تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

داستان اسد
نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

کل موجودات دنیا را اگر مورد مطالعه قرار بدهی
به طور حتم به نتایج شگفت انگیزی خواهی رسید ، و شگفت آور ترین آنها خودت خواهی بود . چون در تمام دورانی که زندگی خواهی کرد ، خودت را هم نخواهی شناخت و هر لحظه در تغییر هستی . یازده ساله بود که اسدالله به خواستگاری خواهرش آمد . پدر پلیس
راه آهن بود و او هم تازه استخدام شده بود .
درست یادش نبود که چگونه عروسی سر گرفت ،
ولی یادش بود که اسد با برادرای بزرگترش مثل
رفیق بود . خیلی وقتها خوش اخلاق بود . اکثر وقتها موقع راحتی مست به خانه می آمد و گاهی
با همسرش یعنی خواهر او دعوا میکرد . کرد بود ، دست بزن و سنگیی داشت ، اون روز خونه اومد
با خواهرش دعوا کرد و او را کتک زد . طاقت برادر ها طاق شد و مداخله کردند ، گلاویز شدند و در یک آن لباس برادر خونی شد . پیراهن برادر را بالا زدند ، چاقو درست زیر قلبش خورده بود ، خدا را شکر عمیق نبود . برادر بزرگتر دست در گلوی اسد کرده بود
و فشار می داد . اسد که خود نیز ترسیده بود فقط دفاع می کرد . جدایشان کردند و برادر زخمی
را به بیمارستان بردند . زخم را بخیه زدند و همه چیز ختم به خیر شد . اسد هراز گاهی دعوا می کرد و کتک می زد . او خواهر مظلومش را می نگریست و در درون خود می گریست . وقتی اولین بچه پسر به دنیا آمد زندگی شیرین تر شد . اسمش را غلامرضا گذاشتند ولی هیچکس غلامرضا صدایش نکرد و هم او بود که بهرام
صدایش کرد و اسم مستعار که بعدها خیلی هم دوستش داشت بهرام شد . برادرش بهرام را که
چهار پنج ماهه بود به آغوش می کشید و صورتش را به طرف آفتاب می گرفت . اشعه
خورشید با صورت کودک ترکیب می شد و گویی
زیبایی ماه و ستاره و گردی روی بچه داستان زندگی را چون سروده ای آسمانی به ارمغان می آورد . بهرام به طرز خاصی عطسه می کرد و می کشید و همگی غرق لذت می شدند . طولی نکشید که اسد منتقل شد ، اثاثیه اندکشان را جمع کردند و به همدان رفتند . خانه ای اجاره کردند . زندگی بهتر شد ولی دعوا هم بود . کل ایران را از کرمان و جیرفت تا قم و بنادر ایران
را تجربه کردند . چهار برادر و خواهر دیگر نیز به دنیا آمدند و خانواده شلوغی را از نظر امروزی ها تشکیل دادند . وقتی اسد رئیس پاسگاه ایستگاه سواریان بود از اراک یواشکی سوار قطارهای باری می شد و در اتاقک عقب قطار باری جای می گرفت. در را می بست و ایستگاه ها را می شمرد .ایستگاه پنجم سواریان بود که پایین می پرید ، گاهی وقتها هم رد می شد و با قطار باری
بر می گشت ، گاهی اوقات هم از راننده قطار باری رخصت می گرفت و او خود سوار و پیاده اش می کرد . یک بار اتفاق عجیبی افتاد و گزارش داده بودن که قصد خرابکاری در ایستگاه ها را دارند . فردی در ایستگاه سواریان دستگیر
می شود و چون جایی برای نگه داشتن زندانی نداشتند اسد او را به خانه می آورد و در اتاق
مجاور که انباری بود و حبوبات و خوراکیها را نگه می داشتند زندانی می کند . نیمه شب از سر و صدا و تکان دادن درب جایی بیدار می شوند ،
تازه اسد به یاد می آورد که درب اسلحه خانه
را تکان می دهد که او فراموش کرده بود و یادش
می افتد که دو اسلحه و خشاب در آنجا وجود دارد که اگر به آنها دسترسی پیدا کند جان همگی شان در خطر است . دیگر به هیچ چیز فکر نمی کند در را باز می کند و با مرد گلاویز می شود ،
مرد سیه چرده گنده و پرزور است و زورش به اسد می چربد . دست در گلوی اسد می گذارد و عنقریب است که خفه اش کند ، همسرش با او گلاویز می شود و اسد خود را رها می کند .
مرد زندانی موهای زن را به دور دستش پیچیده و
با دست دیگرش با اسد می جنگد . بچه ها از سر و صدا از خواب بیدار شده و گریه می کنند .
صحبت مرگ و زندگی است اسد خود را رها می کند و ضربه ای به او می زند و زن نیز موهایش
را از چنگال مرد بیرون می کشد . هر سه از نا و نفس افتاده و نفس نفس می زنند ، اتاق انباری
به میدان جنگ می ماند ، به هر بدبختی مرد را
دو نفری می بندند و با طنابی دیگر سر تا پایش را
طناب پیچ می کنند و خدا را شکر می کنند که در اسلحه خانه را نتوانسته بود باز کند . اسد به پاسگاه که پانصد متر با خانه اش فاصله داشت
می رود و دو مامور را با خود می آورد ،به او دست بند و پا بند می زنند و در عجبند که چگونه
دستبند خود را باز کرده بود . اسد گزارش را تکمیل کرد و هوا که روشن شد درزینی فرستاده شد و مرد سیاه گنده را به قم برد . در آن شب شجاعت همسر اسد جان او و خانواده را نجات داد ، اکنون کوچکترین فرزند خانواده چهل و چند سال دارد . اسد سه ماه است که با سرطان دست و پنجه نرم می کند . در این مدت پسر و دختر ، عروسها و دامادها یش ، حتی نوه ها همگی مثل پروانه دورش گشتند و آب شدنش را با تمام وجود حس کردند .

وقتی در بیمارستان سینا طبقه چهارم به ملاقاتش رفت ، دو همراه همیشگی داشت . دستگاه های زیادی به قلب و سینه و بدنش وصل بود . تنفس به وسیله شیلنگی که از گلویش به ریه متصل شده امکان پذیر است .شب دوم ساعت یازده به بیمارستان رفت تا
آن شب را در کنار او بماند . دستگاه دیگری نیز اضافه شده مانیتور قلب و فشار و اکسیژن را نشان می دهد . تعداد تنفس از سیزده تا پنجاه و هفت متغیر است . ضربان قلب و فشار طبیعی است ، دستش را با ملحفه سفیدی به تخت بسته اند . سمت چپ او دخترش روی صندلی نشسته ،
سرش را روی دست پدر گذاشته و گریه می کند .اسد تقلا می کند و دستش به چیزی نمی رسد ، می خواهد بیرون بیاورد هر آن چه را به
او وصل است . گویی فریاد می زند و می خواهد از کالبد تن رها شود و قدری بیاساید . پرستار می آید و می گوید در آی سی یو تخت خالی شده و ساعت یک او را به اطاق ایزوله می برند ، تا آن زمان هر نیم ساعتی یکبار بیهوشی تزریق می کنند تا کمتر تقلا کند . بچه ها می گویند پرستاران
و پرسنل اینجا فرشته هستند و از آنها خیلی راضی اند . ساعت یک شد و آمدند با دستگاهی دستی و قابل حمل ، تنفس را به دستگاه موقت
وصل کردند ، دستگاه ها را یک به یک باز کردند ،
آز همگی خواستند بیرون بروند و پس از بیست دقیقه او را با تختی دیگر به طبقه دوم و بخش آی سی یو منتقل کردند . اکنون دو روز گذشته و
هر بار که مراجعه می کنند می گویند همان وضعیت است و اکسیژن با دستگاه روی هفتاد است . همگی می دانند و می دانیم که کوچکترین
امیدی نیست ، اما چرا و چگونه قانونی است در این مملکت که انسانی تا واپسین لحظات حیات
زجر بکشد نه می دانست نه کسی می گوید . پیش خود اندیشد ، تابوی گناه ناکرده و نا نوشته از سر ما دست بردار نیست .

هوشنگ مرادی هشتم آبان ماه ۱۳۹۹

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما