تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

نگاه تهی
نویسنده: زینب بیشه ای

وقتی درختان مانند زن های بو الهوس تصمیم به تعویض لباس هایشان میگیرند و خبر از عاقبت برهنه خود در فصلی دیگر ندارند، پارک کوچک محله قدیمی پدری من هم دیدنی می شود‌‌. خسته از هیاهوی روزی پرمشغله جسم کرختم را روی صندلی سرد و نمدار پارک رها کردم و بی توجه به اصرار های بچه ها برای تاب دادن و سوار آلاکلنگ کردنشان از فروبردن هوای بی روح پاییزی محظوظ شدم. نفس عمیقی که فرو رفت دانستم میان پر شدن ریه و قدرت بینایی رابطه ای مستقیم برقرار است. حالا رنگ های زرد و نارنجی را از بین برگ های گلگون و سرخ فام بهتر تشخیص می دادم. گستره دیدم که تمام رنگ ها را بلعید، پلک ها را برای هضم اینهمه زیبایی بستم. مغز دستور به لبخند داد و لب ها عاجز از عصیان بودند. غرق در دریای رنگی که در تاریکی پشت پلک هایم موج می زد شدم که با یک صدای مرمرین به خود آمدم.
_ پسرای خودتن؟
چشمانم لحظه ای از سوی صاحب صدا به سمت بچه ها  چرخید. این اندیشه لحظه ای از سرم عبور کرد که حتما صورت شکسته ای دارد که حالا داشتن دوپسر بچه به او می آید. ولی وقتی دوباره به صورت صاحب صدا خیره شد، به بیهودگیِ گمان خود پی برد.
_ خواهرم دیروز زایمان کرد، بچه اش زرد شد نموند.
خواستم چیزی بگویم که نشان از همدردی باشد. به گمانم سکوت در چنین لحظه بی ادبی است.
_ اصلا بچه برای چیه…به درد نمیخوره بابا.
حقیقت این بود که با هرکلام که از دهان صاحب صدا بیرون می آمد، ترس هایی که از سال های کودکی در دلم جمع شده بودند، می گریختند.
_ این کتابه درسه؟
نگاهی به کتاب دوختم و خواستم بگویم درسی نیست ولی مربوط به پایان نامه است، اما به گفتن یک بله بسنده کردم.
_ مامانم منو گذاشت مکتب، فرداش نرفتم. خانمه هی گفت بیا، گفتم خوشم نمیاد، نمیام و نمیام.
موتورش روشن شده بود. روی صندلی نشست. گرم صحبت که شد کم کم حرف هایش وضوح خود را از دست می دادند. دیگر از تلاش برای فهمیدن حرف هایش دست کشیدم.
وقتی مطمئن شدم نیازی به تایید و همدلی من ندارد، تمام حواسم به صورتش متمرکز شد. چروک ها از پیشانی تا پایین چانه را به شکل منظم با شیارهای عمیقی درنوردیده اند. صورت کوچکش به رنگ قهوه ای کدر و مرده بود ولی  لکه های پیری دیده نمی شد. چشم هایش طراوت کودکانه ای داشت. بلاهت نگاهش که از این فاصله هرگز آن را درک‌نکرده بودم، آنهمه واهمه ای را که از کودکی نسبت به خواهرریزنقش و عجیب مرید امامزاده محل در دل خود پرورانده بودم،از بین برد. شنیده بودم جن ها عمر دراز دارند. حرف نمی زنند، یکدفعه ظاهر می شوند، نمی خندند و می توانند شبیه آدم ها بشوند، هرچند باز هم اگر کسی دقت کند تفاوتشان را تشخیص می دهد. درعالم کودکی گمان داشتم من آن فردی هستم که این دقت را دارد.
وسط حرف زدن با انگشتان ظریف و کوچکش روسری را روی موهای لخت و مشکی و نازکش که از وسط باز شده بود و با دو گیره سیاه اندکی محکم می نمود، می کشید. به حرف زدن ادامه می داد. از مرگ خواهر یا کودکش می گفت، از تنهایی پدر و مادرش، از دیدن بازی بچه ها، از کوکو که خوشش نمی آید.
 ساعتی گذشت بازی بچه ها تمام شده بود و من با خیره شدن در صورت او بر بزرگترین ترس دنباله دار کودکی ام غلبه کرده بودم. خواهرم آمد.
_ پاشو دیگه دیره …سردشد
دلم نمی آمد مکالمه را قطع کنم. خواستم بابت این کار عذرخواهی کنم. اما فایده ای نداشت. آهسته گفتم:
_ با اجازه من برم
نگاه معصومانه ای تحویلم داد. لحظه ای کلامش را قطع کرد. سرش را به سمت دیگر چرخاند. به گوشه پارک اشاره ای کرد و گفت:
_راه پیمایی ۲۲ بهمن من تا دورآرامگاه رفتم خسته شدم اومدم نشستم اونجا.
به سمت محل مورد نظرش رفت و گوشه ای نشست.
به خانه که رسیدیم مادرم را در آشپزخانه یافتم. از پنجره طبقه پنجم ساختمان پیرکودک پیدا بود. هوای دلتنگ دم غروب پارک به داخل آپارتمان هم سرایت کرده بود. دستان و صورتم را به شیشه چسبانده بودم، پرسیدم:
_ مامان شما خانواده مرید امامزاده رو میشناسی؟
_ خیلی زیاد نه…چطور مگه؟
_این خانمه اسمش چیه؟
_ خواهر مرید رو میگی؟ هیچکس نمیدونه.
_خونواده ندارن؟ مادر …پدر…
_ چرا…اتفاقا پیرمرد و پیرزن فرتوتی هم هستن… اینجور که پدر خدا بیامرز بابات می گفت اول خدا بهشون یه پسر میده…که خب شیرین عقله. اهل محل هم دلشون به حال خونواده اش میسوزه و میذارن بشه نگهبان امامزاده. بعد هم صاحب یه دختر میشن… اینم که میبینی خودت.
_ بچه دیگه نداشتن؟
_ چرا یه دختر دیگه دنیا میاد…نمیدونم چند سال میمونه. ولی میگن خوشگل و سالم بوده
_خب…
_ خب نداره دیگه…قدیما ده تا می آوردن که پنج تاش بمونه.
دوباره صورتم را به شیشه چسباندم. هنوز گوشه پارک نشسته و با نگاه تهی اش رفت و آمد عابرین را می نگریست. از خودم پرسیدم آیا در لحظه مرگ خواهر کوچکترش همچنان همین نگاه در کاسه چشمانش جریان داشته است؟ 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما