تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

دو یاکریم
نویسنده: علی بدیع‌زاده

کودکی با لباس فرم مدرسه ایستاده کنار میله‌ی زرد رنگی که شماره‌ی کوچه رویش منقوش است. کودکی که دو دستش را گیرانده به بند‌های شانه‌ی کوله پشتی‌اش که سبز فسفری است و معلوم است که برای او هنوز زود است که از آن استفاده کند. از دور که نگاهش می کنی به گوژ پشت نتردام می ماند. کودکی که هر روز سر ساعت شش و نیم می آید سر کوچه و منتتظر سرویس می ماند. پیکان سفید و صفری که همیشه‌ی خدا اول وقت می آید و او را اولین نفر سوار می کند. هر روز علی می آید. هر روز شش و نیم می آید با اینکه می داند سرویس قرار است ساعت هفت بیاید ولی با این حال از ترس اینکه از سرویس جا نماند ترجیح می دهد که زود تر بیاید به خصوص که صدای بوق ماشین را از خانه نمی تواند بشنود. هر روز در طول این نیم ساعت که معطل است به پیش پایش و به کفش هایش نگاه می کند. کفش هایی کتونی و چسبی. اوایل در این زمان پایه همان میله می نشست و پاهایش را جمع می کرد و با دقت سعی می کرد که بند چسبی کفش را درست در جایش قرار دهد بی بیرون زدگی. همیشه کفش هایش را با دست های کوچکش تمیز می کرد. اینطور راحت تر بود چرا که آسان تر می توانست درز های خاک گرفته‌ی کفش را تمیز کند. این کار ها اما بعد از چند هفته برایش کسل کننده شد. ترجیح داد که برود و روی بلوک های جوب که تازه هم رنگ شده بود راه برود. پاهایش کوچک بود بنابر این ترس چندانی نداشت از اینکه پایش سر بخورد داخل جوب که همیشه خشک بود و تمیز. این کار هم راضی‌اش نمی کرد. چراکه فقط می توانست با سوپر مارکت محله‌شان برود و بر گردد. یک روز بی آنکه بداند چه کاری می تواند انجام دهد سرش را کرد رو به آسمانی که به زلالی چشم نوزادی بود که اولین گریه بعد از تولد را کرده، و گفت: «خدا نمی دونم ولی مامانم میگه هرچی بخوام رو بهم میدی. من دوتا کبوتر می خوام که تا زمانی که اینجا هستم بتونم نگاهشون کنم. قول میدم که کاری باهاشون نداشته باشم. فقط نگاهشون می کنم. قول میدم. قول مردونه. قبول!» فردای همان روز که آمد سرکوچه دید که دو تا کبوتر یاکریم آمده‌اند و روی زمین، کنار همان میله نشسته اند. آن قدر ذوق زده بود که جیغی تیز و سریع کشیده و دست هایش را در هوا تکان داد. خواست بدود سمت یاکریم ها ولی یادش آمد که نباید آن ها را بترساند. پس آرام رفت و به فاصله‌ی دو قدمی آن ها ایستاد و نگاهشان می کرد. به قولش عمل کرد. هیچگاه به کبوتر ها دست نزد فقط می ایستاد و نگاهشان می کرد. البته می شد که بعضی وقت ها هم برایشان پفک می آورد. طفلی نمی دانست که این ها پفک خور نیستند. باری پفک می آورد، خورده نان و گاهی هم در لیوانی که مادرش برایش خریده بود تا با آن از آبخوری مدرسه آب بخورد آب می آورد می گذاشت کنار آن ها تا گلویی تازه کنند. همه چیز خوب بود و کبوتر ها روز صبح ساعت شش و نیم آنجا بودند و تا زمانی که سرویس بیاید همپای علی کنار میله‌ی زرد رنگ می ایستادند تا علی حوصله اش سر نرود. دست بر قضا یک روز که آمد خانه فهمید که پدرش خانه را فروخته و قرار است که به جای دیگری نقل مکان کنند. اولین بار. این اولین گریه‌اش بود. اولین ها خوب در یاد آدم می ماند. او گریه کرد. آن قدر که خوابش برد و زمانی هم که بیدار شد همه در خواب بودند. شب را تا صبح نخوابید و تمام آن شب را از پنچره به تماشای کوچه نشست. صبح که شد وقتی که رفت سر کوچه دید که بهتر است با کبوتر ها خداحافظی کند. نشست کنارشان و دستی به سر و گردن نرم و لطیفشان کشید. نرمی ‌ای که پیش از آن در هیچ چیز دیگری آن را ندیده بود.

  • کریم…رحیم. ما داریم از این جا میریم. شما ها هم باید برید. شما بهترین دوست هایی بودید که من داشتم. بچه ها برید. من دیگه قرار نیست شما را ببینیم. برید

کبوتر ها، رحیم و کریم به علی نگاه کردند و سری تکان دادند و پرواز کردند و رفتند.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما