرفتم .باورم نمیشد به این زودی بهار و تابستان را گذرانده باشم و رسیده باشم به روز سی ام  آبان؛ روز تولدش. کل دیشب را خواب های عجیب دیده بودم و اصلا حوصله نداشتم ، دلم میخواست تمام طول روز را در رختخواب بمانم اما دلم تنگ شده بود . صدای خوردن باران به شیشه را که شنیدم سریع از جا بلند شدم و کنار پنجره ایستادم ، با همان موهای ژولیده و تی شرت گشادی که توی تنم کج و کوله بود . دوش مختصری گرفتم ، حالا که باران بود باید حتما به دیدنش میرفتم دیگر در خانه ماندن جایز نبود! هدیه اش را که از مدت ها پیش گرفته بودم توی کیفم انداختم و از خانه بیرون زدم میدانستم باید کجا دنبالش بگردم ! توی باران همه ی راه را تا اولین قرار عاشقی مان دویدم اما نبود ! به نیمکت همیشگی سر زدم اما نبود ! حتی خط عطرش هم در هیچ خیابانی نبود ! شاید قرارمان را فراموش کرده بود ! به هوای بازگشت مجرم به محل جنایت باز هم برگشتم به نقطه ی آغاز عاشقی مان؛ به ایستگاه اتوبوسی در میان شهر . همانجا نشستم و چشمانم را بستم دیگر نایی برای رفتن نداشتم ، چشم انتظار هم بودم . با تکان خوردن صندلی چشمانم را باز کردم و سرم را به طرف دیگرم برگرداندم ، دختری با شاخه گلی در دست کنارم نشسته بود و پاهایش که روی زمین ضرب گرفته بودند اضطرابش را نشان میدادند اما لب هایش میخندید . به عصایی که در دستم بود نگاه کردم دستان چروک افتاده ام  میلرزیدند انگار تمام این هفتاد سال را تا امروز دویده بودم . چهره ی نگران علی را که از دور دیدم لبخند زدم ، سه سال بود که میدانست هر سال، در چنین روزی باید اینجا به سراغ مادربزرگ پیرش بیاید. حق داشت فکر کند دیوانه ام ، مگر دیوانه نبودم ؟ عشق آدم ها را دیوانه میکند.

کاغذ را طبق تایی که خورده بود تا کردم و لای دیوان حافظ گذاشتم تا اشک هایم خیسش نکنند ؛ تنها یادگاری هایش را . هر وقت که نامه اش را میخواندم دلم میگرفت ، برای سالهای تنهایی اش و برای تنهایی خودم دلم عاشق شدن میخواست از نوع نابش. چله ی زمستان بود و برف همه جا را سفید کرده بود ، اما شال و کلاه کردم تا به محل قرار عاشقی مادربزرگ بروم .

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما