تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

چرخ فلک
نویسنده: مهرشید قاسمی

هر چقدر چرخ وفلک بالاتر می رود فشار دستش روی دستت بیشتر میشود ، تو کماکان میخندی و به او که مثل بچه ها سفت دستت را چسبیده با ذوق نگاه میکنی وقتی بالای چرخ و فلک میرسید و برای چند دقیقه توقف میکند دستت  را دور کمرش حلقه میکنی و سخت در آغوشش میگیری و دلت میخواهد برای تمام عمر همانجا بمانی ، تمام راه برگشت دستت را از دستش در نمی آوری و به بهانه های مختلف لبت گونه اش را میبوسد . به محض خداحافظی دلت تنگش میشود و تمام شب تا سحر را به او فکر میکنی و به شبی که گذرانده ای؛ به این رابطه ی پنهانی و شیرین. صبح با صدای گنجشکانی که روی سیم برق کنار پنجره مهمانی گرفته اند از خواب بیدار میشوی و کش و قوسی به خودت میدهی و توی آشپزخانه ی کوچکت برای خودت چای دم میکنی و صبحانه ای مختصر میخوری . امروز کلاسی نداری و میخواهی کمی خانه را سر و سامان بدهی ؛لباس های شسته نشده و قفسه های نامرتب کتاب را . پس از انجام کارها، لباس هایت را حاضر میکنی و در دل ازینکه قرار است ملاقاتش کنی بسیار خوشحال میشوی . وقتی از خانه ی اجاره ایت خارج میشوی میتوانی آن طرف خیابان ببینی اش که در آن لباس طوسی رنگ چقدر زیباتر شده است و دلت پذ بزند برای فشردن دستش توی دستت .

سعی میکنی با دقت کمی که برایت باقی مانده از خیابان رد شوی ، به محض نزدیک شدن به اوخودت را در آغوشش رها میکنی و او بوسه ای روی موهایت مینشاند. وقتی در سکوت قدم میزنی به این فکر میکنی که غربت اینجا برایت بی معنی شده و اینجا را حتی از شهر خودت بیشتر دوست داری، با فشار دستش از فکر بیرون میایی و لبخندی به صورتش میپاشی . یک سال است که دیگر در این شهر غریبه نیستی چون کسی در این شهر است که از تمام دنیا به تو نزدیک تر است .

حال خوبی داری و تصور نمیکنی هیچ کس بتواند این حال خوش را خراب کند در حالی که کنارش نشسته و به مبل دو نفره ی توی کافه لم داده ای دستش را نوازش میکنی تلفن که زنگ میزند با دست دیگرش آن را رد تماس میکند و به تو لبخند میزند اما تلفن دست بردار نیست انگار شماره ی سیو شده به نام شرکت است اما جواب نمیدهد ، لبخندی میزنی تا بداند اگر جواب بدهد عیبی ندارد . تلفن را بر میدارد و میخواهد خارج شود که دستش را میگیری و سرت را نزدیک میبری تا گونه اش به بوسه ای مهمان کنی اما صدای ظریف پشت خط تو را از حرکت باز میدارد ! سیب گلویش بالا و پایین میرود ، چند قدم به عقب برمیداری و دیگر هیچ چیز نمیشنوی چون تو چیزهایی را شنده ای که نباید میشنیدی ! کوله ات را برمیداری و سریعا از آنجا خارج میشوی و هیچ نمیشنوی و با تاکسی خودت را به خانه میرسانی .حالا از همیشه در این شهر غریب تری ، نزدیک ترین بلیط را برای خانه میگیری و راهی ترمینال میشوی مثل سال پیش دیگر تاب غربت را نداری!

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما