تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

یک روز نحس
نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

یک روز نحس ،،                                                             امروز بیست و پنجم مهر ماه هزار و سیصد و نو و نه و روز اربعین حسینی است ، سالهای پیش در
چنین روزی حکومت باغ بر یکی دومیلیون نفر را
پیاده و سواره عازم کربلای معلی کرده بود تا با استفاده از عواطف و احساسات مردم اقتدار خود را به رخ جهانیان بکشد . در منطقه ترک تازی کند و بر اسب مراد خویش سوار شود . اما امسال به یمن وجود کرونا نه دولت عراق پذیرای زوار ایرانی است و نه دولت چنین تمایلی دارد .
هنوز هستند سینه چاکان نادانی که نعره زنان
دل صحرای مرز را بشکافند و خود را آکنده از
عشق حسین جلوه دهند . البته پر واضح است
که از کدام آبشخور آب می خورند و بر وجود کاسه ای زیر نیم کاسه صحه می گذارند .
حاجی دوستش تماس گرفت که به باغ او در هزاوه برود . ساعت ده صبح بود تا کارهایش را کرد و وسائل و آبگوشتی که حاظر کرده بود را
جمع و جور کرد ، ساعت نزدیک دوازده شده بود .
حاجی زنگ زد و تا ایشان گفت دارد راه می افتد ،
او گفت می خواستم ببینم اگر در بین راه هستی کلید بگزارم که بیایی و در باغ بمانی ، چون من باید بروم و دختر خواهرم را که دستش سوخته
به بیمارستان ببرم .از رفتن منصرف شد تا حاجی بر گردد . ساعت سه بعد از ظهر حرکت کرد و هنوز یک کیلومتر نرفته بود که به حاجی زنگ زد
که ایشان از بس خسته شده بود ، از آمدن به باغ منصرف شد و قرار فردا شنبه را گذاشتند . روز آفتابی زیبایی بود ، سکوت روستا و عو عو سگها آدم را به رفتن و دیدن طبیعت وسوسه می کرد .
به خانه دایی رفت و سری به آنها زد . دایی مشغول تعمیر خانه و کل اثاث خانه داخل حیاط بود . دایی کوچکتر هم آمد ، به او گفت که به کویر نزد داماد دایی بروند . به او گفتند که امین الله بذر گندم و جو می کارد و سرش گرم به کار است . از روستای میقان و جاده خاکی به طرف
کویر حرکت کردند . هوای کویر روزها گرم و شبها
سرد و استخوان سوز است . آفتاب می تابید و گرد و غباری به پهنای دشت در پشت سر به جا می گذاشت . کولر تا آخرین درجه و سرعت روشن
بود و کار می کرد . با پرس و جو از یکی دو نفر
امین الله را پیدا کردند . فرد دیگری بر روی تراکتور سوار بود و با تراکتور و بذر پاش زمین را
بارور می کردند . از جاده خاکی به طرف چادر پارچه ای و آغل گوسفندان رفتند . کویر در پانصد متری و در دسترس بود . مردی در حاشیه کویر
گوسفندان را برای خورد علفی به نام شور برده بود ، گویا برادر امین الله باشد . قطره ای آب دیده نمی شود و تا چشم کار می کند سفیدی
نمک چشمها را خیره می کند .
امین الله با دیدن آنها از میان زمینها و مستقیم
به طرف آنها می آید ، مرد ریز اندامی محکم دستگیره را گرفته و بالا و پایین می رود و او
دستگیره را محکمتر در دست می فشارد ، گویی
با همین یک دست به دنیا بند است .
بعد از خوش و بش بذر پاش را با خویش عوض کرد و به سمت زمین دیگری رفت تا دل خاک را بشکافد . از روی تراکتور گفت شب پیش من می آیی، خودت گفتی که شب کویر زیباست .
گفت نه ، دایی می گوید به جای اصلی در کویر برویم . مرد ریزه میزه همراه امین الله گوشی اش
را گم کرده بود و سه نفری کلی دنبال گوشی گشتند و چون زنگ که می زدند صدایی نشنید ،
عاقبت گفت احتمالآ در خانه جا گذاشته ام .
مرد اون صحرای چسبیده به کویر را دو قوز آباد
معرفی کرد و از گذشته های دور تعریف کرد .
با دایی به سمت روستای ترمزد ‌ و کویر رفتند .
از ترمزد به آنطرف جاده آسفالت بود و به راحتی به جاده اصلی رسیدند . از کارخانه املاح معدنی
گذشتند و وارد جاده وسط کویر شدند . تا نزدیکی های آخر کویر رفتند . چشم تا چشم و گوش تا گوش سپیدی بود و مرغان گویی دنبال
آب زیر نمک و خره ها می گشتند . به جرات
می توان گفت که یکصدم تالاب هم آب نداشت ،
آنهم از تصفیه آبی بود که از فاضلاب شهری گرفته شده و وارد کویر می شود که در دور دست
مانند سراب به نظر می رسد .

عکسهای بسیاری گرفت ، ده ، بیست ماشین
برای دیدن تالاب آمده بودند ، شخصی با دوربین
فیلمبرداری این افسوس و افسون بی انتها را به تصویر می کشید . با دریغ و هیهات به طرف برون از کویر حرکت کردند و از درب ورودی
کویر گذشتند . هنوز به مقابل کارخانه املاح معدنی نرسیده بودند که در حال صحبت کردن و
افسوس خوردن با یک سنگ آهک بزرگ که در خیابان اصلی رها شده بود برخورد کردند . میل فرمان برید و همانجا گیر افتادند ، هیچکس هم جواب گو نیست . پس از ساعتی با یدک کش تماس گرفتند ‌، آقایی به نام حسین نبئی پس از
بیست دقیقه آمد و ماشین را به آدرسی که دوست فوتبالی اش داده بود برد . آنجا هم
دوست مکانیک خود را فرستاد و ایشان هم یک سیبک دست دوم از جایی تهیه کرد و موقتا بست و ماشین راه افتاد تا فردا پیش جلوبندی سازی برود . هنوز هم در فکر مرغانی که بر فراز تالاب پرواز می کردند بود که هر روز تلفات بیشتری می دادند و کمتر و کمتر می شدند . گویی سال ، سال
بلاست . تالاب خشک می شود ، اکو سیستم به هم می خورد ، کرونا چند ماه پیش از سال نو
از چین و قم مثل بختک گسترش پیدا کرده و
دست بردار نیست . دولت تدبیر و امید ، نا امیدی را تا مغز استخوان مردم تزریق کرده . بیکاری ،
اعتیاد ، فقر و فحشا بیداد می کند . هر کسی دستش به دهانش می رسد از این مملکت می رود . عده ای هم از یاس و ناامیدی به کشورهای هم جوار می روند و در آنجا نه راه پیش دارند و نه راه پس . عده ای هم می میرند بدون اینکه کک دولت تدبیر و امید بگزد . هیچ سطل آشغالی
را در سراسر کشور پیدا نمی کنی که کسانی
را در پی روزی برای جمع آوری زباله از آن نباشند . دشمنان خارجی برای تکه ، پاره کردن این مرز و بوم دقیقه شماری می کنند . برای دزدی نان انگشت قطع می کنند و برای دزدی نان ملت دست می فشارند . و او یاد شعر میرزاده عشقی افتاد و زیر لب زمزمه کرد ،
رجال ما همه دزدند و دزد بدنام است ،،،،،،،
که دزد گردنه دزد و دزد پاتختی است ،،،،،،
از گفتن و به زبان آوردن نام رجال خجالت کشید و عذر خواست .

هوشنگ مرادی چهارم آبان ۱۳۹۹

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما