تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

پدر بزرگ
نویسنده: ا.نواب

 به بهترین جای دنیا آمدم. خانه پدربزرگ و مادربزرگ.

دوباره شب یلدا و کرسی و انار و…

همه خانواده مثل هرسال دور هم جمع می‌شویم دور کرسی می نشینیم بساط خنده هم که همیشه جوراست. انار دون شده مادربزرگ در کاسه بزرگ آبی روی کرسی است .به پدربزرگم نگاه می کنم.  موهای سفیدش  همچون برف در نورمی درخشد. با دیدنش دلم ضعف میخواهم زمان بایستد  و من هم اینگونه نگاهش کنم چه خوب شد که آن دوران گذشت .روزهای سخت بود آن زمان که او مریض بودو…

چه حالی داشتم اما نه  فقط من همه خانواده…

اما من فکر می کردم که اگر من مریض بودم قطعا کمتر ناراحت بودم و برایم مهم نبود که چه بر سرم می آمد  .

بغض راه گلویم را می بندد تصور این که او نباشد…

 نمی‌خواهم آن روزها را مرور کنم دوست دارم آن را در گوشه تاریک ذهنم قرار دهم تا شاید بتوانم فراموش کنم.

 کتاب حافظ را بر میدارد. می خواهد برایمان حافظ بخواند.

با شنیدن صدایش دلم قرص می‌شود لبخند میزنم و عاشقانه نگاهش می کنم برای وجودش خدا را شکر می کنم.

 

 

 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما