تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

تیله شانس
نویسنده: ا.نواب

 فردا فینال بود بین سعیدو امید. هر دو جزء بهترین تیله پرت کن های محله هستند. امید یک شاه تیله داشت که همیشه او را از باخت نجات میداد.

بهش میگفت :تیله شانس

چون در لحظاتی که باخت او برای همه مسجل بود با پرتاب تیله شانس آن بازی را میبرد و همه تیله های بازنده برای او میشد.برای همین هیچ شکستی در رزومه بازی نداشت. 

سعید با اینکه تیله پرت کن بسیار خوبی بود یواشکی تیله شانس را برداشت و در جیبش گذاشت و به خانه برد

در خانه ان را در کنار بقیه شاه تیله ها گذاشت همه چی مثل هم،پس شروع کرد با آن بازی کردن که متوجه شد که آن در بعضی جهات که پرتاب میشود شتابش متفاوت میشود.

تیله را در دستش گرفت و متوجه شد  که در گوشه‌ای از آن مقداری ساییدگی است.

درست متوجه شده بود این که امید با تقلب همه بازی ها را پر کرده بود بسیار عصبانی شد و تصمیم گرفت آن تیره را در کمد مخفی کند تا فردا یک مسابقه جوانمردانه بدهد.

 بچه ها در کوچه سعید و امید را تشویق می کردند امید در میان انبوه تیله هایش در حال جستجو است رنگش پریده و نگران است بازی شروع می شود هر دو ضربه ها را می‌زنند امید تمرکز ندارد و تیله  هایش را می بازد. 

این آخرین ضربه است امید رنگش مثل گچ بریده می داندکه بازی را خراب کرده همه برای او دست میزنند چون می‌دانند همیشه ضربه آخر او برنده بازی می کند.

سعید که میداند برنده است  منتظر است که امید دلیلش را بیاندازد و در نهایت امید با و همه تیله ها به سعید رسید.

او شد قهرمان محله‌.

بعد از برد با اینکه می توانست تیله ها را برای خودش نگه دارد اما تیله همه بچه‌ها را بهشان پس داد مگر تیله امید که در جیب کت کتش در کمد مخفی کرده بود.

 

 

 

 

 

 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما