تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

محمدعلی
نویسنده: علی بدیع‌زاده

پسری قوی هیکل پشت میل ها و دمبل های جور واجور در حال ورزش است. تمام تنش زیر لایه‌ای از عرق پوشانیده شده. چنان که انگار تنش را روغن مالیده باشی. رگ های شقیقه‌اش ورآمده و می ترسی که درجا پاره شوند و کار تمام. خبرنگاری جوان و خدنگ داخل سالن می شود. از همان ابتدا اعیان است که هیچ صنم و سنخیتی با باشگاه ندارد. ترسیده و مظلومانه به اطراف نگاه می کند تا محمد علی را پیدا کند. هر سو را که نگاه می کند فقط آدم هایی را شکل یک دیگر می بیند که پشت بازو و کول و شش تکه سینه‌شان را به رخ رقیبشان می کشد. خبرنگار جوان کمی ترسیده. بیشتر بخاطر اینکه خیال‌ورش داشته که در جزیره‌‌ی آدم‌ خواران است. محمد علی را پیدا می کند. آشنایی در میان غریبه ها؛ همان نوری که در این ظلمت به آن نیاز داشت تا راه خودش را از میان تن ها بیرون آورد. می رود و نزدیک محمد علی می شود. پشت سرش می ایستد تا دراز و نشست رفتنش تمام شود. سی دقیقه وی گذرد و خبرنگار جوان ترجیح می دهد که گوشه‌ای همان نزدیکی بنشیند به امید تمام شدن دراز و نشست. ده دقیقه‌ی دیگر هم می گذرد و محمد علی دست از دراز و نشست رفتن کشید. حوله اش را از روی میله برداشت و دور گردن و صورتش را خشک کرد. خبرنگار که متوجه تمام شدن تمرین شده بود سریع پیش دوید و گفت:
– آقای کِلیْ! سلام من جیم هستم.
– جیم؟!… آها… چطوری؟! جیم من برای مصاحبه آمدم. فقط بزار حوله‌ی بزرگم را بردارم.
– آقای کلی شما روزی چندتا دراز و نشست میرید.
– من از زمانی که بدنم درد بگیره شروع به شمارش می کنم.

(با شنیدن این خاطره از آرنولد بود که ترجیح دادم صد داستان رو ادامه بدم.)

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما