تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

شرط بندی
نویسنده: مائده معصوم زاده

دختر لب ساحل ایستاده بود و به موج های خروشان نگاه میکرد. لباس آبی به رنگ دریا پوشیده بود . بزرگترین دوستش دریا بود. موزیکی در کافی شاپ نزدیک ساحل در حال پخش بود . دختر در حالی که به موج های خروشان خیره شده بود ، به موزیک با دقت گوش می داد . مسئول کافی شاپ پیرمردی خندان بود . دختر دوس داشت بعد از یکساعت که لب ساحل وقت می گذراند با پیرمرد خندان حرف بزند . مادر دختر میگفت : تو ساعت ها به دریا خیره میشی و حاضر نیستی با مردم وقت بگذرانی ! تو دیوانه ای!

دختر در حالی که به ساحل  و موج و دریا و صدف ها نگاه میکرد تمام افکارش را مرور میکرد.

تو دیوانه ای

تو جامعه گریزی

تو متوهمی

صدایی از پشت سر شنیده شد :

سلام دخترم

رویش را برگرداند . چند لحظه ای به پیرمرد با تعجب نگاه کرد .بعد لبخند زورکی به پیرمرد زد وجواب سلام او را داد.

پیرمرد همیشه خوش رو و خندان بود . گفت : دخترم وقت داری چند لحظه ای با هم گپ بزنیم ؟ امروز کافه حسابی خلوت است . من هم حسابی حوصله ام سر رفته .. حوصله ام سر رفته رو با تاکید گفت .

دختر دودل شد . با چشمای گرد به پیرمرد زل زده بود . افکارش را داشت مرتب میکرد . پیرمرد گفت : مثل اینکه خیلی علاقه به دریا داری . اهل همین شهر هستی؟

دختر موهایش را مرتب کرد.آهی کشید و گفت : بله آقا ! اینجا به دنیا آمدم و ساکن همینجا هستم .

پیرمرد دستی به ریش سفیدش کشید و گفت : که اینطور .. دخترم چند سال داری؟!

دختر دوباره موهایش را مرتب کرد . با سوال پیرمرد ، تمام زندگیش در ذهنش مثل یک فیلم سینمایی مرور کرد.  پیرمرد با نگاه موشکافانه ای به دختر نگاه میکرد. دختر گفت : ۲۴ بهار را پشت سر گذاشته ام . تمام زندگی ام در تماشای دریا وموج های خروشان خلاصه می شود. پیرمرد گفت : تا به حال دختر جوانی ندیده ام که تمام زندگی اش در تماشای دریا خلاصه شود .

بلافاصله بعد پیرمرد بدون مکث گفت : میانه ات با یه شرط بندی چطور است ؟

دختر گفت : چه جور شرط بندی؟

پیرمرد خنده نخودی کرد و گفت : تو به من بگو اهل شرط بندی هستی ، من قضیه را برایت مفصل توضیح میدم .

دختر گفت : من ترجیح میدم فقط دریا را تماشا کنم و به صدای موسیقی که از کافه شما پخش می شود گوش کنم! زندگی من در همین دو جمله خلاصه می شود .

پیرمرد اخمی کرد و با لحن سردی گفت : به هرحال دخترم من یک پیشنهاد برایت دارم! دوس داری جای مان را با هم عوض کنیم؟ من به دریا خیره می شوم و موزیک گوش میکنم و تو مسئول کافه شوی؟

دختر گفت : نه متاسفانه .. من دل خوشی به این کارها ندارم . من فقط میخوام یه گوشه دنجی برای خودم پیدا کنم و فقط اندیشه کنم . پیرمرد گفت : من برایم بسیار عجیب است دختری به هم سن و سال تو اینقدر اهل اندیشه باشد ! چرا به جای گشت و گشت گذار کردن در بین مردم ، اندیشه کردن را در این سن کم انتخاب کردی؟

دختر گفت : اندیشه و فکر و نگاه کردن به طبیعت ، آرامم می کند .

پیرمرد گفت : ازت میخوام به پیشنهادم فکر کنی! اگر جوابت مثبت بود که خیلی عالی  اگر منفی بود اشکالی ندارد ! دیگه مزاحم افکار پریشانت نمی شوم ! به قصد افکار پریشان را با تمسخر بیان کرد .

دختر عصبانی شد . از شدت خشم جیغ کوتاهی کشید . گفت : افکار پریشان! افکار خود شما چه خصوصیاتی دارد ؟ پیرمرد خندید .بعد فکری از سرش گذشت و به سرعت خنده اش محو شد !

دختر خواست به خانه برود . به پیرمرد گفت : از هم صحبتی با شما بسیار خوشحال شدم . با اجازه مرخص میشم از حضور پریشانتون! پیرمرد خندید . گفت : دخترم . از شخصیتت خوشم اومد . میشه به پیشنهادم عمیق تر فکر کنی؟ دوس دارم تو مسئول کافه ام باشی . چون من می خواهم باقی مانده اندکی که از عمرم مانده به تماشای دریا بنشینم و فقط فکر کنم! دختر گفت : فکر؟ فکر به چی؟! پیرمرد گفت : فکر به خودم ، تامل در مورد خودم …..

دختر گفت : نه من حوصله سر و کله زدن با مردم ندارم .من فقط میخوام با طبیعت وقت بگذرونم. اگه مسئول جایی باشم ، مردم زیادی هجوم میارن . من نمیتونم فروشنده خوبی باشم . دو روز نشده ورشکست میشین !

پیرمرد گفت : تا حالا فروشنده بودی؟ دختر گفت : نه !

پیرمرد گفت : به امتحان کردن تجربه های جدید فکر کردی؟ دختر گفت : نه

پیرمرد با ترفندهای زیاد ، تصمیم داشت دختر را مسئول کافه خود کند .

دختر گفت : من هم برای شما پیشنهادی دارم . شما کافه را تعطیل کن . گوشه ای از ساحل را برای خودت انتخاب کن . کاری هم به کار من نداشته باش !

پیرمرد گفت : تو دختر سرسختی هستی . دوس دارم بدانم در ذهن این دختر سرسخت چه می گذرد .

دختر گفت : شما به پیشنهاد من عمیق تر فکر کن . من باید بروم . عجله دارم !

 

پیرمرد با نگاهش دختر را دنبال می کرد . دختر ، سنگینی نگاه پیرمرد را حس کرد . 

صورتش را برگرداند . لبخند پیرمرد به نظرش مضحک آمد . زیرلب گفت : پیرمرد خرفت! با وجود کهنسالی ، مثل بچه ها سرخوشه! 

همان لحظه صدایی آمد : راز طول عمر همینه ! 

تقریبا همه چیز را آسان بگیر دخترم.. 

پیرمرد عجب گوش های تیزی داشت . 

دختر لبخندی زد و به راهش ادامه داد … 

پیرمرد به سمت ساحل رفت . سنگ ریزه ای برداشت و به دریا پرتاب کرد!!

 

 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما