تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

اتاق شماره ۶۷
نویسنده: مهرشید قاسمی

اتاق شماره ۶۷ را باز کردم و داخل رفتم ، بوی عطری ملایم در اتاق پیچیده بود . همان عطری که چند دقیقه ی پیش جلوی ورودی هتل باعث شد سرم را برگردانم و ببینمش؛ باز هم موهای لخت مشکی اش که از کنار شالش به چشم میخورد ، کوله پشتی مسافرتی اش و کتاب کوچکی که در دست داشت. ملحفه ها را از روی تخت برداشتم و توی سبد انداختم آخر چه کسی دلش می آمد جای این همه عطر بوی مواد شوینده اتاق را پر کند ؟ آن لحظه پیش خودم فکر کردم چه آدم بی رحمی هستم ! میتوانستم در جای جای اتاق تصورش کنم ؛ وقتی میان لحاف تخت به خواب میرود  ،وقتی دستانش را دور لیوان قهوه میپیچد و روی صندلی لم میدهد، وقتی هنگام کتاب خواندن موهای پریشانش را از صورتش کنار میزند. یک سالی میشد که هر ماه یک روز را به هتل می آمد و در همین اتاق می ماند آن هم فقط یک شب ! با رئیس آشنایی دوری داشت ولی هیچوقت نتوانستم دلیل این کار را از او سوال کنم دلم میخواست از خودش بپرسم .وقتی سطل زباله کنار تخت را برای خالی کردن برداشتم پر بود از کاغذ های مچاله شده ، به سرم زد که بببینم چه نوشته ! یکی از کاغذ ها را باز کردم و شروع به خواندن کردم :

تهران خیلی هم بزرگ نیست عزیزم .

امروز که لب پنجره ی نشسته بودم تا طبق عادت به کافه ای که همیشه میرفتیم نگاه کنم ، آخر فکر کردم شاید باز هم هوس کنی بی مهابا پیام بدهی : “کجایی؟ من دم کافه منتظرتما ! ” تا با شوق پله ها را ده تا یکی طی کنم و در آغوش بگیرمت ، دیدمت ! خیال کردم چشم هایم اشتباه میکنند اما خودت بودی که دست در دست غریبه ای به سمت کافه راه کج کرده بودی؛ غریبه ای که انگار برای تو غریبه نبود. دستش را گرفته بودی اما نه آنطور که انگشانت را در انگشتان دست من چفت میکردی ، آرام قدم میزدید لبخند به لب داشتید نه مثل وقتی که با هم بودیم و  صدای خنده هایمان کوچه را پر میکرد. از جایی که چمپاتمه زده بودم بلند شدم و کنار پنجره رفتم ، و به کافه ای که انتهای کوچه بود نگاه کردم ،ادامه نوشته خط خطی شده بود و خوانا نبود! یکی دیگر از کاغذ ها را باز کردم :

هنوز دوست نداشتنت را یاد نگرفته ام حتی وقتی دیدمت که توی خیابان محکم در آغوشش کشیدی حسودی ام شد اما ذره ای از دوست داشتنت کم نشد ، تنها دلتنگ دستانت شدم تا به جای آستین لباسم اشک هایم را پاک کنند.

سعی کردم در حال نوشتن تصورش کنم ، با چشم هایی که سعی میکردند نبارند و صدایی بغض آلود و دستی لرزان .

قطره اشکی روی گونه ام چکید ! حس کردم بوی عطرش را نزدیک تر حس میکنم از کنار پنجره بلندشدم سرم را که برگرداندم دیدمش که لب تخت نشسته بود و نگاهم میکرد ناگهان جهت نگاهش را عوض کرد و به کاغذ توی دستم نگاه کرد ، احساس مجرمی را داشتم که در حین ارتکاب جرم دستگیر شده باشد. سکوت را شکستم و گفتم :

“متاسفم ! میدونم کار درستی نکردم اما … “

حرفم را قطع کرد و گفت : ” واسه برداشتن کلیدم که جا گذاشته بودم برگشتم وقتی دیدم متوجه حضورم نشدین دوست داشتم عکس العملتونو بعد از خوندن ببینم ، من معذرت میخوام ! بعد از چاپ یه نسخه براتون میارم “

متعجب برگشتم، از پنجره به کافه نگاه کردم و پیش خودم گفتم : “یعنی همه ساخته ی ذهنش بودند ؟ “

سرم را که برگرداندم فقط ردی از عطرش مانده بود .

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما