تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

مادربزرگ مثل هیچ مادر بزرگی نیست
نویسنده: ا.نواب

ما در یک خانه دو طبقه زندگی میکنیم مادربزرگم در طبقه پایین و خانواده پنج نفره ما که در طبقه بالا.

کلام مادربزرگم اهل هیچ چیزی نبود کلا مثل هیچ مادربزرگی نبود نام مثل همه بلد بود کوفته و دلمه و آش رشته خوشمزه بپزد نه اهل تمیزی و برق انداختن.

کلاً با همه تفاوت داشت مهمترین خصلت او این بود که کلا هیچ چیز را دور نمی انداخت یک روز که من و پدرم به انباری رفته بودیم کفش پدربزرگم که ۱۵ سال پیش فوت کرده بود را دیدیم در کمد هایش هر چیزی پیدا میشود شود.

من برای اینکه امسال کنکور داشتم و برادر های دوقلوی من می گذارند که درس بخوانم به خانه مادربزرگ می آیم البته معمولا در سفر است و هیچ وقت نیست در این صورت می توانم اینجا درس بخوانم. و الا مادربزرگم اگر در خانه باشد رادیو و تلویزیون همزمان روشن است و همزمان به آنها گوش می دهد در حالی که نماز می خواند.

صبح برای درس خواندن پایین آمدم اینقدر از برنامه ریزی عقب افتادم که فقط سرم به کارم بود و حواسم نبود چیزی برای خوردن بیاورم ضعف کرده بودم و حوصله این که بروم و از بالا برای خودم چیزی بیاورم نداشتم.

از طرف واقعاً هم انرژی برای درس خواندن نداشتم رفتم سمت یخچال امیدوار بودم که بتوانم چیزی پیدا کنم در را باز کردم و در میان انبوهی از شیشه ها و در کنار قرص ها یک شیر کاکائو روزانه دیدم.

چشمانم برق زد و با خوشحالی آن را برداشتم و روی صندلی نشستم نی را از روی جعبه کندم همین که می‌خواست منی را در پاکت فرو کنم چشمم به تاریخ شیرکاکائو افتاد و در نهایت دو سال از تاریخ انقضای آن گذشته بود ولی همچنان در یخچال مادر بزرگم قرار داشت.

 

 

 

 

 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما