تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

گل شش پر
نویسنده: مهرشید قاسمی

سنگی صاف و صیقلی برداشت ، نزدیک آب گذاشت و نشست، آستین های لباس اتو کشیده اش را تا کرد و بالا زد  سپس دست هایش را تا مچ درون آب فرو برد ، طوری به آب خیره بود که گویی معشوقه اش را پس از سالها دوری یافته است .صورت استخوانی خودش را که درآب دید ناخوداگاه به یاد افسانه ی نارسیس افتاد و همین فکر لبخندی را به تصویرش در آب افزود . چهره اش در آب شروع به لغزیدن کرد و ماهی سیاه کوچکی را دید که اینطرف و آن طرف میرفت ، با چشمش تا آن سوی رودخانه دنبالش کرد که نگاهش روی کوزه ای در آب فرورفته ایستاد . دستی ظریف که دستبندی سرخابی با نقش گل شش پر دور مچش تنیده بود؛ دختران ده هر کدام برای خود یک دستبند به خصوص داشتند که هیچکدام شبیه هم نبود . دختر انگار جز پر کردن کوزه هیچ فکر دیگری در سرش نبود چون در مدتی که جوان به موهای بافته شده ی سیاه تر از شب و صورت روشنش خیره بود حتی یکبار هم نگاهشان به هم برخورد نکرد، طولی نکشید که کوزه پر آب را برداشت و سلانه سلانه دور شد و نگاهی از آن سوی رودخانه بدرقه اش کرد . جوانک دست خیسش را توی موهای کوتاه و حالت دارش کشید ، صبح خروسخوان برای سر زدن به خانه باغ آمده بود و قبل از غروب باید راهی شهر میشد . اگر دیروز پل چوبی روی رودخانه در اثر طغیان آب از بین نمیرفت ، راحت تر میتوانست سری به آن طرف بزند و دلش که گیر کرده بود را آرام کند اما حالا می بایست تا اول ده را میرفت تا از دوراهی اول جاده به آن طرف رودخانه برود . از روی سنگ بلند شد و شلوار کتان کرمی رنگش را تکاند و در حالی که ترانه ای محلی را زیر لب زمزمه میکرد از میان درختان بلند چنار که سر به هم داده بودند به راه افتاد ، ذهنش به اسب سواری و بازی های کودکانه اش توی این مسیر پر میکشید . از میان درختان که درآمد نزدیک درخت تنهای اول ده سوار ماشین شد و به جاده زد و در آن مسیر خاکی یک ربعی را رانندگی کرد . از ماشین که پیاده شد دستی به موهایش کشید و در حالی که دست هایش را توی جیبش فرو میکرد به سمت جایی که زنان ده جمع میشدند حرکت کرد ، هنوز خیلی از ماشین دور نشده بود که صدای دهل بلند شد ، لب هایش خندیدند از تصوراتی که به ذهنش رسید . مراسم بردن عروس در حال برگزاری بود و جمعی در حال آمدن بودند ، برگشت و به ماشین تکیه زد . جمعیت کم کم نزدیک شدند ، اسب کهری که توسط داماد کشیده میشد و عروسی که با چادری روی سر کشیده سوار بر اسب بود . لحظاتی بعد سوار ماشین شد تا برگردد و تنها چیزی که در خاطرش بود دستبندی سرخابی با طرحی از گلی شش پر روی دست عروس سوار بر کهر بود .  

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما