تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

قضاوت مردم
نویسنده: ا.نواب

روی پشت بام لحاف و پتو اش را پهن کرده دستانش را زیر سرش قلاب کرده و در آسمان دنبال ستاره اش  میگردد.

چگونه می تواند ستاره اش را پیدا کند اصلاً ستاره ای دارد؟

هرچند که مادرش همیشه پشتیبانش بوده و به او یاد داده بود که به قضاوت مردم کاری نداشته باشد اما این کار بسیار سخت بود. همیشه از این قضاوت ها ضربه خورده بود.

از زمانی که به دنیا آمد پدرش سکته کرد و مُرد برای همین آدم هایده او را بد قدم می دانستند.

هرچند که مادرش او را با لبخندش همراهی کرده و به او دلگرمی میداد. امّاهمیشه سعی می‌کرد هر کاری بهترین باشد اما بازهم مورد تمسخر قرار می گرفت.

 حتی با اینکه  در دانشگاه رتبه خوب گرفت.

 برای درس خواندن و تحصیل  به شهر دیگری رفت و الان بعد از چهار سال می‌خواهد برگردد. لباس نو خرید چمدانش را بسته و آخرین شب اقامتش در این شهر است.

خوشحال است که مادرش را می بیند و او را در آغوش می میکشد‌. او اینک مهندس شده اما در پس ذهن شن می‌داند که مردم ده با او چه برخوردی خواهند داشت؟

 

 

 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما